« ... | صفحه‌ی اصلی | هذیان به سعی نیمه‌شب 12 »

چند نکته در حاشیه‌ی رمان لب بر تیغ

June 24, 2011


به دلایلی، بخش‌هایی از این یادداشت را یکی دو هفته پیش در ناتور منتشر کرده بودم؛ حالا که دومین شماره‌ی ماهنامه‌ی «تجربه» روی دکه‌هاست، من هم متن کامل یادداشت را، همان‌گونه که در ماهنامه‌ی تجربه منتشر شده، اینجا می‌گذارم:

1) عادت‌مان شده که پس از انتشار رمان یا مجموعه داستانی تازه از سناپور، اینجا و آنجا بشنویم - و شاید خودمان هم درگوشی بگوییم - که «ای...بدک نبود، اما نیمه‌ی غایبش چیز دیگری است»؛ بگذریم که درست یا غلط، انگار رسم است توی این کشور که یکی دو کار اول هر نویسنده‌ای را بالا ببرند و آینه دق بسازند برایش از همان کارها و هرچه بعد از آن‌ها نوشته را زیر سوال ببرند، اما صداها این‌بار بلندتر است و اعتراض‌ها شدیدتر؛ «لب بر تیغ» انگار خیلی‌ها را ناامید کرده از آقای نویسنده.
خیال می‌کنم میان شاگردان هوشنگ گلشیری و آن‌ها که فرصت داشته‌اند پای حرف‌ها و سفره‌ی او بنشینند، حسین سناپور را می‌توان وفادارترین شاگرد و همراه گلشیری دانست؛ شبیه‌ترین به نهنگ این آب خرد در نوشتن و منش؛ همان‌قدر متعهد به اصول و معتقد به کار روشنفکری و همان‌قدر بازیگوش و در جست‌و‌جوی تجربه‌های تازه‌ی نوشتن. حالا ممکن است بعضی‌ها گره بیندازند به ابرو و چین به پیشانی که این دیگر چه قیاسی است، بگویند آن‌قدر از این شبیه‌سازی‌ها زخم خورده‌ایم در این سال‌ها که دیگر نخواهیم پای‌اش را به ادبیات باز کنیم. شاید هم شانه بالا بیندازند که اصلا این حرف‌ها چه ربطی دارد به «لب بر تیغ»؟ می‌خواهی بگویی طرف یک «رمان‌فارسی» نوشته پر از مرام و تیزی و غیرت و خون که جان می‌دهد زیر دست مسعودخان کیمیایی فیلم شود؟ خب این که از عنوان یادداشت‌ات هم پیداست، دیگر چرا روضه می‌خوانی برای‌مان و زور می‌زنی که از زهر کلماتت کم کنی؟ مرد باش و قصه نگو و یک جمله بنویس بد بود آقای سناپور، بگو از شما بعید بود نوشتن این رمان، بنویس این داستان یک سقوط است. صبر داشته باشید؛ به آنجا هم می‌رسیم.
اگر به کارنامه‌ی سناپور در این سال‌ها نگاه کنیم، می‌بینیم که اتفاقا بعد از رمان تحسین شده‌ی «نیمه غایب»، همیشه در پی کشف راه‌ها و- گاه- بی‌راهه‌های تازه بوده است. «ویران می‌آیی» را به یاد بیاورید با آن جمله‌ی معروف اول کتاب که «فصل‌های این کتاب از پایان به آغاز، یعنی برخلاف روند وقایع مرتب شده‌اند. خواننده‌ای که این شیوه را نمی‌پسندد و دوست ندارد، می‌تواند فصل‌ها را از آخر به اول، یعنی به همان ترتیب رخ دادن وقایع بخواند»؛ به مبارزی می‌ماند