« خانه‌ی خیابان قصردشت | صفحه‌ی اصلی | سیگار نیم سوخته‌ی روی دیوار »

خواستنی‌ها

September 25, 2011


دلم می‌خواست جنگ بود؛ یک روز بی‌خبر می‌گذاشتم و می‌رفتم و بر نمی‌گشتم دیگر. مفقود الاثر می‌شدم اصلن. بعد اسم‌ام را می‌گذاشتند روی یک کوچه‌ی بن‌بست. جایی که بچه‌ها با خیال راحت توی‌اش گل‌کوچک و استپ هوایی و لی‌لی بازی کنند و بزرگ‌تر که شدند بیایند ته کوچه و دور از چشم‌های مزاحم سیگار بکشند یا با عشق‌شان چند دقیقه‌ای خلوت کنند؛ و بخندند، با صدای بلند بخندند.



نظرها

با این فانتزی هایی که تو داری کاش کسی باشه که دلش شوربزنه واسه ات، حواسش بهت زیاد باشه که دلشوره میندازی به دل آدم

خب آرزوی جامع و کاملیه چون این روزها هیچ راهی برای براورده شدن هیچ آرزویی نمانده است .دوست .

منم یک روز بی‌خبر می‌گذاشتم و می‌رفتم و بر نمی‌گشتم و مفقود الاثر می‌شدم بعد اسم‌ام را می‌گذاشتند روی یک کوچه‌ی بن‌بست روبه روی تو...

دلم مي‌خواست يك روز بي‌خبر...
امشب مي‌خوام كه از دست برم!

چه خواستني بهتر از اين كه بي خبر بري، و مفقود الااثر بشي و فقط يك پلاك آبي سر در يك كوچه بن بست بشي واقعا خواستني بود. ولي چرا اين روزها همه دوست دارن بي خبر برن و گم و گور بشن چرا؟؟

عالی بود.
شاید تو این چند هزار سال تناسخ عقلانی ترین باوریه که بشر داشته. این که آدم از هر چیز که زمانی با خودش ارتباط داشته نسخه ای بدل می سازه از خودش حتی اگر خودش نباشه.
این طوری می شه که آدم تبدیل می شه به اسمش و اون اسم تبدیل می شه به یه کوچه بن بست تو این شهر درندشت. حالا یه سوال، آیا اون جوونی که دور از جشم همه سیگاری گیرونده و با معشوقش خلوت کرده و یا اون توپ پلاستیکی که میونه ی بازی بچه ها در حال شوت شدنه وقتی از کوچه خارج می شن همون رگ هایی نیستن که تو رو که دیر زمانیه پشت یه مرز مفقود الاثری تو تمام شهر امتداد می دن؟
آیا این همون شهر نیست که درون تو گم شده؟

می تونی بری و مفقود شی اما قبلش بدون دیگه اسم کوچه ها رو با اسامی شهدا نامگذاری نمیکنن، الکی خودت و به کشتن نده، الان دیگه اسم کوچه ها رو از گل و گیاه انتخاب می کنن و یه شماره هم می چسبونن تهش

...وخدانکند با این طرح و نقشه شهرداری اون کوچه توی طرح اتوبان یا چه می دونم خیابان اصلی بیافتد و من هم مامور کندنتابلوی سرکوچه بشوم ...
.....................

جناب آقای رضایی زاده ودوستان

دعوت هستید به خوانش داستانک " قاصدک "
http://www.chouk.ir/anjoman-dastan/dastanake-hafteh/105-meisam.html


پسر خوب به مادرت فکر کن. این همه زحمتتو کشیده که بی خبر بری و مفقود الاثر شی؟

و عجب زجرآور است قدم زدن در این کوچه خاطرات
خاطراتی که تماما دارای تلاطم ، تاریکی ، حس تنهایی
و ...
اول از همه جنگ ، مدارس 3 شیفت ، نظام قدیم
نظام جدید ، ترمی واحدی ، سالی واحدی
دیوار کنکور ، اساتید مریض و سپس سربازی
و نبود بازار کار و در نهایت تلاشی مزبوحانه برای تشکیل خانواده(!) و یک حس آزار دهنده که تموم مدت داری تاوان کدام اشتباه رو میدی؟؟؟؟؟؟
پدرام خوب شد نظر رو باز گذاشتی ، داشتم خفه میشدم، مرسی

چقدر نزدیک، چقدر محسوس، چقدر دوست داشتم...

یاد شعر سوتک دکتر شریعتی افتادم

اونوقت سالي جند بار تشيع جنازت بود

چقدر این نوشته رنگ و بوی ما دهه شصتی ها رو میده...

سلام قشنگ بود
توی این درندشت که هر کسی به خودش اجازه میده توی سوراخ سومبه های آدما سر بکشه...ببینن میزان اعتقاداتشون چند درصد افت کرده
حتما جایی برای خلوت کردن لازمه

رفت و مفقودالاثر شد.
اسمش را نگذاشتند روي كوچه بن بست يا خيابان. چون دوستانش زودتر از او رفته بودند.
روي ديوار خانه شان نوشتند: شهدا شمع محفل بشريتند...
خانه را فروختند...
رنگ هاي روي ديوار بعد از بيست و چند سال ذره ذره فروريخت...
خانه را كوبيدند و ساختند...
هيچ كس يادش نيست كسي بود و رفت و در گل و شل گير كرد و بازنگشت...
ولي نمي دانم چرا همچنان مادر هر بار كه پرده جلوي در خانه (آن هم خانه اي ديگر!) تكان مي خورد خيال مي كند بازگشته است؟! راستي، تو حتي لايقش نبودي كه اسمت بر كوچه اي بماند كه دختر و پسرها همديگر را در آغوش كشيده اند دور از چشم پدر و مادر؟! راستي، ...

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)