« سیگار نیم سوخته‌ی روی دیوار | صفحه‌ی اصلی | صد سال پیش از تنهایی ما »

شب‌های تهران

September 28, 2011


تو شاهزاده‌ی هزار و یک شبی باش، من می‌شوم غول چراغ جادو! اصلن خیال کن قصه‌ی ما را نوشته‌اند؛ وقتی قرار است، تا آخرین روز جهان، منتظر دست‌هایت بمانم.



نظرها

"اصلا خیال کن قصه ی ما را نوشته اند"
عالی بود آقای رضایی زاده

چشمانی پر از اشک...

به روزهايي فكر كن كه عاشق كسي بود و اون عاشق كس ديگه و زندگي چقدر برات سخت بود، حالا هم همونه، مي گذره, از من مي شنوي منتظر نباش, عشق بايد تو رو پيش ببره نه كه درجا بزني يا جا بموني حتي, دوستاي دورو برت هم سن و سال تو با طلاق مواجه شدن زندگي كه ساخته بودن ويران شده وضع تو از خيلي ها بهتره. به كتاباي خوبي كه خواهي نوشت فكر كن آينده مال تو ا ,

سلام پدرام جان همیشه خواننده خاموشت بوده ام قلم زیبا ورشک برانگیزی داریدموفق باشی

این هم مبارک است!


نمی‌دانم شاید دست‌کش‌های سفیدت نگذاشت که چراغ جادو کار کند....
که من به‌ات بگویم غول بودن هم بدون تو زیبا نیست!

مرتضی-برادرم- جدیدا کتاب مرگ بازی رو خونده. دیروز می گفت واجب شد که من حتما پدرام رضایی زاده رو بغل کنم. داستان هات حسابی سرذوق و تحسین آوردتش آقای نویسنده. به امید آثار جدیدت

پدرام: :) محبت دارند...چه خوب که دوست‌اش داشته‌اند. ممنونم از لطف‌تان.

زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی؟ گفت: نخریدند، ولی تمام شد.

سلام

لطفا برداشت و نظرتون رو در مورد جمله بالا بگید ، زیر همین نظر خودم جوابم بدید ممنون

و قسم به طروات شبنم برگ ها ...
صبح نزدیک است .

چرا این همه خوب می نویسید؟

پدرام: لطف دارید شما.

سلام آقای رضایی زاده ی عزیز.
داستانتان را قبل تر ها خوانده بودم و اینبار لذتی داشت شنیدن داستان با صدای خودتان در نشریه ی نواک.
خواستم اجازه بگیرم تا لینک این داستان را در وبلاگ خودم انتشار دهم. بسیار ممنون و سپاس گزار می شوم.
منتظر جوابتان هستم.
با سپاس. اولدوز طوفانی

عالی می نویسی

سلام دوباره پدرام عزیز.
داستان صوتی تان را بر روی وبلاگم انتشار دادم. باز هم ممنونم.

اجازه لینک دارم؟ هر چند اجازه هم مهم نیست، چون لینکت کردم!

«شهربازِ» هزار و یک شب این قرن دیوانه، باید هرشب قصه‌ای ساز کند

از عفریت وُ علاءالدین با غول چراغ وُ سندباد بحری وُ....

هزار شب بگوید

از عجوز پرهیزگارِ قصه‌ها...

تا شهرزادِ خسته از این عجوزهء هزارداماد

دمی بیاساید.....................................

شهربازِشهریار!

شهرزادکان‌مان، خود مرده‌اند،

تیغی‌شان مکن..................

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)