« دنیا، همین‌قدر غمگین است... | صفحه‌ی اصلی | هذیان به سعی نیمه‌شب 17 »

سنگر و قمقمه‌های خالی (یک)
چیزهایی که به تو نگفته بودم

January 21, 2012


شما یادتان نمی‌آید، من هم البته خیلی درست یادم نیست، نه این که ماجرا مال اِن سال پیش باشد، نه، اما از یک‌جایی به بعد، آدم دیگر حوصله‌ به یاد آوردن خاطرات‌اش را هم ندارد؛ لااقل من این طوری‌ام و به این آدم‌هایی که هر روز توی خیابان از کنارم می‌گذرند هم نمی‌آید که چیزی جز این باشند. حالا هم اگر مستاصل دراز نکشیده بودم روی تخت و زل نزده بودم به سقف و دست و پا نمی‌زدم برای کم کردن از تصاویر و صداهایی که توی سرم می‌چرخند، برای رسیدن به اولین بهانه «سنگر و قمقمه‌های خالی»، شاید هیچ وقت خاطره آن روز تابستانی خودش را از بایگانی لحظه‌ها بیرون نمی‌کشید و نمی‌ایستاد پیش چشم‌هایم. جنگ تازه تمام شده بود، اگر یکی دو سال را تازه بدانیم، ویدئو هم چیزی بود شبیه دیش و رسیورهای امروز؛ ما که البته آن وقت‌ها دنبال این برنامه‌ها نبودیم، الان هم نیستیم، اما توی فامیل کسی بود که یکی از این تی- سِوِن‌هایش را داشت، مثل خیلی‌های دیگر که داشتند و صدایش را در نمی‌آوردند. حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم خیلی از لحظات هیجان‌انگیز آن روزهایم را مدیون آن تی-سِوِن سنگین و جان سخت‌ام؛ آن وقت‌ها که «تروفو» و «جارموش» و «کاروای» و «برتون» و «نولان» مد نبود، دور دورِ «نخستین خون»، «راکی 1»، «اژدها وارد می‌شود» و «شعله» بود یا فوق فوق‌اش «توبه‌ نصوح»، با بازی فرج‌الله سلحشور و به کارگردانی آن آقایی که هم شما می‌شناسیدش هم من و اگر اسم‌اش را نمی‌نویسم فقط برای این است که نمی‌خواهم توی بازخوانی‌ نهایی یا وقت صفحه‌بندی چیزی از یادداشت‌ام حذف شود. حالا شاید باورتان نشود، اما تماشای «توبه نصوح» در آن بعدازظهر تابستانی، چنان تاثیری بر منِ نه- ده ساله گذاشت که تا سال‌ها، هر وقت حرفی از سینمای ایران وسط می‌آمد، من به یاد «توبه نصوح» می‌افتادم و فرج‌الله سلحشور و سکانس‌های دست و پا زدن‌اش در جویی پر از لجن و تلاش گاه بی‌فرجام‌اش برای حلالیت طلبیدن از دیگران. این‌که بعد از آن، تصویر من از سینمای ایران چه بود و چه کسی در ذهن من شد طلایه‌دارش، خیلی مهم نیست؛ اما می‌دانم که از «چهارشنبه سوری» و بعد، از «درباره الی...» و «یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی‌پایان است» و «تو چی کار کردی سپیده...؟» به این طرف ، «اصغر فرهادی» شروع کرد به کنار زدن آدم‌ها و سکانس‌هایی که پیش از این هربار با ترکیب «سینمای ایران» در ذهن من شکل می‌گرفتند. دوشنبه‌ پیش اما، داستان این جابه‌جایی به آخر رسید و دروغ چرا، الان نمی‌توانم از این اتفاق، از این جایگزینی و از تماشای جایگاهی که «فرهادی» امروز دارد، بالابلندتر از هر بلندبالایی، خوشحال و مغرور نباشم.
