« ... | صفحه‌ی اصلی |

If time is all I have, I'll waste it all on you

»

به کرگدن شدن فکر می‌کنم!

April 28, 2011


این گفت‌و‌گو در نشریه‌ی اینترنتی نواک منتشر شده است؛ سوال‌ها‌یش از پونه ابدالی است و عکس‌اش از حمید جانی‌پور.


نواک: پدرام میخواستم کمی از فعالیت‌های این سالهایت برایمان بگویی. از کی و چطور داستان نویسی را شروع کردی؟

پدرام: فکر می‌کنم ماجرا از سال ۸۰ شروع شد ؛ بعد هم مدتی روزگار به همکاری با مطبوعات گذشت و از سال ۸۳ هم داستان و داستان‌نویسی جدی‌تر شد برایم. این سال‌ها هم جز یادداشت‌هایی که در روزنامه‌ها و مجلات منتشر شده‌اند، یک مجموعه شعر و یک محموعه داستان چاپ شده داشته ام.

نواک: چقدر سکوت بعد از «مرگ بازی» زیاد شد، کم کار شدی یا کم انگیزه؟

پدرام: ببین، چیزی هست این وسط که من درک‌اش نمی‌کنم؛ نمی‌فهمم که چرا این‌قدر حساسیم روی فاصله‌ی زمانی کارهایی که از یک نویسنده منتشر می‌شود. من نویسنده‌ی حرفه‌ای نیستم؛ زندگی‌ام از نویسندگی یا از جیب پدر و مادر که نمی‌گذرد. این طور زندگی کردن، این‌طور نوشتن، مشکلات خودش را دارد. تو جز کلمات با هزار و یک چیز دیگر هم باید توی ذهنت بجنگی. نتیجه‌اش هم لابد می‌شود همین فاصله‌هایی که برای بعضی‌ها مهم است، می‌شود همین عدم ثبات و همین به قول تو نداشتن انگیزه. مرگ‌بازی سال ۸۷ منتشر شد و من – لابد مثل دیگر نویسنده‌های جوان - تا یک‌سال بعد درگیر ماجراها و حاشیه‌های بعد از آن بودم. این دو سال هم سرگرم نوشتن رمانی بوده‌ام که چندماهی است تمام شده و فقط یکی دو ماه وقت می‌خواهد برای بازنویسی نهایی. حالا اگر بگویم توان و انگیزه‌ی بازنویسی و همین یکی دو ماه کار کردن را ندارم، چه جوابی به من می‌دهی؟

نواک: خب مشکل من هم همین است. چرا خودت را نویسنده‌ی حرفه‌ایی نمی‌بینی؟ شاید منظورت از حرفه‌ایی اینست که از این راه کسب معاش بشود اما میدانیم که در خیلی از کشورهای دنیا اینطور نیست اما به گمان من یک داستان‌نویس باید به خودش و به خوانندگانش متعهد باشد که بنویسد. همه آن مشکلات را دارند. اما باید خطی و نقلی از تو در ذهن ماندگار شود و با کم کاری اینطور نمیشود. میشود؟

پدرام: شاید درست بگویی، همه آن مشکلات را دارند؛ اما همه که مثل هم نیستند، هستند؟ اصلا همین مثل هم نبودن است که آدم‌ها را الک می‌کند، بعضی‌ها می‌مانند، بعضی‌ها هم تمام می‌شوند، فراموش می‌شوند؛ اما من که قرار نیست به این چیزها فکر کنم، خیلی هنر کنم، چیزی بنویسم که فحش‌ و ناسزای کمتری بسازد برایم. بعد هم من از فضایی که ما را در بر گرفته حرف می‌زنم، از آدم‌های دور و برمان، سایت‌های خبری، تلویزیون، مدیر عامل شرکتی که در آن کار می‌کنی، روزنامه‌ها و مجلات، خیابان‌های شهر حتی، این‌ها همه می‌توانند با انگیزه‌های یکی مثل من بازی کنند.
برای همین است که می‌گویم حرفه‌ای نیستم، دلم هم نمی‌خواهد حرفه‌ای باشم اگر حرفه‌ای بودن معنی‌اش این است که همه‌ی جهان را حواله بدهی به نیم‌کره‌ی چپ زمین! اما راستش به کرگدن شدن فکر می‌کنم، به کرگدن شدن و دوام آوردن… درباره‌ی تعهد اما، با تو موافق نیستم. داستان‌نویس به هیچ‌کس جز خودش متعهد نیست؛ همین تعهد به خود است که باعث می‌شود یک وقت‌هایی بعضی آدم‌ها، بعضی نویسنده‌ها، عزیزتر بشوند برایت. می‌بینی این آدم برای خودش – حالا نه فقط در نوشتن – اصولی دارد، نوشتن‌اش، حرف زدن‌اش حتی، فقط برای توی بورس بودن و مطرح شدن نیست. هر داستان‌اش چند قدم جلوتر است از کارهای قبلی‌اش.
این چیزهاست که آدم‌ها را ماندگار می‌کند، نه تعداد داستان‌ها و رمان‌هایشان. حالا هم اگر مطمئن نشوم که کار جدیدم چند گام جلوتر از «مرگ‌بازی» است، اگر شک داشته باشم به این‌که توانسته‌ام نزدیک بشوم به مرزهای چیزی که در ذهنم ساخته بودم، کار را رها نمی‌کنم. حالا هرچه قدر که می‌خواهد طول بکشد. آخرش این است که شکست می‌خوری و یک کار جدید را شروع می‌کنی دیگر…

