« آقای آبی...خداحافظ | صفحه‌ی اصلی | وقتی از کولر حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ »

...

May 25, 2011


من مرده‌ام
به دستانت نگاه کن
هنوز لکه‌ای جوهر بر انگشتان داری
که طی همه‌ی این سال‌ها پاک نشده است
همه‌ی زخم‌های من که از سالیان جراحت یافته‌اند
کنار فنجان گرم چای تو التیام می‌پذیرند
دیگر صفت صبوری را دوست ندارم
می‌خواهم به دریا بریزم
دریا دور و من ناتوان از رسیدن به دریا
کوچه‌ات آرام و رنگ پریده بود
تو به من گیلاسی کال تعارف کردی
هنگامی که گیلاس رسیده شد
من دیگر پیر بودم
نمی‌خواستم پیری را باور کنم...

«احمدرضا احمدی- ساعت 10 صبح بود- نشر چشمه»

لينک مطلب | 11:59 PM