« سنگر و قمقمه‌های خالی (یک)
چیزهایی که به تو نگفته بودم
| صفحه‌ی اصلی | ببخش ما را، به خاطر همه‌ی دوستت دارم‌هایی که نگفتیم... »

هذیان به سعی نیمه‌شب 17

January 22, 2012


جنگ به هیچ جای من نیست، یعنی دروغ چرا، این روزها آدمی شده‌ام که خیلی چیزها به هیچ‌جایش نیستند. من یک بار غول جنگ را دیده‌ام، وقتی هفت سالم بود، وقتی تمام قد توی خیابان‌مان ایستاده بود، وقتی دو نفر را چسبانده بود به دیوار و سر یکی‌شان را جدا کرده بود از تنش، وقتی شیشه آپارتمان‌های توی کوچه را شکسته و یک خانه دو طبقه را هم خراب کرده بود. حالا، با این حال و روزی که دارم، جنگ آخرین چیزی است که مرا می‌ترساند و خوب می‌دانم که اگر شروع شود، در خانه نمی‌مانم، نمی‌نشینم به تماشا؛ این خاک، این مرزها، هنوز برای من عزیزند؛ اما... این روزها، هربار که به جنگ فکر می‌کنم، تصویر بعضی آدم‌های توی زندان می‌آید توی سرم، تصویر آدم‌های توی رجایی‌شهر، توی اوین، و فکر می‌کنم به این جمله که «این‌ها همه محارب‌اند...»، به این جمله که بعد از انتخابات 88 و ماجراهایش، بارها و بارها تکرار شد، رسمی و غیر رسمی.
به خودم می‌گویم نکند سال‌های پایانی دهه شصت تکرار شود؟ وقتی به جنگ فکر می‌کنم، این تنها چیزی است که می‌ترساندم.

لينک مطلب | 8:18 PM