« رفتار تشنگی | صفحه‌ی اصلی | Midnight Oil »

آخرین وسوسه‌ی مسیح

January 3, 2011


پنج‌شنبه‌ی گذشته، یک روز بعد از آزادی احمد غلامی، دو ساعتی مهمان او و خانواده‌اش بودیم؛ برای‌مان از بیست‌و‌دو روز سختی که گذشته بود گفت - که بازگو کردن‌اش شاید دور از رسم امانت‌داری باشد - و از تصمیم‌اش، که دیگر نمی‌خواهد در شرق بماند.

من سال 82 با احمد غلامی آشنا شدم. آن وقت‌ها روزگار بهتری بود به گمانم، غلامی هم حال و حوصله‌ی بیش‌تری داشت برای سر و کله زدن با جوان‌ها و ادبیات و آدم‌هایش. خب ماجرا از این قرار بود که آن روزها آدم‌ها این‌طور از لباس زیر همدیگر پرچم درست نمی‌کردند، نمی‌گویم فحش و لیچار نبود، بود، اما نه این‌طور فراگیر. تازه از راه رسیده‌هایش هم که ما بودیم و جوگیر، هنوز یاد نگرفته بودیم رجز بخوانیم برای بزرگ‌تر از خودمان، من من کنیم و آسمان و جاهای دیگر را با ادعای‌مان پاره کنیم؛ با یک کامنت یکی مثل عباس معروفی، منیرو روانی‌پور یا احمد غلامی بالا می‌رفتیم و - به قول یکی - چند روزی توی زیرزمین خانه‌مان عروسی می‌گرفتیم. با احمد غلامی من توی همین فضا و میان همین وبلاگ‌بازی‌ها آشنا شدم. «فعلا اسم ندارد»‌اش خیال می‌کنم تازه منتشر شده بود، مثل «نفرین خاکستری» مهسا محب‌علی که من چند خطی درباره‌اش نوشته بودم؛ بعد از جلسه‌ی نقد «فعلا اسم ندارد»، مثل بچه پر رو‌ها جلو رفتم و یادداشت‌ام را دادم به او. یکی دو هفته بعد، یادداشت در همشهری جمعه منتشر شد.
دوران طلایی «شرق» که از راه رسید، حرف و حدیث‌ها و نیش و کنایه‌ها هم شروع شد. من یک ایده‌آلیست خوش‌خیال زپرتی بودم که توی خواب و خیال‌های طلایی خودش غرق شده بود. چند فحش اول را تاب آوردم اما وقتی شنیدم یکی از همین آدم‌های نازنین ادبیات و روزنامه‌نگارهای شریف، پر کرده که «فلانی اطلاعاتی است و برای پرونده‌سازی آمده، وگرنه چه‌طور ممکن است بگذارند یک بچه‌ی (با کسر ب احتمالا) بیست و دو-سه ساله توی شرق (و این شرق را یک‌جور کشیده بود تا ابهت‌اش را بیش‌تر کند) یادداشت تمام صفحه بنویسد»، جا زدم. زنگ زدم به غلامی و بیست دقیقه‌ای به زمین و زمان فحش دادم و آخرش گفتم که دیگر نیستم. غلامی می‌توانست مثل خیلی‌ها بگوید به بند کفش چپ بچه‌ی همسایه و قطع کند، اما چند دقیقه‌ای درباره‌ی آدم‌های ادبیات و مطبوعات حرف زد، از داستان و از رویای نوشتن گفت و آخرش رسید به جایی که همه‌ی این روزها با خودم تکرارش کرده‌ام و حالا سعی می‌کنم به وفادارانه‌ترین (!) شکل ممکن نقل‌اش کنم:
«حالا میل خودت است، می‌خواهی کنار بکش، می‌خواهی بمان. آدم توی زندگی سه راه بیش‌تر ندارد؛ یا باید فرار کند، یک دهی، روستایی، گوشه‌ای برای خودش پیدا کند و گم و گور بشود و فاصله بگیرد از همه، که تو اهل‌اش نیستی، یا یک شمشیر و یک سپر دستش بگیرد و بجنگد؛ خب، هرچه‌قدر هم که خوب بجنگی، یک روز خسته می‌شوی و آن وقت می‌افتند به جان‌ات و همه‌ی آن روزهایی که جنگیده‌ای را تلافی می‌کنند. یک راه دیگر هم داری، شاید شعاری باشد، اما تنها راه دوام آوردن توی این دنیاست. باید تاب بیاوری، مثل مسیح، ببخشی و تاب بیاوری و همان‌جوری زندگی کنی که اعتقاد داری درست است»...