که رجز می‌خواند و هم‌آورد می‌طلبد. بعد می‌رسیم به مجموعه داستان «با گارد باز»؛ مجموعه‌ای از سادن فیکشن‌ها و فلش فیکشن‌های سناپور (ننوشتم «داستانک» که بعضی‌ها دوباره نمک نریزند که یاد «پستانک» افتادیم) و چند داستان معمولی مثل «ماه و پروین»، داستانی چون «تیر و کمان نشانه» با زبانی که قرار بود شانه به شانه‌ی بعضی متون کلاسیک بزند، داستان بی‌نظیر و متفاوت «با گارد باز» و داستان «تاریکی» که به نظر من سرآغاز رمان «لب بر تیغ» است.
مجموعه داستان «سمت تاریک کلمات» هم تجربه‌ای تازه است در ادبیات شهری و همچنان یکی از معدود مجموعه های موفق در به تصویر کشیدن زندگی شهری و تنهایی آدم‌های شهرنشین است؛ «شمایل تاریک کاخ‌ها» جهان خاص خود را می‌سازد و ساز خود را می‌زند، هرچند کمی فالش، و «سیاهه‌ی من» هم که حکایت دیگری دارد و مجموعه‌ای است از شعرهای حسین سناپور. می‌خواهم بگویم که از «ویران می‌آیی» تا همین امروز، ما با نویسنده‌‌ی بازیگوشی روبه‌رو هستیم که دیگر در پی اثبات چیزی به خود و دیگران نیست و آن‌قدر به کارش ایمان دارد که تنها در پی لذت بردن از مسیر و تجربه‌های جدید است؛ همان آدمی که در «با گارد باز» می‌گوید: «حالا فهميدی که برای من باختن هيچ معنايی ندارد، همان‎طور که بردن هيچ معنايی ندارد. من از برد و باخت گذشته‎ام، و اين چيزی‎ست که تو نمی‎فهمی و برای همين هم می‎بازی. حالا می‎توانی بفهمی چرا با گارد باز بازی می‎کنم، و چرا به هر چی بيرون اين چهارگوش طناب‎پيچ می‎گذرد کاری ندارم...». این شاید همان چیزی باشد که گلشیری را از «شازده احتجاب» به «کریستین و کید» و «جن نامه» و «آینه‌های دردار» می‌رساند، «معصوم اول» را خلق می‌کند و «عروسکی چینی من» را؛ و همان چیزی که بهرام صادقی را عزیزتر می‌کند برای‌مان؛ میل به کشف سرزمین‌های تازه و فتح قله‌های جدید، بی وحشت از شکست و زمین خوردن. «لب بر تیغ» اما، ظاهرا و تا آن‌جا که من خوانده‌ام و شنیده‌ام، مخاطبان و دوست‌داران سناپور را بیش از دیگران شگفت‌زده کرده؛ یعنی آن‌هایی را که کارهای او را کم و بیش خوانده‌اند و اصولا باید از اشتیاق و میل او به خلق جهانی تازه با خبر باشند.
مساله اینجاست که «لب بر تیغ» انتظار مخاطبان قدیمی سناپور را برآورده نمی‌کند و برخلاف آثاری که نام‌شان را آوردم، یا «ملکوت» و داستان‌های «سنگر و قمقمه‌های خالی»، نه‌تنها جلوتر از مخاطبان و زمان خود نیست، که فرزند دوره‌ای است که روزگارش سرآمده. این اما تنها یک وجه ماجراست؛ به گمانم بد نیست اگر دوباره برگردیم به ابتدای یادداشت و حکایت آن شباهت به باور من غریب و انکار ناشدنی.

2) نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت که بخشی از هویت و جایگاه حسین سناپور فارغ از داستان‌ها و رمان‌های منتشر شده‌ی او شکل گرفته و وابسته به موضع‌گیری‌های او به عنوان یک نویسنده روشنفکر و اصول‌گرا و معتقد به کار روشنفکری است؛ می‌گویم اصول‌گرا، چون او را تنها نویسنده از حلقه‌ی شاگردان گلشیری و از معدود نویسندگان ایرانی می‌دانم که همیشه – و نه فقط زمانی که منافع شخصی‌اش به خطر افتاده باشد - به اصول و باورهایش وفادار است و می‌گویم معتقد به کار روشنفکری، چون رفتارش به عنوان یک نویسنده‌ی روشنفکر کم‌ترین نوسان و کم‌ترین نزدیکی به منافع خود را داشته و چون گفت‌و‌گوها و یادداشت‌هایش – دست‌کم در این دوازده سالی که من دیده‌ام – یکی از نشانه‌های اصلی روشنفکران را در خود داشته‌اند؛ بیان حقیقت در برابر قدرت – قدرتی که حتما نباید قدرت سیاسی و اجتماعی باشد. هستند دوستانی که تنها وقتی با شتر پشت در خانه‌شان رخ به رخ می‌شوند، یادشان می‌افتد که چیزهایی هم هست که می‌شود درباره‌شان حرف زد و منافع صنفی و مشکلات پیش روی صنعت نشر و کم لطفی بعضی ناشران و ... را به یاد می‌آورند؛ هستند دوستانی که روشنفکری را محدود به جهان داستانی و آثاری که خلق کرده‌اند می‌دانند و دگراندیشی را در مضامین خاص داستان‌ها و فلسفه بافی‌ها‌ و تفاوت دنیای کتاب‌هایشان با دیگران خلاصه کرده‌اند؛ سناپور اما چنین نویسنده‌ای نبوده و شاید همین چیزهاست که او را در جایگاهی می‌نشاند از جنس جایگاه اجتماعی هوشنگ گلشیری، گیرم با فاصله‌ی زیاد از صندلی استاد. به گمانم چیزی که آدم‌ها را نماد یا طلایه‌دار یک دوران می‌کند، ترکیبی است از رفتارهای اجتماعی، باورها و آثارشان؛ و سناپور با «نیمه غایب» و «ویران می‌آیی»، با «سمت تاریک کلمات» حتی، و با تعهد و رفتار و پرنسیپی که در این سال‌ها از خود نشان داده، پتانسیل تبدیل شدن به آن نماد و نویسنده‌ی جریان‌ساز را به دست آورده است. شاید سه-چهار سالی حتی طلایه‌دار داستان ما هم بوده – که من فکر می‌کنم بوده - اما «لب بر تیغ» یک جور پشت پا زدن به این موقعیت و به بازی گرفتن انتظارات مخاطبانی است که خیلی دیر، اما سرانجام به نویسنده‌ی محبوب خود اعتماد کرده بودند. مشکل اصلی «لب بر تیغ» از این منظر، چیزی نیست جز سبکی و ضعف اثر در برابر نام آقای نویسنده‌. اتفاقی که مثلا در سینما هم برای کارگردانی مثل داریوش مهرجویی بزرگ می‌افتد و او را از «گاو» و «هامون» و «لیلا»، به «سنتوری»، اپیزود اول «طهران، تهران» و فیلم شگفت‌انگیز (!) «آسمان محبوب» می‌رساند و حتما برای آدمی مثل «اصغر فرهادی» خواهد افتاد اگر روزی هوس کند اخراجی‌های 4 را با همان «مضمون» و «مولفه‌ها» و «عناصر» سینمای «مسعود ده‌نمکی» بسازد.

