« ایونجی خوانی در تهران | صفحه‌ی اصلی | زندگی با چشمان بسته »

مرگ گاهی می‌تواند صبر کند

September 5, 2011


روز هفتم بود. تب‌ام پايين نمی‌آمد، سونوگرافی صبح هم نشان می‌داد که کبدم را توده‌ای گسترده اما نامشخص پوشانده است. دکتر مثل هميشه آمد، معاينه کرد، چارت پايين تخت را ديد، يکی دو تا سوال از سوپروايزر بخش پرسيد و رفت بيرون، مامان هم پشت سرش. در اتاق باز ماند. دکتر پرونده‌ام را از سوپروايزر بخش گرفت. شروع کرد به ورق زدن. مامان حرف می‌زد با دکتر. من نمي‌شنيدم. همه چيز توی همين سي ثانيه اتفاق افتاد. دکتر پرونده را داد به يکي از پرستارها، آرام سرش را بالا آورد، دست‌ راست‌اش را گذاشت روي پيشانی‌اش و چيزي گفت که بغض مامان را شکست. برای من تمام شد همه چیز. خيال کردم آخر خط است، که فرصت ديگری نمانده است. می‌گفتند وقتی نفس به نفس‌اش می‌شوی ديگر ترسی در کار نيست، ترسی نبود، فقط حسرت بود. هميشه فکر می‌کردم اگر روزی نزديک بودن‌اش را حس کنم، اگر روزی بگويند که يک ماه، دو روز يا يک سال ديگر وقت داری برای نفس کشيدن، برای ديدن، برای بودن، به جای فکر کردن به آخرش، به جای فکر کردن به بعدش، رها می‌شوم توی همان لحظه‌های باقی‌مانده و لذتی که می‌توانند به يک آدم به آخر خط رسيده ببخشند؛ اما حالا، حتی نمی‌توانستم از روی تخت بلند شوم. آن ترس کهنه، ترسی که همه‌ی اين سال‌ها با تو بزرگ شده بود، ناگهان رفت، از بين رفت و جای‌اش را داد به يک هيچ بزرگ.
همه‌ی اين سال‌ها، در جواب آدم‌هايی که پرسيده‌اند: «چه کار مي‌کنی اگر همين حالا بفهمی که قرار است، يک هفته، يک ماه يا شش ماه ديگر بميری؟» همين هيچ را تحويل داده‌ام و برای بعضی‌های‌شان که نزديک‌تر بوده‌اند از همان لحظه گفته‌ام و از همان چند ثانيه. حالا اما، چند هفته‌ای است که آن ترس کهنه برگشته انگار، گیرم با صورتی بزک کرده. چند هفته‌ای است که فکر می‌کنم به همين چند ماهی که می‌توان با تو، پيش از رفتن‌ات، گذراند و می‌ترسم، از مرگ می‌ترسم و از لحظه‌ها و حرف‌ها و دوستت‌دارم‌های ناتمام و راست‌اش، نمی‌دانم که اين ترس را چه‌طور بايد نوشت، که مبتذل نباشد، که نرود کنار روزمره‌ها و دوباره‌ها...

لينک مطلب | 12:28 AM