همه این‌ها را گفتم تا برسم به اینجا که یکی دو روز پیش، وقت وبگردی، به یادداشتی کوتاه رسیدم در وبلاگ «سخن روز»، با این مضمون که «چرا ادبیات داستانی امروز ایران اصغر فرهادی ندارد؟». اساسا این طور وقت‌ها اولین چیزی که به ذهن آدم می‌رسد، مقایسه‌ دو مجموعه‌ای است که یکی‌شان جهانی شده و دیگری، هنوز در فکر گذشتن از مرزهای استانی است. برخلاف نظر بعضی، که موفقیت فرهادی و مجموعه‌اش را حاصل یک نبوغ فردی می‌دانند، جهانی شدن سینمای ایران و حضور همیشگی و غیرقابل انکارش در جشنواره‌ها، بیش‌تر از آن‌که به آدم‌هایش مربوط باشد، مدیون ساختاری است که در این سال‌ها وجود داشته و به اهل سینما دلگرمی، انرژی و ایده‌های تازه داده. سینما، «خانه» دارد، حالا درست که این روزها دیوارهای خانه‌شان ترک خورده، اما هنوز مانده تا برسد به بی‌سقفی ادبیات؛ بعید هم می‌دانم که آدم‌های سینما، آدم‌هایی که آداب گفت‌و‌گو و رایزنی را می‌دانند، که به وقت‌اش یک صدا می‌شوند، بگذارند این خانه خراب شود و اجازه بدهند این قبیله، این «خانواده» از هم بگسلد. اما ادبیات داستانی چی؟ خانه‌اش را که سال‌هاست بی‌تدبیری عده‌ای که بیش‌تر وکیل و سیاست‌پیشه بوده‌اند تا نویسنده، خراب کرده است؛ جوایز خصوصی‌ و جشن‌های کتاب‌اش هم که در تنگنای بغض بعضی دوستان نویسنده و نامهربانی‌های بیرونی گرفتار است. فقط چند لحظه تصور کنید که اصغر فرهادی ادبیات، در حاشیه‌ مراسم پایانی یک جایزه معتبر، مثلا برسد به «جومپا لاهیری» یا «میراندا جولای» و برای لحظه‌ای از «عرف دیپلوماتیک» غافل شود؛ فکر می‌کنید بعد از این اتفاق، اصلا چیزی از ادبیات داستانی امروز خواهد ماند؟ بی‌تعارف، از این ادبیات چه مانده جز همین رجزخوانی‌های توی مطبوعات و شاخ و پنجه نشان دادن به همدیگر، جز بی‌اعتمادی بی‌پایان مدیران فرهنگی به نویسندگان و سرخوردگی آن‌ها که سرنوشت‌شان نوشتن است، جز کتاب‌هایی که میانگین تیراژ و فروش‌شان شاید از سه هزار نسخه هم نگذرد، جز تکثیر بخل و نفرت در فضای حقیقی و مجازی؟ ادبیات داستانی، پیش از پیدا کردن اصغر فرهادی‌اش، به چیزهای دیگری نیاز دارد؛ به خانه‌ای که همه را در بر بگیرد، از بایرامی و یادعلی، تا دهقان و سناپور؛ خانه‌ای که دلگرمی شود برای تازه از راه رسیده‌ها، که حواس‌اش به قراردادهای یک طرفه بعضی ناشران و کلاهبرداری‌های فرهنگی عده‌ای دیگر باشد، که فکر کند به بیمه‌ و آینده‌ آدم‌های ادبیات، که یک وقت‌هایی دست بعضی‌ها را بگیرد و آرام شان کند، که آداب گفت‌و‌گو و توافق با بالادستی‌ها را بداند. خانه‌ای که دور بماند از سیاست و اهل‌اش، که خانواده را جمع کند، که خانه بماند، برای همه، همیشه.

- این یادداشت امروز، اول بهمن، در صفحه آخر روزنامه اعتماد منتشر شده است.

لينک مطلب | 10:18 AM