« هذیان به سعی نیمه‌شب 6 | صفحه‌ی اصلی | گردویی در گلو »

دستت مثل یک شعر سیاسی گرم است

August 8, 2010


بگو چه‌کار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند

دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خون‌اش را به در و دیوار پاشیده است.

«مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است- غلام‌رضا بروسان- نشر مروارید»


- عنوان هم از غلام‌رضا بروسان است.



نظرها

فلفل ها را می خورم
تمام فصل ها را داد می زنم
همه خونم را می بخشم
بادبادک ها را به باد می دهم
اما درباره عشق حرف نمی زنم!

چکار کنی؟
مگر با این اوصاف چیزی هم از تو (ما) باقی مانده که به کاری بیاید؟ درد و خون را کس دیگری می پاشد به زندگی مان.ما هیچ چیز نداریم که سپر شود برایمان.ما روز به روز در خود فرو می رویم و خرد می شویم و دم برنمی آوریم.

بگو چه کار کنم
با اشکی که بند نمیآید

باز یه قطغع شعری دیگه که اشکم در آورد... این انتخاب‌های تو خیلی جانسوز هست گاهی

حرفی نیست...فقط آمدیم به سهم خودمان تنها نمانید

جان گر به لب ما رسد ،از غیر ننالیم
باکس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست
از ماست که برماست


لایک به کامنت آقای مهدی پدرام.

سلام.
خیلی وقته میام اینجا...خوشم میاد.
از طریق خوابگرد آشنا شدم باهات.
هرچقدر بیشتر مطالب وبلاگت رو خوندم بیشتر لذت بردم.
عکست رو هم که توی باغ موزه هنر ایرانی، کافه شمرون! دیدم دقیقا همونی بودی که فکرشو میکردم.

همه ی اینا درست!
تنها کار اشتباهم این بود که "مرگ بازی" رو خوندم.
حیف.
کاش نخونده بودمش.
در هر حال بازم از مطالب وبلاگت خوشم میاد.
موفق و شاد باشید.