« ما نباید بمیریم؛ رویاها بی‌مادر می‌شوند | صفحه‌ی اصلی | ادبیات ما »

داش آکل تحت ویندوز

June 5, 2011


tigh.bmp

«لب بر تیغ» رمان خوبی نیست؛ با این حال باید بگویم که نه‌تنها نمی‌شود در ساختمان رمان، به ضعف خاصی اشاره کرد، که حتی می‌توان از هوشمندی معمار روایت و انتخاب درست عناصر داستانی در بعضی فصل‌ها حرف زد. مثلا نمی‌شود از تمهیدی که سناپور در نثر و شیوه‌ی روایت صحنه‌ی درگیری داوود با آدم‌رباها به کار برده بی‌تفاوت گذشت؛ جملات بلند، استفاده فراوان از حرف «و» و پرهیز از نقطه‌گذاری و تمام کردن جملات، همان چیزهایی است که باعث می‌شود اتفاقی که در عمل چندثانیه بیش‌تر دوام نداشته است، کش بیاید در ذهن مخاطب، جان بگیرد، پررنگ شود و با تمام جزییات تصویر شود. نمی‌شود تلاش سناپور را برای پرهیز از حکم‌فرمایی یک نثر واحد بر سراسر رمان و دیالوگ‌ها نادیده گرفت، و نمی‌شود... ببینم، یعنی شما واقعا فکر می‌کنید وقتی درباره‌ی رمانی از حسین سناپور حرف می‌زنیم، باید از چنین اتفاق‌های خوبی ذوق‌زده شویم؟
چند جایی دیده‌ام که بعضی‌ها «لب بر تیغ» را رمان شخصیت دانسته‌اند و با معیارهایی که داشته‌اند کار را نقد کرده‌اند. می‌شود گفت داستان با سمانه شروع می‌شود با سمانه هم تمام می‌شود، می‌شود گفت رمان، رمان سمانه است، اوست که رمان را پیش می‌برد و ماجرای رمان هم او را پیش می‌راند؛ می‌توان از تحول او بعد از ماجرای آدم‌ربایی و قتل و عاشقیت‌های بعد از آن نوشت؛ نکته اما اینجاست که همه‌ی این حرف‌ها را می‌شود درباره‌ی داوود هم تکرار کرد و انتخاب شخصیت اصلی در رمان تقریبا غیر ممکن است. از طرفی ما هیچ قهرمانی – چه کلاسیک، چه مدرن – در رمان نمی‌بینیم که در پی تغییر و دگرگون کردن دنیای پیرامون خود باشد. سایه‌ افکندن جبر حاصل از ماجرای آدم ربایی و درگیری خونین پس از آن بر زندگی داوود و سمانه، ناتوانی آنان در تغییر سرنوشت و پایانی که گریز‌ناپذیر می‌نماید، حوادث و ماجراهای پیاپی رمان و هم‌سنگی بعضی شخصیت‌ها در مقاطعی از رمان( ثقفی یا فرنگیس را مگر می‌شود نادیده گرفت؟)، بی‌توجهی نسبی به گذشته‌ی شخصیت‌ها – جز آنجا که به حادثه اصلی داستان وابسته است - نشانه‌هایی هستند از این که ما بی‌تردید با یک رمان موقعیت روبه‌رو هستیم؛ و خب اینجاست که رها شدن و فراموش کردن بعضی شخصیت‌ها و بی‌توجهی به سرانجام‌شان معنی پیدا می‌کند. این‌ها را نوشتم که تاکید کنم وقتی می‌گویم «لب بر تیغ» رمان خوبی نیست، اشاره‌ام به چیزهایی فراتر از عناصر رمان، پلات، زبان یا تکنیک‌های داستان‌نویسی است. بگذارید یک بار قصه چند خطی رمان را مرور کنیم:
سمانه با پدر و نامادری‌اش در یکی از خیابان‌های شمال تهران زندگی می‌کنند. فرنگیس، نامادری سمانه، گذشته‌ی تاریکی دارد و همین گذشته‌ وادارش می‌کند با ثقفی، که قصد دارد با دزدیدن سمانه از پدرش اخاذی کند، همکاری کند. داوود کیف‌قاپ است و پلاس خیابان و دنبال سمانه. اراذل و اوباش که می‌خواهند سمانه را بدزند، داوود، که جزء جدایی ناپذیر خیابان است، جلو می‌رود، نفس دوتا از لات‌ها را می‌برد، یکی‌شان را ناکار می‌کند و سمانه را نجات می‌دهد و به خانه‌ی خودش می‌برد. شبی می‌گذرد و بعد از آن شب، دیگر سمانه آن سمانه‌ی سابق است. داستان اما به این سادگی‌ها قرار نیست تمام شود. رفقای اراذل ناکار شده به انتقام فکر می‌کنند، ثقفی بی‌خیال نقشه‌اش نشده و پلیس هم بدش نمی‌آید خیلی زود تکلیف قاتل آن لات‌های از نفس افتاده را روشن کند...
شاید بعضی‌ها موافق نباشند، اما من فکر می‌کنم چنین قصه‌ای را هیچ‌وقت نمی‌شود نجات داد، نه با تغییر نظرگاه و راوی، نه با کوچک کردن فصل‌ها و نه با زبانی از جنس زبان ابزارخورده‌ی رمان. خیال می‌کنم اصلا این مضمون با این آدم‌ها، ظرفیت تبدیل شدن به یک رمان خوب اجتماعی، یا حتی یک رمان پلیسی موفق را ندارد و برای پایان بندی‌اش هم حق انتخاب چندانی پیش روی نویسنده‌‌ نمی‌ماند. از طرفی منطق داستان و آدم‌های رمان سناپور هم امروزی نیستند و انگار چهل ‌سالی عقبند از روزگار ما. انگار یکی، آدم‌های چهل سال پیش را هول داده باشد توی دنیای ما، با همان واکنش‌ها و رفتارها. نمی‌دانم، شاید هم سناپور خواسته است ادای دینی کرده باشد به سینمای قبل از انقلاب، بس که همه چیز این رمان، از پلیس‌ها – امان از پلیس‌های این رمان! - و زن‌بابا و یکه‌بزن تیز و بز و آدم بد و دختر معصوم داستان و حادثه و فضا و هوا و چهره‌ها و پایان‌بندی‌اش شبیه است به فیلم‌فارسی‌ها و مولفه‌های تکرارشونده‌شان.
خوش‌مان بیاید یا نه، حسین سناپور «لب بر تیغ» را نوشته و پایش هم ایستاده است؛ پس بگذارید این طور تمام‌اش کنیم؛ نمی‌دانم یادتان هست «داش آکل» هدایت را یا نه؛ داستان هدایت البته داستان شخصیت بود و قهرمان و ضد قهرمان، اما خب، یادتان هست که آخر داستان کاکا رستم، پهلوی قهرمان را با قمه‌ی خود داش آکل می‌درد؟ یادتان هست آن جمله‌ی معروف را که « مرجان...مرجان...تو مرا کشتی...به که بگویم...مرجان...عشق تو...مرا کشت»؟
فکر می‌کنم حالا راحت‌تر و دقیق‌تر می‌توان درباره‌ی «لب بر تیغ» حرف زد...