احمد غلامی، پنج‌شنبه برای‌مان گفت که می‌خواهد روزنامه‌نگاری را کنار بگذارد. گفت این یک تصمیم شخصی است و اتفاقا خلاف آن‌چه «آن‌ها» خواسته‌اند. چند روزی صبر کردم، با کسی درباره‌اش حرف نزدم به این امید که شاید نظرش عوض شود و این‌بار پای تصمیم‌اش نماند، اما حالا می‌بینم که خبرگزاری‌ها نوشته‌اند و سایت‌ها لینک ‌کرده‌اند که «غلامی دیگر به شرق بر نمی‌گردد». حالا دیگر چه فرقی می‌کند این خواسته‌ی «دیگران» باشد یا حاصل شرایطی که «دیگران» ساخته‌اند، آدم یک جایی خسته می‌شود و کنار می‌کشد، آدم یک جایی دیگر نمی‌تواند ببخشد، فراموش کند یا تاب بیاورد، حتی اگر آرام‌ترین روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی این کشور باشد؛ و این همان چیزی است که دیگران نمی‌فهمند.



نظرها

چه تلخ!
زیاد سعی نکن تصمیمش رو عوض کنی!صبورترین آدمام 1روز خسته میشن

آدم یک جایی خسته می‌شود و کنار می‌کشد، آدم یک جایی دیگر نمی‌تواند ببخشد، فراموش کند یا تاب بیاورد، حتی اگر آرام‌ترین روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی این کشور باشد؛ و این همان چیزی است که دیگران "خوب ‌فهمیده‌اند"

پدرام: راستش در يادداشت من اين ديگران آخر با آن دو تاي قبل از خودش فرق دارد؛ براي همين هم مثل آن‌ها نوشته نشده.

اشکم را در آوردی پدرام جان...
وای به روزی که همه ی معادله های آدم هایی مثل غلامی به هم بریزه...

خیلی چیزها به زمان نیاز داره. و بعضی آدما هرجا باشن تاثیر خودشون رو می ذارن، حتمن لازم نیست اونجا روزنامه ی شرق باشه. ما تو دوران خوبی نیستیم ولی این دوران هم می گذره باید به هم دلگرمی بدیم. ناراحت شدم از این خبر ولی دارم سعی می کنم به خودم، به خودمون دلداری بدم که آدم موثر همیشه موثره

عاقبت یکسان نباشد حال دوران غم مخور...
خودت گفتی امید....گفتی یه روز خوب میاد...

پدرام: آره پونه...باید مدام یادآوری کنیم، یک روز خوب می‌آد...یک روز خوب...

پدرام عزيز من درك مي كنم اين تصمصم احمد غلامي را هركس ديگر هم بيست روز برود(آن تو)ازروز نامه نگاري كه هيچ از كشور هم مي رود

احمد غلامي خوب ميكند به شرق برنميگردد. به كدام شرق!؟ ديگر شرقي نمانده. انها كه از شرق شرق ساخته بودند رفته اند وجز چند تايي كه از نا چاري و بي كاري هنوز مانده اند كسي در شرق نمانده است. بهتر كه احمد غلامي برود و امسال مينا اكبري ها هم بروند تا همين گوگولي هايي كه معلوم نيست از كجا امده اندحال كنند كه تو شرقند. مثل صفرهايي كه جلوي دو نشستند و فكر ميكنند بيستند.همان گوگولي هايي كه التماس ميكردند تا مجاني يك مقاله بنويسند و حالا جواب سلام قديمي هاي شرق را هم نميدهند. اره پدرام جان اين روزها از لا علاجي به گربه ميگيم خانم باجي!!!

هیچی سر جای خودش نیست این روزا:(
همه افسرده ن.
شاید احمد غلامی روزنامه نگاری رو برای یه مدت بذاره کنار, اما نوشتن رو که هرگز نمی تونه.

آقای بقایی بی انصافی نیست که همه رو با یه جرم پای چوبه ی دار می کشین؟ از سر بی کاری توی شرق موندن؟ از سر ناچاری؟ به نظرتون کم مجله ی زرد تو این مملکت هست که برن تو اونا کار کنن؟ حد اقل اقلش اینه حق التحریراشون به موقع هست،مثل روزنامه ها همه چی رو هوا نیست، دغدغه ندارن، راحت خوریه. پس بی کاری و ناچاری نیست مسلما. کلاهتونو بالاتر بذارید آقا.

