« ساعت فراموشی | صفحه‌ی اصلی | ... »

مسیح بازمصلوب

November 4, 2011


«مرگ کسب و کار من است» فیلم سخت و مخاطب‌گریزی است، از آن دست فیلم‌ها که برای دوست داشتن‌شان باید دنبال دلیل گشت و سکانس به سکانس پیش رفت. اولین فیلم ثقفی، نماهای دلچسبی دارد، با کادرهایی که در بعضی‌های‌شان می‌شود هوش و اندیشه‌ای خاص را به سادگی پیدا کرد؛ مرگ کسب و کار من است به گمان من اجتماعی‌ترین فیلم این روزهای سینمای ایران هم هست، با حرف‌هایی جدی و قابل تامل؛ اما چند اشتباه کوچک در پلات داستان، فیلم ثقفی را زمین‌گیر می‌کند و مخاطب‌اش را سرگردان.
چرا؟ این مهم‌ترین سوالی است که بعد از تمام شدن فیلم شکل می‌گیرد. چرا آن افسر نیروی انتظامی اصرار دارد مجرم را تحت هر شرایطی به پاسگاه برساند؟ ماجرای آن پیرزن و پسرش چرا به فیلم تحمیل شده بودند؟ فقط برای شکل دادن به یک روایت موازی یا افزودن بر حجم داستانی که لاغر است و کم مایه؟ چیزهای دیگری هم در اولین فیلم امیر ثقفی هست که مخاطب را آزار می‌دهد؛ چیزهایی مثل پرهیز ثقفی از گفتن و به تصویر کشیدن بخشی از عناصر موثر در روایت ( این اتفاقی است که در اولین داستان‌ها، رمان‌ها و فیلم‌ها همیشه به چشم می‌آید؛ وقتی نویسنده یا کارگردان دچار این وهم می‌شود که مخاطب نیز از چیزی که در ذهن او می‌گذرد با خبر است و نیازی به روایت، ساختن یا به تصویر کشیدن آن نیست)، شیفتگی‌اش در برابر سکانس‌های برفی فیلم و بی‌توجهی‌اش به داستانک‌های اصلی فیلم (تصور کنید که به جای داستان پیرزن و پسری که در زندان دارد، از عطا و دخترش یا شکری بیش‌تر می‌شنیدیم).
اوایل فیلم، وقتی شکری را به مسجد می‌آورند، جمله‌ای هست با این مضمون:«مردم دهداری را روی سرشان گذاشته‌اند»؛ جمله‌ای که اگر تصویر می‌شد و تنها یک جمله نمی‌ماند، اگر خشم و نفرت عمومی شکل گرفته در روستا را برای مخاطب می‌ساخت، هم کلیدی می‌شد برای گره‌افکنی و گره‌گشایی درست در داستان و هم اصرار عجیب افسر نیروی انتظامی بر انتقال شکری به پاسگاه در آن شرایط بد جوی را باورپذیر می‌کرد و هم قابلیت آن را داشت که از فیلم ثقفی یک مسیح بازمصلوب مدرن بسازد و به آن سکانس درخشانی که شکری مسیح‌وار سرباز وظیفه‌ی همراهش را - مانند یک صلیب - بر دوش گرفته و پیش می‌رود، ارزشی دوچندان ببخشد.
با این همه، «مرگ کسب و کار من است» فیلمی است که باید به تماشایش نشست و حمایت‌اش کرد؛ فیلمی غریب با نشانه‌هایی از تولد یک کارگردان مستعد و یک نگاه متفاوت. فیلمی که تمام قد در برابر کلیشه‌های سینمای بدنه ایستاده تا از جامعه‌‌ی امروز، از آدم‌هایی که در آستانه‌ی سقوط ایستاده‌اند و آدم‌هایی که به تاریکی رانده می‌شوند، حرف بزند.



نظرها

من این فیلم رو ندیدم ولی فکر می‌کنم شاید تلخ هم باشه که مخاطب گریزه واین که آیا می‌توان نگاه متفاوتش رو با فیلم‌سازهای بزرگ مقایسه کرد؟
اینکه اسم فیلم منو یاد کتاب مرگ‌بازی شما انداخت.

پدرام: اسم فیلم البته نام رمانی است از روبر مرل که احمد شاملو هم ترجمه‌اش کرده.

فیلم بی اثری شده بود با همین نمادپردازی ها و خست های ارائه ی تصویر.

ممنون

مدتي بود از روي ريدر ميخواندمتان، در لينكهاي روزانه ام ثبت شد

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)