« چند نکته در حاشیه‌ی رمان لب بر تیغ | صفحه‌ی اصلی | شهروند دیروز، شهروند امروز »

هذیان به سعی نیمه‌شب 12

June 29, 2011


از یک جایی به بعد، یاد می‌گیری که تنهایی چیزی است شبیه خدا؛ بزرگ‌تر و قدرت‌مندتر و حاضرتر از همه چیز و نزدیک‌ترین به تو. یاد می‌گیری که در آغاز هیچ نبود جز تنهایی، و آن تنهایی خدا بود؛ که از آغاز بوده و تا پایان دنیا و بعد از آن هم خواهد ماند. و خب اینجاست که کم کم عادت می‌کنی از آدم‌ها انتظاری نداشته باشی؛ که هیچ چیز و هیچ کس و هیچ مکانی، نتوانسته و نمی‌تواند و نخواهد توانست جای این حضور ابدی را بگیرد، که چیزی را عوض کند، که خدایی کند.

کمی تا قسمتی مرتبط:
- هذیان به سعی نیمه‌شب 11
- هذیان به سعی نیمه‌شب 10
- هذیان به سعی نیمه‌شب 9
- هذیان به سعی نیمه‌شب 8
- هذیان به سعی نیمه‌شب 7
- هذیان به سعی نیمه‌شب 6
- هذیان به سعی نیمه‌شب 5
- هذیان به سعی نیمه‌شب 4
- هذیان به سعی نیمه‌شب 3
- هذیان به سعی نیمه‌شب 2
- هذیان به سعی نیمه‌شب



نظرها

is Borges there? :)

نگارشتون رو خیلی دوست دارم ، عجیب
و جالب اینکه من هضیون میگم و دیدم که شما هم هذیان دارید شبانه
موفق باشید

پدرام: ممنون از لطفتون.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)