- آن‌چه خواندید بخشی از یادداشت مفصلی است که به بهانه‌ی انتشار «لب بر تیغ» برای ماهنامه‌ی «تجربه» نوشته‌ام و اگر مشکلی پیش نیاید قرار است در این ماهنامه منتشر شود.



نظرها

بينن اينجا رو:
"مدیر نشر شباویز درباره این جایزه توضیح داد: این جایزه برای نخستین‌بار در سال 1995 به وجود آمد تا بهترین کارآفرینان را که بر اقتصاد جهان اثرگذار بوده‌اند و بازارهای بین‌المللی را به تسخیر درآورده‌اند به جهانیان بشناساند و با اعطای عقاب زرین از دیگران متمایز کند.
خلعتبری افزود: در بخشی از بیانیه هیئت داورن آمده است: «جهان امروز به چنان جایگاهی رسیده است که تنها بهترین‌ها را پاس می‌دارد. شباویز با توجهی که به خدمت و کیفیت نشان داده است می‌تواند در بازسازی جامعه جهانی نقش‌آفرین باشد زیرا شباویز به درستی دریافته است کلید موفقیت در مشتری‌مداری است»."
منبع خبر:
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1328522

این کتاب سناپور رو نخوندم اما با از کارهای قبلیش لذت بردم

سلام
اتفاقی اینجا را دیدم.استفاده کردم اگر مایل بودید دفعه بعد برای نقد و حرف جدی تر خواهم آمد.
ضمنا نشست خرداد ماه شاعران در ورامین برگزار و وبلاگ کانون به روز شد. برای نقد و بررسی اثار منتظرتان خواهیم ماند.

با احترام - محمد تقی قشقایی

این داستان از تمام کتاب های سناپور ، حتی از ویران می آیی ، قصه ای در حد سریال های مبتذل تلویزیونی، ضعیف تر است . بدبختانه سناپور فقط خودش را در همان 150 ثفحه اول نیمه غایب نشان داد و بعد از آن اتفاقی در کارهای او نیفتاد. چرا این نویسنده با این سابقه ضعیف به خودش اجازه می دهد درباره داستان نویسی هم کتاب بنویسد؟ و درباره کتاب های دیگران نظر بدهد؟ امیدوارم شهامت چاپ این کامنت را داشته باشید. هر چند می دانم نسبت به او حکم مرید و مراد دارید.