نواک: پدرام برای نوشتن داستان‌هایت چقدر از محیط پیرامونت وام میگیری و چقدر از خودت یا از مطالعاتی که می‌کنی؟ به قول معروف چه چیزهایی ماده خام داستانهایت را میسازن؟ اصلن چطور مینویسی؟ میشه از عادتهای داستان نویسیت کمی برایمان بگویی. آیین خاصی داری برای شروع داستان نوشتنت یا هرموقع که اراده کنی می‌نویسی؟

پدرام: شاید مثال خوبی نباشد، اما فکر می‌کنم آدم‌هایی که می‌نویسند، کارشان شبیه آن‌هایی است که کیسه‌ای روی دوش‌شان انداخته‌اند و توی سطل‌های زباله، دنبال چیزهای با ارزش می‌گردند. مثال قشنگ‌ترش لابد می‌شود داستان جویندگان طلا میان گل و لای بستر رودخانه! می‌خواهم بگویم که تجربه‌های شخصی آن‌قدر نیستند که برای کار تو کافی باشند، باید خوب ببینی و بشنوی و بخوانی، شاید، شاید بتوانی از میان این‌ها به چیز دندان‌گیری برسی و بعد اگر شانس بیاوری و کارت را بلد باشی، بتوانی توی داستان یا یک فصل از رمانت از آن استفاده کنی. من هم یکی از همان کیسه‌ها را همراهم دارم و میان گفت‌و‌گوهای روزانه، خیابان‌گردی‌ها و فیلم‌بینی‌ها، چیزهایی می‌بینم و گوشه‌ای یادداشت می‌کنم. درباره‌ی شروع یک داستان تازه اما ماجرا کمی فرق می‌کند. عادت دارم چند روزی توی ذهنم با مضمون و پلات کلنجار بروم و بعد، وقتی حس می‌کنم به اندازه‌ی کافی به همه چیز فکر کرده‌ام، نوشتن را شروع می کنم.

نواک: کار جدیدی را شروع کرده‌ایی؟ کمی از ایده‌ها و کارهایت در سال جدید برایمان بگو.

پدرام: درباره‌ی رمانم که حرف زدم. خب، مشکل هم که خدا رو شکر کم نیست توی زندگی هیچ‌کس و بهانه برای خوب نبودن زیاد است این روزها. می‌خواهم توی سال جدید، روزگارم را نزدیک‌تر کنم به آن چیزی که دوست دارم. نوشتن هم که تا دلت بخواهد تنش و نوسان و حس‌های غریب می‌بخشد به آدم و خیلی وقت‌ها دورت می‌کند از آدم‌هایی که دوست‌شان داری و دوستت دارند. برنامه‌ام برای آینده چیست؟ چند روزی است سی و یک سالگی شروع شده و یک سال دیگر نزدیک‌تر شده‌ام به دنیای آدم‌های محافظه‌کار و بی‌رویا…باید تا دیر نشده دنیای دور و برم را کمی تغییر بدهم، دیوانگی‌هایم را دوباره صدا کنم و از یک جایی که هنوز نمی‌دانم کجاست کمی انگیزه گیر بیاورم برای به سرانجام رساندن یک رمان!

نواک: پدرام ایا داستان جدیدی خواندی که خیلی توی ذهنت خوب نشسته باشد؟ میشه آخرین تصویری که در ذهنت از خواندن یه داستان مانده را برایمان بگویی.

پدرام: تازگی‌ها «اتاق افسران» مارک دوگن (با ترجمه‌ی خوب پرویز شهدی) را خوانده‌ام. توضیح اضافه‌ای درباره‌اش نمی‌دهم جز این‌که فضای هولناک داستان و خشونتی که در آن تصویر شده است، کم نظیر است.

نواک: و حرف آخر؟

پدرام: ممنونم از تو. امیدوارم نواک برقرار بماند و هیچ سنگی هم پیش پای‌اش نیندازند که این روزها واقعا به روزنه‌هایی از این دست و آدم‌هایی با انرژی و منش آدم‌های نواک نیاز داریم.

لينک مطلب | 8:22 AM