پدرام: البته کامنتی که شما به آن پاسخ داده‌اید، کامنت آقای رویین‌پور است.

با رفتن غلامی از شرق آخرین بازمانده نسل قوچای هم از این مجموعه نابود شده رفت.حداقل برای این ماجرا خوشحالم که دیگر هیچ نشانی از آن شرق بزرگ باقی نیست.

کاملن با آقای بقایی موافقم.این روزنامه حتی جنازه شرق قوچانی هم نیست.چه بهتر که غلامی هم از آن رفت.

پدرام: آن کامنت برای آقای رویین‌پور است.

کامبیز کاهه هم روزنامه‌نگاری کنار گذاشت.

"من يه بيژن رويين پور ميشناختم كه از قديمي هاي كيهان ورزشي بود. با غلامي هم دوست بود و اين اواخر با پسر تختي بزرگ و همسرش خانم رواني پور كار ميكرد . چند سال پيش به رحمت خدا رفت و پنجاه سالشم بيشتر نبود.اسم بيژن و كامنتش دلمو لرزوند. اگه زنده بودهمين نظر رو داشت.شرق عزيز من خيلي وقته كلامو بالا گذاشتمحالا شما يه كم كلاتو بالا بزار تا چشمت ببينه.ديگه اين بچه ها انقدربدبخت نشدند كه تو روزنامه زرد بنويسند و همين هم جاي احترام داره اما يه نگاه به صفحه هاي فرهنگ و هنر و ادبتان بياندازيد و ببينيد اينها كه مينويسند كيند.ايا به جز مينا اكبري كسي هم در اين گروه در حد شرق هست. زرد كردن به اين روزنامه شرق. باز خدا خير بده صفحه ورزشيش رو.

عجب... منم با نظر دوستان موافقم که از روزگار طلایی مدت هاست که فاصله گرفتیم. گله ی من از اینه که همه چیز به بی کاری و ناچاری وصل نشه دوست من. مگه کم داریم روزنامه نگارای برجسته ای که حالا قید روزنامه نگاری رو زدن و توی همین مجله ها پی نونن ؟
من دیگه حرفی ندارم. نظر هر کسی محترم در جای خودش. بد نیست پشت هر انتقادی یک چرا هم بیاریم و بگردیم دنبال جواب... روزگار نیک

کدوم دوران طلایی شرق! این روزنامه [...]

پدرام: متاسفم، اما چون در کامنت‌تان اتهام‌هایی - بی‌پایه و اساس - را به آقای غلامی و همکاران قدیم و جدیدشان نسبت داده بودید، نمی‌توانم کامنت‌تان را منتشر کنم.

چقدر تلخ شدم
اصلا این روزها مگر خبری، حرفی ، حدیثی هم هست که حالی به جز تلخی بیاورد؟
نه جدا هست؟
...
اینکه این شرق با آن شرق کیلومتر کیلومتر فاصلله دارد یک حرف است، اینکه یکی مثل احمد غلامی خسته می شود یک حرف دیگر
اصلا به قول آقای رضایی‌زاده چه فرقی می کند دیگر که آنها خواسته باشند یا خودش
چه فرقی می کند وقتی همان می شود که آنها می خواهند
دوست داشتنی ترین آدم های ما خسته می شوند
خسته شان می کنند
و ما هم خسته هستیم!
.............
یادداشتی نوشته بودم برایش چقدر دوست داشتم می خواند...

ميخواستم مثل مدتها كه گذشت سكوت كنم و همه چيز را به زمان بسپارم و فقط كامنت ها را بخوانم و در خانه نشيني باز هم منتظر زنگ موبايلم باشم تا شايد يكي از دوستان قديمي يادم كند اما ديگر تاب ندارم ...

پدرام: متاسفم، اما بخش‌های دیگر کامنت‌تان قابل انتشار نیست.

سلام به نظرم وقتی کسی مثل آقای غلامی تصمیمی می گیرد باید سکوت کردو هیچ نگفت باید گذاشت این دریای طوفانی آرام شود وسنگریزه هایی که بدامان موج هایش آویخته اند رسوب کنند آنگاه به یقین دریا دوباره آغوش امن خود را به روی ماهی ها خواهد گشودشاید از چشم اندازی تازه تر.

متانتش در روزنامه شرق دامن من تازه وارد را هم گرفت. انسان نازنینی ست. تصمیمش تلخ اما...


مرد مختصر.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)