«

Fix You

| صفحه‌ی اصلی | مرگ گاهی می‌تواند صبر کند »

ایونجی خوانی در تهران

August 29, 2011


1. کجا می‌توانیم ببریم‌اش؟ وقتی قرار است مهمان خارجی‌ات را در تهران بگردانی، این می‌شود بزرگ‌ترین سوال پیش روی‌ات؛ بام تهران، مجموعه‌ی سعدآباد، موزه جواهرات ملی یا برج میلاد؟ به ساعت و ماشین‌های گره‌خورده در خیابان ولیعصر که نگاه می‌کنی، یک انتخاب بیش‌تر برایت نمی‌ماند: برج میلاد.
2. برخورد کارمندان برج خوب است و محترمانه، البته گردشگران خارجی باید تقریبن دو برابر ایرانی‌ها پول بلیت بدهند. پاسپورت را کنترل می‌کنند، از شغل و محل زندگی مهمان‌مان سوال می‌کنند و آخرش از من می‌پرسند که «با همراه کره‌ای‌تان چه نسبتی دارید؟» یه ایونجی نگاه می‌کنم و به سپیده؛ فکر می‌کنم به جواب‌های محتمل: «سوغات سفر سی سال پیش پدرم به کره است»، «نیمه‌ی گمشده‌ام است»، «حالا حتما باید نسبتی داشته باشیم؟» ، «فقط دوستیم!»؛ این آخری بهتر است به گمانم...
تصاویر ابن‌سینا وجب به وجب دیوارهای سالن انتظار را پرکرده‌اند، برای ایونجی توضیح می‌دهیم که ابن‌سینا که بوده و چه نوشته و چه کارها کرده، ربط‌اش با برج میلاد را اما خودمان هم نمی‌فهمیم. بعد خانمی می‌آید و شروع می‌کند به توضیح دادن درباره‌ی برج، من هم مثل چلنگر حرف‌ها را در گوش ایونجی تکرار می‌کنم، جزییات ساختمان برج اما چندان برای‌اش جذاب نیست. قرار است برویم به گالری روباز برج و ببینیم این نمای 360 درجه‌ی تهران بالاخره چه چیزی از آب درآمده... با سپیده اما حرف این است که این دختر چرا این‌قدر استعداد دارد در یاد گرفتن زبان فارسی؟ که توی همین چند ساعت «چطوری» و «مرسی» و «حالت چطوره» و «سلام» و یک تا ده را یاد گرفته و با لهجه‌ی بی‌نظیر تحویل‌ات می‌دهد.
3. گالری روباز برج میلاد همان چیزی است که باید باشد، همه چیز خوب است و آبرومند. توی هر جهت، نام ساختمان یا نماد معروفی را نوشته‌اند روی زمین و سمت و سوی قرار گرفتن‌اش را با فلش نشان داده‌اند. ایونجی از شکل و شمایل و رنگ یکسان ساختمان‌های بعضی محله‌های تهران هیجان زده است. برای‌اش تعریف می‌کنم که وقت ساختن برج یک دانشجوی معماری خودش را درست از همان طبقه‌ای که ما ایستاده‌ایم پرت کرده است پایین. سپیده غر می‌زند که حالا مجبوری روحیه‌اش را خراب کنی؟ ایونجی اما با هیجان می‌پرسد چرا؟ می‌گویم خب، بعضی آدم‌ها هستند که گاهی فکر می‌کنند خودکشی چیز بدی نیست. باز می‌پرسد یعنی هیچ‌کس نفهمید آن دختر برای چی خودش را کشت؟ از روزنامه‌ها برایش می‌گویم و این‌که ظاهرا توی جیب لباس دختر کاغذی پیدا کرده بودند که روی‌اش نوشته بود «علی، چرا این‌کارو با من کردی؟». خیره می‌شود چند ثانیه‌ای به تهران زیر پای‌اش و بعد ادامه می‌دهد که، یعنی روح‌اش الان اینجاست؟
4. رو به شرق تهران که می‌ایستیم، «دماوند» را از تابلوی زیر پای‌اش می‌خواند و درباره‌اش می‌پرسد. هوا بی‌نظیر است و دماوند آن گوشه ایستاده و خودنمایی می‌کند، می‌گویم آن قله‌ی برفی را می‌بینی؟ معروف‌ترین و بلندترین قله‌ی ایران است، یک آتشفشان ساکت و به خواب رفته...سپیده می‌گوید آن قله نماد تهران ماست و مردم‌اش...ایونجی می‌پرسد آنجا می‌شود اسکی کرد؟ داستان فریدون و ضحاک را برای‌اش تعریف می‌کنم، می‌گویم آنجا شیطان را به بند کشیده‌اند، می‌خواهی بروی آزادش کنی؟ جواب‌اش هوشمندانه است: حتما، اما پشت سر تو...
5. توی راه برگشت برای‌مان تعریف می‌کند که در کره خیلی‌ها ایران را نمی‌شناسند، اما در همان یکی دو برنامه‌ای که تلویزیون کره درباره‌ی ایران پخش کرده، از امنیت گردشگران در ایران زیاد تعریف کرده‌اند؛ معنی اسم‌های‌مان را می‌پرسد، اعتراف می‌کند که بلد نیست آشپزی کند، عکس دوست پسرش را نشان‌مان می‌دهد، از علاقه‌اش به غذاهای دریایی حرف می‌زند و اضافه می‌کند که ترجیح می‌دهد همچنان با پدر و مادرش زندگی کند چون این‌طوری می‌شود بیش‌تر پس‌انداز کرد، به سپیده قول می‌دهد یک‌روز برای‌اش آشپزی کند و... برای‌مان از چیزهای معمولی می‌گوید، برای‌اش از خواب‌ها و رویاهایمان می‌گوییم، انگار نه انگار که چند ساعتی بیش‌تر از آشنایی ما با هم نمی‌گذرد؛ این خوب نیست؟
6. از ماشین که می‌خواهد پیاده شود سرش را جلو می‌آورد، زل می‌زند به من و با لیخند، بی هیچ مکثی، می‌گوید: «مرسی پدرام... خداحافظ.» ببینم، کی می‌گفت ایرانی‌ها باهوش‌ترین آدم‌های جهان‌اند؟

لينک مطلب | 9:31 PM