« امروز | صفحه‌ی اصلی | کلمه به کلمه، روایت این روزها... »

ساعت 10 صبح بود

September 14, 2011


یک روزی هست لابد توی زندگی هر آدمی، که می‌فهمد ممکن است برای تمام قول‌هایی که به خودش داده وقت نداشته باشد، که نمی‌شود امید داشت به تعبیر شدن همه‌ی رویاها؛ این‌طور وقت‌ها آدم‌ها می‌نشینند و برای خودشان نقشه می‌کشند دوباره، بهترین و شیرین‌ترین و -گاهی به جبر روزگار - دست یافتنی‌ترین و شدنی‌ترین رویاهای‌شان را انتخاب می‌کنند و می‌جنگند، می‌جنگند برای اتفاق‌های ناتمام و رویاهای‌شان.
حالا من چنین جایی ایستاده‌ام، گیرم تنها با دو اتفاق ناتمام؛ و حسرت‌‌ای که همه‌ی این سال‌ها همراهم بوده است. می‌روم که برای آسان‌ترین و شدنی‌ترین‌شان بجنگم و راست‌اش، برای دومی، برای بهترین و دست‌نیافتنی‌ترین‌شان، فقط می‌توانم - مثل تمام این نه سال - صبور باشم و امیدوار و مومن به معجزه.
همین.


- عنوان، نام مجموعه شعری است از احمدرضا احمدی.

لينک مطلب | 5:48 PM