« روزمرگی | صفحه‌ی اصلی | »

بیا درباره‌اش حرف بزنیم

January 4, 2012


من آدم خاطره بازی هستم. گاهی به سرم می‌زند و می‌روم سراغ ای-میل‌های قدیمی، یکی یکی می‌خوانم‌شان و گم می‌شوم در روزهایی که تمام شده‌اند؛ بعضی وقت‌ها یادداشت‌ها و خط‌خطی‌های اول کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام را بیش‌تر از خود کتاب‌ها دوست دارم و عاشق زیر و رو کردن عکس‌های قدیمی‌ام. شاید برای همین باشد که پریشب هوس کردم نیم‌نگاهی به نسخه‌‌ی اولیه‌ی «مرگ‌بازی» بیندازم که سید رضا شکراللهی ویرایش کرده بود.
ماجرا از این قرار است که چهارسال پیش، قبل از آن‌که «مرگ‌بازی» را به نشر چشمه برسانم و آن‌ها تاییدش کنند، داستان‌ها را به سید رضا شکراللهی دادم تا دستی به سر و گوش کلمات‌اش بکشد. آن روزها هنوز از قواعد حاکم بر نشر خبر نداشتم و نمی‌دانستم که اینجا، برخلاف هزار و یک جای دیگر دنیا، نویسنده حق ندارد و نمی‌تواند ویراستار شخصی داشته باشد. شکراللهی کتاب را ویرایش کرد، همان‌قدر خوب و دقیق که من انتظار داشتم، و من هم هزینه‌ی آن را پرداختم. کتاب به نشر چشمه رفت، تایید شد، اما حرف و حدیث‌ها هم درست از همین جا شکل گرفت.
نشر چشمه معتقد بود که چند نفر ویراستار رسمی دارد و همه‌ی کارهای این نشر باید از زیر دست این ویراستاران بگذرند. من خیال می‌کردم هرکسی از حس و حال نشسته در کلمات یک داستان با خبر نیست و برای همین هم انتخاب ویراستار، کم‌ترین حقی است که یک نویسنده باید داشته باشد. ماجرا پیچیده شد و در نهایت کار زیر دست دوست خوبم مهدی یزدانی‌خرم رفت (ناگفته نماند که پیشنهادهای مهدی هم به بهتر شدن داستان‌های کتاب خیلی کمک کردند) اسم او به عنوان ویراستار در شناسنامه‌ی کتاب آمد و من هم که دوست داشتم ویراستار کارم سیدرضا شکراللهی باشد، مجبور شدم در دو خط اشاره کنم که کتاب را برای ویرایش به چه کسی سپرده بودم و به چه کسی «اعتماد» داشتم و «دلم می‌خواست» ویراستار کتابم چه کسی باشد.
آن چند خط اما، برخلاف آن‌چه که بعضی «دوست‌نماها» گفتند، توهین به مهدی یزدانی‌خرم و بی‌ارزش شمردن کار او نبود؛ آن چند خط، تلاشی بود برای قدر دانستن زحمات کسی که به «حس» داستان‌های من نزدیک شد، برای کلمه به کلمه‌ی کتابم وقت گذاشت (یادت هست سید، سر یک جمله از داستان فانفار سه روز بحث می‌کردیم با هم؟) و به اعتماد من خیانت نکرد. من نوزاد زودرس و بیماری را به او سپرده بودم، از میان هزاران پزشک به او و تجربه و توانایی‌اش اعتماد کرده بودم و او، همه‌ی زندگی‌ام را زنده و سرحال بازگردانده بود به من. شما بگویید، کجای دنیا آدم‌ها حق ندارند پزشک‌ معتمدشان را خود، انتخاب کنند؟
حالا چهارسال از آن ماجرا گذشته است؛ من دو سالی است که درگیر نوشتن کار تازه‌ای هستم و سیدرضا شکراللهی هم چند سالی است که ویراستار رسمی نشر چشمه است. پریشب فکر می‌کردم که اگر بتوانم کارم را آن‌طور که دوست دارم تمام کنم و اگر نشر چشمه هم تاییدش کند، دست کم خیالم راحت است که دیگر نیازی به بحث و جدل اضافی برای انتخاب ویراستار نیست. امشب اما به این فکر می‌کنم که چرا میان بندهای قرارداد چاپ کتاب، میان همه‌ی اختیاراتی که نویسنده به ناشر می‌دهد و همه‌ی توافقاتی که شکل می‌گیرد، هیچ‌کس به این موضوع فکر نمی‌کند که شاید آدم‌هایی هم باشند توی این دنیا که به جای حرف زدن از حق‌التالیف دوازده یا سیزده درصدی، بخواهند درباره‌ی حقوق اولیه‌ی یک نویسنده بحث کنند؟

پی‌نوشت یک: این درست که هر نشری رسم‌الخط و قواعد خاص خود را دارد - و مگر ناشران کشورهای دیگر چنین اصولی ندارند؟ - اما بعید می‌دانم این‌ چیزها دلیل خوبی باشد برای محروم کردن نویسنده از یک حق اساسی و یک رسم معمول.

