« میعادگاه | صفحه‌ی اصلی | هذیان به سعی نیمه‌شب 7 »

تو باشی کار سختی نیست

October 10, 2010


امروز ظهر، توی ترافیک چمران شمال، درست بعد از ساختمان‌های آتی‌ساز، مرد سی - سی و‌یک ساله‌ای را دیدم که بی‌خیال نگاه‌های سرگردان و آدم‌های عاقل، توی ماشین‌اش با این آهنگ احسان خواجه‌امیری گریه می‌کرد.
اینجا نوشتم‌اش تا اگر کسی دیشب، امروز صبح، یا چه می‌دانم یکی از این روزها، درد شده برای طرف‌اش، اگر زخم زده، ترسیده و کنار کشیده، یا حتی اگر به دیوانگی‌ها و عاشقی‌های دیگری خندیده، بداند که حال طرف‌اش هیچ خوب نیست، که آرامش برای آن یکی غریب است و دست‌نیافتنی.

- عنوان، بخشی از ترانه‌ی «نوازش» آقای صدا ست.



نظرها

میدونه من چه حالی دارم میدونه چه بلایی سر زندگی من تو این چهار ساله اورده، اما تو یکی از این خیابون های شهر پشت فرمون به آینده ی جدید با آدم جدیدش فکر میکنه و سعی میکنه حواسش نباشه سی دی که گوش میده رو کی بهش داده

چه آهنگ دلنشینی...چه پُست خوش حسی...


پ.ن:آدرس اونجایی رو میخوام که گفتی همه‌ی شهر پیداست.توی کوهسار...

چه حسی داره این آهنگ درست همون جا که میگه:
و تو پلک هام رو می بندی/ و این قصه تموم میشه...
دم آقای صدا گرم.

زندگی گاهی اوقات خیلی سخت و تلخ و سنگین و بی رحم می شه

عالي نوشتي

http://www.4shared.com/audio/roTlaiD-/Jesse_Cook_-_Rain.htm

ناتور عزیز
این جا می نویسم تا بدانی انگشت بر زخم دل گذاشتی. می نویسم تا بدانی ـو بداندـ اگر او دیشب حالش خوب نبود، من شب ها و روزها و لحظه ی زیادی ست که حالم خوب نیست.... اگر به تازگی برای او درد شده ام، رهایم کرده از خود خوری های ممتد.. گریه های نهان.. زخم های دردآور.. درد بودن .. درد کشیدن.. درد زیستن..
اگر به عاشقی هایش خندیدم چنان مستی بودم که می خندد حتا اگر بخواهد گریه کند. گزیری ندارد.... گریز هم حتا.
می نویسم تا بدانی –و بداند- که حال معشوقه اش خوب نیست....
نگاهش.. دستهای لرزانش.. گریه هایش، خنجری است برای من که سستم می کند.. تکه تکه ام می کند.. بنیانم می کَنَد..
ندیده ای بر خلاف آب شنا کردن را؟؟ او آب است و من.... درمانده. در او دست و پا می زنم و راه فرار می خواهم.. دردست این!
رفتن و رسیدن سهل است.. آن که دارد می رود و بخواهد که نرسد.. دردست این!
ندیده ای ماهی در حال جان کندن را؟؟ آب می خواهد.... آب می خواهم! اما باید بمانم.. همین جا دور از آب.. دردست این!
جان می کنم بی او..

ناتور عزیز:
آرامش هم برای این یکی غریب است و دست نیافتنی.... به مراتب جان کاه تر....

سلام
يك كمي هم چيزهاي خوب لطفا!

ذره ذره زحمت می کشی و عرق می ریزی که یه چیزهایی رو فراموش کن اما یه نوشته مثل این حالت رو می کنه همون آش و همون کاسه. آدم ها فقط فکر می کنن که فراموش کردن. نه تنها ارامش که فراموشی هم دور و غریبه

تجربه کرده ام دانه های اشک را با "سلام آخر" خواجه امیری
...............
سنگین است این پُستتان
قلبم جوری دیگری میتپد

این روزها هم می گذرن... هیچ چیز ابدی نیست...

Nice one!

سلام.
امروز ظهر، حقانی به مدرس... (پست آخر)
____________
چند وقت پیش یه کتاب اسکن و آپلود کردم فکر کنم خوشت بیاد. خوشحال میشم اگه با دوستات هم share کنی. ارزش خوندن داره.
http://matinkf.persianblog.ir/post/64/

دلم گرفت به سختی

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)