پدرام: اول این‌که یک غلط املایی در کامنت‌تان هست که من اصلاح‌اش نکردم، احتمالا اشتباه تایپی است. دوم این‌که هیچ کس نمی‌تواند هم‌زمان نسبت به دیگری حکم مراد و مرید را داشته باشد؛ من هم تا جایی که می‌دانم نه مرید ایشان هستم و نه مرادشان! سوم این‌که اینجا هیچ کامنتی ویرایش یا حذف نمی‌شود، مگر کامنت‌‌های توهین آمیز.
با حرف‌هایی هم که درباره‌ی سابقه‌ی آقای سناپور زده‌اید مخالفم. اعتقاد دارم حسین سناپور از اندک نویسندگان این کشور است که قدرت تحلیل و بازخوانی دقیق داستان و رمان را دارد و می‌تواند درباره‌ی تکنیک در داستان حرف بزند.
باقی هم بقای شما.

من با نظر شیدا موافق نیستم اما کارهای سناپور در مجموع درچه سه یا چهار محسوب می شوند. ضمن احترام به آقای پدرام باید بگویم که آقای سناپور کار ارزنده ای تا این زمان ارائه نداده . همین داستان بلندش هم نمی تواند با داش آکل مقایسه شود. آیا اگر بنده خدای دیگری این کتاب را می نوشت با این گذشت ها به او نگاه می شد؟ اصلا نشر چشمه چاپش می کرد؟

پدرام: درجه سه یا چهار؟! نیمه غایب و ویران می‌آیی و سمت تاریک کلمات، کار درجه سه و چهارند؟ ممکن است کمی از درجه یک و دوهای ایرانی برای‌مان بگویید؟

آقای پدرام - با سلام و خسته نباشید، من نه سن و سالم در حد شماست و نه به اندازه شما کتاب خواندم. ولی باور کنید بدترین مجموعه داستان ایرانی که تا حالا خوانده ام همین سمت تاریک کلمات است . خیلی ها همین را می گویند . یادتان رفت جایزه دادن به این کتاب چه خشمی ایجاد کرد . حتی در میان داوران سابق بنباید گلشیری و شاگردان گلشیری . یا ویران می آیی . به نظر من در حد سریال های مبتذل تلویزیونی است . شمایل تاریک کاخ ها هم قابل دفاع نیست.
البته هر کس حق دارد نظر خودش را بگوید . همان طور آقای سناپور با شهامت تمام کتاب ویران ابوتراب خسروی را زیر سوال برد. حق هم داشت چون کتاب ویران از نظر من و دوستانم یک سیاه مشق است . آیا خبر دارید که چند نفر از جمله چند استاد دانشگاه این کتاب را نقد کردند و آن را شاهکار خواندند ؟ پس مردم حق دارند که نظر شان شبیه من و شما نباشد .
در خاتمه راست و حسینی بگوبم و نمی خواهم به قول معروف چاپلوسی کنم تا امتیاز بگیرم ، مجموعه داستان خودتان نسبت به سمت تاریک کلمات یک شاهکار است . موفق باشید

پدرام: والله «شمایل تاریک کاخ‌ها» را من هم دوست ندارم و دروغ چرا، ضعیف‌ترین کار آقای سناپور به نظرم همان است. اما درباره‌ی سمت تاریک کلمات می‌شود حرف زد...جای بحث دارد، بعضی‌ها مدافعش هستند، بعضی‌ها هم مثل شما مخالف‌اش. دعواهای آن سال جایزه‌ی گلشیری هم تا جایی که من به یاد دارم، ریشه در چیزهای دیگر داشت
من هم که جایی نگفتم و ننوشته‌ام که مردم حق ندارند جور دیگری فکر کنند...همین که بتوانیم بی آنکه به همدیگر بی‌احترامی کنیم نظرمان را بگوییم یک دنیا می‌ارزد. پاراگراف آخر را هم می‌گذارم به حساب تعارف و البته ممنونم از شما :) هرچند خودم این‌طور فکر نمی‌کنم..

ادبیات رو دوست دارم گاهی داستان می نویسمبه اینجاخواهم آمد وشما را خواهم خواند و حتما یاد خواهم گرفت از ادبیات و نقد

نمیدونم نظر دادن در مورد پستی که مال دو سال قبله اصلا منطقی هست یا نه!؟ من رمان "لب بر تیغ" رو یک سال پیش خوندم و تنها کتابی است که از سناپور خوندم. واقعیتش یادمه که از خوندن کتاب لذت بردم اما نمیدونم چرا وقتی نقد منفی از کتاب یا فیلمی که خوشم اومده میخونم دچار یه جور سردرگمی میشم! در هر حال من این کتاب رو دوس دارم (همینطور فیلمهای مسعود کیمیایی رو). در عین حال از خوندن رمانهای مطرح از نویسندگان بزرگ هم غافل نیستم.
پینوشت: من خودم هیچوقت از متنی که مینویسم خوشم نمیاد حتی یه یادداشت ساده مثل این!)

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)