پی‌نوشت دو: می‌دانم این حرفم بعضی‌ها را خواهد رنجاند و بهانه به دست بعضی دیگر خواهد داد برای کلوخ‌اندازی؛ اما انصاف نیست که نگویم، بی‌تردید، بی‌تردید، قراردادهایی که نشر چشمه مقابل نویسندگان جوان می‌گذارد، به هیچ عنوان یا عهدنامه‌های یک‌طرفه‌ و گاه توهین‌آمیزی که بعضی ناشران پیش روی نویسندگان می‌گذارند قابل مقایسه نیست. با این وجود گمان می‌کنم که از یک جایی به بعد، نویسندگان هم باید برای رسیدن به شرایط بهتر تلاش کنند و پیگیر حقوق صنفی خود باشند.

پی‌نوشت سه: نام نمی‌برم از کسی، اما دلم می‌خواهد دوستان نویسنده‌ام هم با نام و نشان واقعی‌شان در این‌باره بنویسند؛ همین‌جا مثلاٌ، درباره‌ی ویراستاری، انتخاب ویراستار، حقوقی که فکر می‌کنند از آن‌ها دریغ می‌شود و چیزهای دیگری که در فرآیند نشر کتاب آزارشان داده است. در پسله حرف زدن هیچ‌وقت چیزی را عوض نکرده، شما این‌طور فکر نمی‌کنید؟

پی نوشت چهار: خب، ظاهراً زیادی خوشبین بودم و حاشیه نشینی خودخواسته این روزها خیلی وقت است از باغ بیرونم انداخته...



نظرها

براي جلوگيري از ژست و دست‌افشاني بدخواهان من هم تاکيد مي‌کنم نشر چشمه بيشترين احترام را (به نسبت ديگر ناشران وطني)به نويسندگان، به خصوص کار اولي‌ها، مي‌گذارد. اما کاملا موافقم که داشتن ويراستار شخصي، حق مسلم هر نويسنده‌اي است. چيزي در حدود انژري هسته‌اي براي مام ميهن.
به نظرم بايد مسائل اداري و حقوقي را به گونه‌اي پیش برد که در اين زمينه حقوق نويسنده و البته ناشر به يک اندازه رعايت شود. چون ممکن است عده‌اي، بر خلاف من و شما، اصلا نخواهند آقاي شکراللهي که ويراستار نشر چشمه هستند، کارشان را ويرايش کند.

در مورد حق انتخاب ویراستار حرفی نیست... اما این مورد در برابر شکنجه های دیگه برای چاپ کتاب رتبه پایینتری داره... چه چیزی آزار دهنده تر از این که برخلاف تقریبا تمام دنیا، فقط تایید ناشر برای چاپ کتاب کافی نیست... « نیستی» که چاپ کردن یه کتاب تو ایران رو چه نظر از زمانی و چه از بعد روحی و جسمی برای نویسنده تا قواره های سختی رسیدن به اورست بالا برده...
در مورد نشر چشمه هم کاملا موافقم. کتاب اول خودم به خاطر دو داستان مجوز نگرفت اما برخورد و رفتار کاوه و بهرنگ کیائیان و البته مهدی یزدانی خرم خیلی خوب و حرفه ای بود...

ممنون ام پدرام رضایی‌زاده، اما هلاکِ این بخت و اقبال بلند توام!
ولی از شوخی گذشته، امیدوارم بتونم باز هم ویراستار کتابت باشم. بی‌صبرانه منتظرم رمانت رو تموم کنی عزیز دل برادر.
در جواب کامنت شهسواری هم بگم که: ما همچی آدمای دموکراتی هستیم کمپرس!

چقدر شماها هماهنگید دوست عزیز. مریم مهتدی برای مخالفان جوایز شاخ و شانه می كشد چند روز بعد جایزی گلشیری كاندیدهایش را اعلام می كند. یك روز شما مطلبی درباره ویراستاری كتاب و ویراستارتان می نویسید فرداش ویراستارتان از چشمه انصراف می دهد. فكر نمی كنید كمی چیپ شده اید خودتان و واكنش هایتان؟

پدرام: خدا رحمت کند دایی جان ناپلئون را.

