«

Take another walk out of your fake world

| صفحه‌ی اصلی | در انتظار گودو »

Just have to move the bat out of your head

July 9, 2011


خب، روزگار همیشه هم که به کام آدم‌ها نیست؛ توی دنیا، آدم‌هایی هم هستند که وقتی مطمئن می‌شوند از احساس تو، یعنی درست از فردای روزی که ایمان می‌آورند به «دوست داشتن» تو، به «تسلیم شدن» تو، که می‌فهمند این بار دیگر قرار نیست کسی، چیزی را بی‌فایده بداند و برتمام شدن‌اش اصرار کند، بازی را عوض می‌کنند؛ حالا نه که از اول به قصد بازی جلو آمده باشند، نه - متاسفانه همه‌ی آدم‌ها این‌قدر بد نیستند و همین باور به بد نبودن همه‌ی آدم‌هاست که اوضاع را پیچیده می‌کند همیشه - اما خب، بازی عوض می‌شود، مثل لحن، مثل کلمات و مثل نگاه‌ها؛ انگار یکی بخواهد همه‌ی روزهای گذشته را تلافی کند، تمام ترس‌ها و تردیدها و محافظه‌کاری‌های تو را. یک آن به خودت می‌آیی و می‌بینی دیگر هیچ‌کس آن آدم سابق نیست، نقش‌ها عوض شده‌اند، نمایشنامه هم.
این‌طور وقت‌ها، یعنی بعد از پایین آمدن از صحنه و بیرون زدن از سالن نمایش، تنها چیزی که تو را آرام می‌کند، فکر کردن به همان لبخند است و همان حسی که خزیده بود زیر پوستت و به یادت آورده بود که هنوز زنده‌ای؛ فکر کردن به تمام آن‌چه قرار بود برای تو بماند، تمام آن‌چه برای تو مانده است.

لينک مطلب | 9:06 PM