« هذیان به سعی نیمه شب 15 | صفحه‌ی اصلی | اُم شانتی اُم! »

چیزهایی که به تو نگفته بودم

December 22, 2011


IMG_2211.JPG

گاهی وقت‌ها میان نیروهای نظارت عالیه‌ی مشاور و دستگاه نظارت مقیم، جنگ قدرت پنهانی شکل می‌گیرد؛ جنگی که بهانه‌ی خوبی هم می‌شود برای به روز ماندن و به روز بودن. دلایل این جنگ‌ها البته همیشه یکسان نیست، اما نتیجه‌شان... خب راستش را بخواهید «فاصله» معمولا کار دست آدم‌ها می‌دهد. همین‌ چیزهاست لابد که باعث می‌شود وقتی پایت را می‌گذاری توی کارگاه، سرپرست دستگاه نظارت بی‌هیچ دلیلی و یک مرتبه هوس کند سیستم قالب‌های لغزنده‌ی اجرا شده در کد ارتفاعی 00/55+ را نشانت بدهد و یک دست‌اش را بکند توی جیب‌اش و راه بیفتد جلو و از راه‌پله‌ی نیم‌بند و موقت چسبیده به سیلوها بالا برود و هر چند ثانیه یک‌بار بپرسد «خوبی مهندس؟»...خب، دروغ چرا، من خوب نبودم؛ مخصوصا در آن هفت-هشت پاگرد آخر که با هرقدم کل راه‌پله می‌لرزید و تاب می‌خورد. اما باید می‌خندیدم و بالا می‌رفتم و حرف می‌زدم تا فراموش کنم که دارم بالا می‌روم و به پایین آمدن هم فکر نمی‌کردم.
میان عکس‌های توی آلبوم، عکسی هست که بابا توی باغ وحش تهران - قبل از آن‌که از کوچه‌ی معروف روبه‌روی پارک ملت منتقل‌اش کنند به ناکجاآباد - از من گرفته است. من سوار یک لامای سفیدم و به بابا و دوربین لبخند می‌زنم. توی لبخندم اما، توی چشم‌ها و صورتم، ترس نشسته است؛ از آن ترس‌هایی که هیچ‌کس نمی‌بیندشان اما خودت، نمی‌توانی انکارش کنی. حالا وقتی به عکس‌هایی که بالای سیلو انداخته‌ایم نگاه می‌کنم، یاد همان عکس قدیمی توی آلبوم می‌افتم.
گاهی هیچ چیز آن‌طور که دیگران فکر می‌کنند، آن‌طور که به نظر می‌رسد، نیست و خیال می‌کنم که چیزی هم بدتر از این نمی‌تواند باشد.


- حقوق معنوی «عنوان» یادداشت متعلق است به آقای اولد فشن و نوت‌های عاشقانه‌ی بی‌نظیری که با همین عنوان در گودر می‌نوشتند.



نظرها

وای پدرام. چه‌قدر خوب بود این متن‌ات. چه‌قدر اون ترس‌ها رو من می‌شناسم. ترس‌هایی که توی عکس‌ها هست، هیچکس جز خودت هم نمی‌فهمدشون. عکس و متن خیلی خوب به هم چسبیدن. دمت گرم

پدرام: مرسی مریم...مرسی.

چه‌قدر لذت بردم از خوندن این یادداشت و این عکس...

پدرام: فدا...

این تیپ نوشته هات عالی اند.

پدرام: ممنون از لطف‌تون.

به پست قبل : دقیقا ! دقیقا یکی از آرزوهامه :-)

از هرچي نمايش و جنگ زرگري كه بين كارفرما و پيمانكار و مشاور و نظارت مقيم و مدير طرحه متنفرم.
يادم نميره كه كارشناس سه سال سابقه كاري بودم كه توي يكي از همين پروژه هاي لعنتي و هر روز ارتفاع نميدونم چقدر يك بين رو بايد بالا مي رفتم تا گزارش پيشرفت بدم. پيشرفتي كه هر روزه نبود ولي من بايد هر روز گزارش ميدادم. قلبم تمام مدت توي دهنم بود.
خوب دركتون كردم "گاهی هیچ چیز آن‌طور که دیگران فکر می‌کنند" و من توي اون سايت خيلي آدم شجاعي به نظر مي رسيدم!!!!

که چیزی هم بدتر از این نمی تواند باشد

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)