از این چیزهایی که گفتید زیاد سررشته ای ندارم اما همون یک باری که گذرم به ناشر افتاد برای هفت پشتم بس بود... بعد از اون من دیگه به ناشر به چشم یک سازمانی که کار فرهنگی انجام می ده و هدفش اشاعه ی فرهنگه نگاه نکردم متاسفانه. امیدوارم روزی چیزهایی ببینم یا بشنوم که نگاهم تغییر کنه.

علاج تمام اين «دردهای» نويسندگان و بقيه اهل قلم، برپا کردن يک «کانون نويسندگان» مستقل است تا از اعضايش پشتيبانی کند و برای مثال بنشيند در کنار اتحاديه ناشران و قرادادی رو تنظيم کنند که نه سيخ بسود و نه کباب؛ در همه مواردش: از حق و حقوق تا مسئله ويراستاری و ... البته نه کانونی که الان هست و از پنج عضوش چهارتاشان حتی يک کتاب هم ندارند و بيشترشان وکيل دعاوی اند تا نويسنده و شاعر و مترجم. در کانون نويسنگان فعلی اگر خانم بهبهانی رو کنار بگذاريم، می شود «حزب کمونيست ايران»!!

آقا یا خانم یکی مثل خودت
نمی دونم چه طوری وبلاگ می خونین که همون خط اول پست من رو هم نادیده می گیرین. قاعدتا جایزه ی گلشیری نامزدهاش رو اعلام کرده بود که من در واکنش اون مطلب رو نوشتم. حالا شاید به نظر شما واکنش ها به لیست نامزدهای یک جایزه قبل از اعلام شدنش می تونه نوشته بشه, نمی دونم.

در {این} روزگار {...} ، چشمه كور سوي اميديست براي حس زندگي. ضمن اينكه دوستان ما در نشرچشمه حتما به بيان خيرخواهانه تان توجه ميكنند.

البته صحبت كردن از "ويراستاري" توي كشوري كه نويسنده ها و مترجم هاش هنوز اين حرفه رو به رسميت نشناختن، بي فايده ست. نگاه به خودت نكن. ما هنوز بايد كلي فك بزنيم تا مترجم يا نويسنده ي محترم رو قانع كنيم كه اگر كتابشون ويرايش مي شه، فقط و فقط به نفع خودشونه. وگرنه ويرايش يك كتاب هم از نظر مالي، هم جاني و هم اعصاب اصلن كار به صرفه و لذت بخشي نيست. نهايتش يه اسم توي شناسنامه ي كتابه كه اونم اگر متن بد بود، فحشش به ويراستار مي رسه و اگر خوب بود، ستايشش به مترجم يا نويسنده... يادم نمي ره مترجم محترمي رو كه خيلي سعي كرده بود مودبانه از من بپرسه چرا با وجود ترجمه ي نسبتن خوبي كه داشته، اسم بنده بايد بخوره تو شناسنامه ي كتابش. يا مترجم ديگه اي كه بعد از ويرايش كتابش، باهام قطع رابطه كرد...
حالا شما مي گي بيان توي متن قرارداد بيارن همچين چيزي رو؟ يه كم آرمان گرايانه فكر مي كني به نظرم...

اصلا میدانید چیه؟! این‌ها تو حرف قشنگه.
من خب کتاب به ناشر ندادم،اما دیدم که کتاب به ناشر بدن!و دیدم که مثل تو فیلم‌ها قرارداد کلاهبردارانه از طرف ناشر رسمی مملکت باهاش بسته شده...
و خب بازه‌ی باز این ماجرا رو نمیشه با حرف سر و تهش رو جمع کرد.

همان يك باري كه گذرم افتاد به ناشر جماعت براي هفت پشتم بس است. ويراستاري كه حتي يك كلمه هم تغيير نداد از داستانم، اسمش را زد به عنوان ويراستار و مبلغي را هم گرفت!
اين روزها كه داستان بلند دومم را تمام كرده ام مثل سگ پشيمان شده ام از نوشتن. چرا بنويسم و بعد هم افسرده شوم دراين مافياي كتاب؟ به قول جناب شهسواري در مقابل بقيه مسايلي كه در زمينه نشر كتاب پيش مي آيد شايد قضيه ويراستار يك موضوع ساده باشد.

برای پست بالایی: خوشحالم که اصغر فرهادی باعث شد وبلاگتون رو به روز کنید :)

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)