3) اما «لب بر تیغ» واقعا رمان بدی است؟ خب راستش را بخواهید، من این‌طور فکر نمی‌کنم. یعنی نه‌تنها نمی‌شود در ساختمان رمان، به ضعف خاصی اشاره کرد، که حتی می‌توان از هوشمندی معمار روایت و انتخاب درست عناصر داستانی در بعضی فصل‌ها حرف زد. مثلا نمی‌شود از تمهیدی که سناپور در نثر و شیوه‌ی روایت صحنه‌ی درگیری داوود با آدم‌رباها به کار برده بی‌تفاوت گذشت؛ جملات بلند، استفاده فراوان از حرف «و» و پرهیز از نقطه‌گذاری و تمام کردن جملات، همان چیزهایی است که باعث می‌شود اتفاقی که در عمل چندثانیه بیش‌تر دوام نداشته است، کش بیاید در ذهن مخاطب، جان بگیرد، پررنگ شود و با تمام جزییات تصویر شود. نمی‌شود تلاش سناپور را برای پرهیز از حکم‌فرمایی یک نثر واحد بر سراسر رمان و دیالوگ‌ها نادیده گرفت، و نمی‌شود... ببینم، یعنی شما واقعا فکر می‌کنید وقتی درباره‌ی رمانی از حسین سناپور حرف می‌زنیم، باید از چنین اتفاق‌های ذوق‌زده شویم؟
چند جایی دیده‌ام که بعضی‌ها «لب بر تیغ» را رمان شخصیت دانسته‌اند و با معیارهایی که داشته‌اند کار را نقد کرده‌اند. می‌شود گفت داستان با سمانه شروع می‌شود با سمانه هم تمام می‌شود، می‌شود گفت رمان، رمان سمانه است، اوست که رمان را پیش می‌برد و ماجرای رمان هم او را پیش می‌راند؛ می‌توان از تحول او بعد از ماجرای آدم‌ربایی و قتل و عاشقیت‌های بعد از آن نوشت؛ نکته اما اینجاست که همه‌ی این حرف‌ها را می‌شود درباره‌ی داوود هم تکرار کرد و انتخاب شخصیت اصلی در رمان تقریبا غیر ممکن است. از طرفی ما هیچ قهرمانی – چه کلاسیک، چه مدرن – در رمان نمی‌بینیم که در پی تغییر و دگرگون کردن دنیای پیرامون خود باشد. سایه‌ افکندن جبر حاصل از ماجرای آدم ربایی و درگیری خونین پس از آن بر زندگی داوود و سمانه، ناتوانی آنان در تغییر سرنوشت و پایانی که گریز‌ناپذیر می‌نماید، حوادث و ماجراهای پیاپی رمان و هم‌سنگی بعضی شخصیت‌ها در مقاطعی از رمان( ثقفی یا فرنگیس را مگر می‌شود نادیده گرفت؟)، بی‌توجهی نسبی به گذشته‌ی شخصیت‌ها – جز آنجا که به حادثه اصلی داستان وابسته است - نشانه‌هایی هستند از این که ما بی‌تردید با یک رمان موقعیت روبه‌رو هستیم؛ و خب اینجاست که رها شدن و فراموش کردن بعضی شخصیت‌ها و بی‌توجهی به سرانجام‌شان معنی پیدا می‌کند. این‌ها را نوشتم که تاکید کنم وقتی می‌گویم «لب بر تیغ» رمان خوبی نیست، اشاره‌ام به چیزهایی فراتر از عناصر رمان، پلات، زبان یا تکنیک‌های داستان‌نویسی است. بگذارید یک بار قصه چند خطی رمان را مرور کنیم:
سمانه با پدر و نامادری‌اش در یکی از خیابان‌های شمال تهران زندگی می‌کنند. فرنگیس، نامادری سمانه، گذشته‌ی تاریکی دارد و همین گذشته‌ی تاریک وادارش می‌کند با ثقفی، که قصد دارد با دزدیدن سمانه از پدرش اخاذی کند، همکاری کند. داوود کیف‌قاپ است و پلاس خیابان و دنبال سمانه. اراذل و اوباش که می‌خواهند سمانه را بدزند، داوود، که جزء جدایی ناپذیر خیابان است، جلو می‌رود، نفس دوتا از لات‌ها را می‌برد، یکی‌شان را ناکار می‌کند و سمانه را نجات می‌دهد و به خانه‌ی خودش می‌برد. شبی می‌گذرد و بعد از آن شب، دیگر سمانه آن سمانه‌ی سابق است. داستان اما به این سادگی‌ها قرار نیست تمام شود. رفقای اراذل ناکار شده به انتقام فکر می‌کنند، ثقفی بی‌خیال نقشه‌اش نشده و پلیس هم بدش نمی‌آید خیلی زود تکلیف قاتل آن لات‌های از نفس افتاده را روشن کند...
شاید بعضی‌ها موافق نباشند، اما من فکر می‌کنم چنین قصه‌ای را هیچ‌وقت نمی‌شود نجات داد، نه با تغییر نظرگاه و راوی، نه با کوچک کردن فصل‌ها و نه با زبانی از جنس زبان ابزارخورده‌ی رمان. خیال می‌کنم اصلا این مضمون با این آدم‌ها، ظرفیت تبدیل شدن به یک رمان خوب اجتماعی، یا حتی یک رمان پلیسی موفق را ندارد و برای پایان بندی‌اش هم حق انتخاب چندانی پیش روی نویسنده‌‌ نمی‌گذارد. از طرفی منطق داستان و آدم‌های رمان سناپور هم امروزی نیستند و انگار چهل ‌سالی عقبند از روزگار ما. انگار یکی، آدم‌های چهل سال پیش را هول داده باشد توی دنیای ما، با همان واکنش‌ها و رفتارها. نمی‌دانم، شاید هم سناپور خواسته است ادای دینی کرده باشد به سینمای قبل از انقلاب، بس که همه چیز این رمان، از پلیس‌ها – امان از پلیس‌های این رمان! - و زن‌بابا و یکه‌بزن تیز و بز و آدم بد و دختر معصوم داستان و حادثه و فضا و هوا و چهره‌ها و پایان‌بندی‌اش شبیه است به فیلم‌فارسی‌ها و مولفه‌های تکرارشونده‌شان.

4) خوش‌مان بیاید یا نه، حسین سناپور «لب بر تیغ» را نوشته و پایش هم ایستاده و احتمالا این بار هم به «هرچی بیرون این چهارگوش طناب‌پیچ می‌گذرد» کاری ندارد. پس بگذارید این طور تمام‌اش کنیم؛ نمی‌دانم یادتان هست «داش آکل» هدایت را یا نه؛ داستان هدایت البته داستان شخصیت بود و قهرمان و ضد قهرمان، اما خب، یادتان هست که آخر داستان کاکا رستم، پهلوی قهرمان را با قمه‌ی خود داش آکل می‌درد؟ یادتان هست آن جمله‌ی معروف را که « مرجان...مرجان...تو مرا کشتی...به که بگویم...مرجان...عشق تو..مرا کشت»؟
فکر می‌کنم حالا راحت‌تر و دقیق‌تر می‌توان درباره‌ی «لب بر تیغ» حرف زد...

لينک مطلب | 5:33 PM