« به پایان سلام کن | صفحه‌ی اصلی | دریای خزر گردم... »

I guess that I miss you, I guess I forgive you

December 10, 2011


حالا که به «بدرود بغداد» مهدی نادری فکر می‌کنم، می‌بینم دوستانم، آن‌ها که حرفه و تخصص‌‌شان نوشتن درباره‌ی سینماست، حق دارند؛ مصطفی زمانی نادری خوشبختانه هیچ شباهتی به ورژن سلحشور ندارد، پانته‌آ بهرام - مثل همیشه - عالی است، عربی حرف زدن زمانی و بهرام هیچ توی ذوق نمی‌زند، موسیقی فیلم چند جایی دیوانه‌ات می‌کند، امضای پررنگ تورج اصلانی پای فیلم است و لهجه مزدک میرعابدینی هم حرف ندارد. چیزی که من نمی‌فهمم اما، این است که این چیزها، چه‌طور می‌توانند از یک فیلم متوسط، یا بهتر است بگویم یک فیلم اول فوق‌العاده، شاهکار بسازند؟ این که مثلا چه‌طور می‌شود «نیک» ضعیف فیلمنامه‌ی نادری را ندید، چشم بر گاف‌های پی‌درپی فیلمنامه در بازه‌ی کشته شدن دخترک عراقی تا خودکشی «نیک» بست، ضعف در شخصیت‌پردازی را به بهانه‌ی شخصیت محور نبودن فیلم نادیده گرفت و نفس نفس زدن، کندی و ملال‌آور بودن نیمه‌ی اول داستانی که متورم‌اش کرده‌اند را تاب آورد؟
فیلم نادری، دقیقا از لحظه‌ی ملاقات صالح و دَنیل، جان می‌گیرد؛ جایی در یک سوم پایانی فیلم. پیش از آن باید کمی شعار، تصویر کلیشه‌ای یک جامعه‌ی جهان سومی از سربازان آمریکایی، یک مسابقه بوکس و مقادیری کابوس را تحمل کنید؛ از شاهکار تورج اصلانی در صحنه‌ی نزدیک شدن عقرب به دَنیل لذت ببرید و به این فکر کنید که رینگ بوکس نادری واقعا - و آن‌طور که نوشته‌اند - نزدیک است به رینگ «علی»، «مبارز»، «مرد سیندرلایی» (یک همچین چیزی می‌شود ترجمه اش دیگر؟) و «گاو خشمگین»؟ بعد از پشت سر گذاشتن این‌هاست که می‌توانید آرام بگیرید، از دیدن یک فیلم خوب لذت ببرید، منتظر رسیدن یک قاب کلاسیک بامزه و زنده شدن بعضی خاطرات‌تان باشید و همان‌طور که دارید با موسیقی پایان فیلم زندگی می‌کنید به خودتان بگویید: «شاهکار؟ حتما شوخی‌شان گرفته»...


- عنوان، بخشی است از ترانه‌ی Famous Blue Raincoat آقای لئونارد کوهن عزیز.



نظرها

دیدن فیلم رو در برنامه ی کاریم می ذارم پدرام عزیز. ممنون از به اشتراک گذاشتن تجربیاتت با ما :)

پدرام: در برنامه‌ی کاری که نمی‌شود...می‌شود؟ :) هرچند از بچه‌های معماری هر چیزی بر می‌آید.

کسی این فیلم رو شاهکار دونسته؟ فیلم بدی نبود فقط همین . کار حرفه ای بود نسبت به سینمای ایران ولی انسجام و روایت خوب نبود گل درشتی بازی مصطفی زمانی یه جاهایی رو نرو بود و لهجه طرف بیشتر آملی بود تا تگزاسی .کلن فیلم معمولی ای بود و منم بدم نیومد ولی به نسبت فیلم هایی مثل سعادت آباد و یه حبه قند این رو بیشتر دوست داشتم.

پدرام: دونستند روزبه، مخصوصا در روزهای جشنواره...

برنامه ی کارهای روزانه یعنی :)

چندتاازصحنه هاي فيلم عين نقاشي بودکه حال آدم رو خوب مي کرد

مدتی است که در وصف مراد و استادت سناپور چیزی نمی نویسی ؟ ظاهرا عامه پسند نویسی اش حال تو را هم به زده . منتظر یه اقدام اساسی بودیم، ولی خبری نشد.

پدرام: این بار سومی است که کامنتی با این مضمون می‌گذارید. دوتای قبل را منتشر نکردم. اما حالا...نمی‌فهمم منظورتان از یک اقدام اساسی چیست...نمی‌فهمم چه چیزی باعث شده به خودتان اجازه بدهید به آدم‌ها و کتاب‌ها این‌طور برچسب بزنید. خب، همین کامنت، همین جملات نشان می‌دهد که چه‌قدر دورید از ماجرا، که چه‌قدر بغض و کینه دارید و چه‌قدر...
بگذریم. موفق باشید!

مشکل اصلی این فیلم نبود یک قصه درستو حسابی یه.درست تا 30 دقیقه ابتدایی گارگردان گیج و منگه که چه جوری داستانه دسته چندمش رو تعریف کنه. بعضی از صحنه ها اضافی و کشدار هستش. با این که اصلانی برای این فیلم جایزه گرفت ولی ایده های فیلم برداری ایده های نابی نیستند مثل صحنه بوکس بازی یا درگیری نیروهای آمریکایی با عراقی ها.

برای پست بالایی: دقیقا" حس دریاچه ی خزر رو دارم من. گرفتار شدن بین چیزهای بی ربط، آدم های بی ربط، جاهای بی ربط... ممنون که یک اسمی برای حال این روزهای ما پیدا کردی :)

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)