« همیشه فرصت افتادن هست | صفحه‌ی اصلی |

All I need is a bitter song
to make me better
much better

»

خاطرات خیس!

April 4, 2011


من مهدکودک می‌رفتم، مثل همه‌ی بچه‌هایی که پدر و مادرهایشان کار می‌کردند و دلشان هم نمی‌خواست که بچه‌هایشان زیر دست مادربزرگ‌ها بزرگ شوند. از آن روزها اما - از سال‌های 64/65 - چیز زیادی یادم نمانده، جز یک دعوای خیلی خیلی جدی با پسر یکی از معلم‌های مهد ( خب معلوم است که پای یک دختر وسط بود! ) و چند خاطره‌ی بی اهمیت.
آدم‌هایی که مهد را تجربه کرده‌اند اما شاید یک خاطره‌ی مشترک داشته باشند؛ خاطره‌ی بچه‌هایی که توی خواب ظهر خودشان را خیس می‌کردند. بعضی حرف نمی‌زدند، یکی دوساعتی سرخ و سربه‌زیر می‌ماندند تا همه چیز برگردد سر جای اولش، بعضی دیگر اما انکار می‌کردند، گناه را می‌انداختند گردن دیگران، گردن آن‌ها که نزدیک طرف خوابیده بودند یا بارانی که بیرون می‌بارید حتی.
می‌خواهم بگویم بچه‌ها، یک وقت‌هایی پای شاشیدن‌هایشان نمی‌ایستند، خیسی شلوار و لباس زیرشان را حس می‌کنند، پاهایشان می‌سوزد، اما زیر بار کاری که کرده‌اند نمی‌روند؛ آدم‌ها بزرگ‌تر که می‌شوند اما، یاد می‌گیرند که پای کارهایشان، پای خیس کردن‌هایشان بایستند و خیلی وقت‌ها بزرگ بودن، بزرگ شدن به همین پذیرفتن بر می‌گردد. پذیرفتن این‌که وقتی حواست نبوده، وقتی خواب بوده‌ای، خودت را خراب کرده‌ای.
این روزها، زیاد می‌بینم آدم‌هایی را که نمی‌خواهند خیسی شلوارهایشان را بپذیرند، دنبال بهانه می‌گردند، گناه را می‌اندازند کنار پارچ آب کنار تشک یا آدم کنار دستی حتی؛ آدم‌هایی که یاد نگرفته‌اند بزرگ باشند، آدم‌هایی که خاطره‌ی حرف‌ها و کارهایشان شاید هیچ‌وقت پاک نشود از ذهن دیگران...

لينک مطلب | 11:43 PM