« هذیان به سعی نیمهشب 6 | صفحهی اصلی | گردویی در گلو »
دستت مثل یک شعر سیاسی گرم است
بگو چهکار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق میدهد
با دردی که فصل را نمیشناسد
با خونی که بند نمیآید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال میکند
دلم شاخهی شاتوتی
که باد
خوناش را به در و دیوار پاشیده است.
«مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است- غلامرضا بروسان- نشر مروارید»
- عنوان هم از غلامرضا بروسان است.
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
فلفل ها را می خورم
تمام فصل ها را داد می زنم
همه خونم را می بخشم
بادبادک ها را به باد می دهم
اما درباره عشق حرف نمی زنم!
مهدی پدرام | August 8, 2010 11:54 PM
چکار کنی؟
مگر با این اوصاف چیزی هم از تو (ما) باقی مانده که به کاری بیاید؟ درد و خون را کس دیگری می پاشد به زندگی مان.ما هیچ چیز نداریم که سپر شود برایمان.ما روز به روز در خود فرو می رویم و خرد می شویم و دم برنمی آوریم.
فروغ پژمان | August 9, 2010 12:18 AM
بگو چه کار کنم
با اشکی که بند نمیآید
ناشناش | August 9, 2010 12:19 AM
باز یه قطغع شعری دیگه که اشکم در آورد... این انتخابهای تو خیلی جانسوز هست گاهی
مهتا | August 9, 2010 10:21 AM
حرفی نیست...فقط آمدیم به سهم خودمان تنها نمانید
... | August 9, 2010 1:20 PM
جان گر به لب ما رسد ،از غیر ننالیم
باکس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست
از ماست که برماست
سحر.ق | August 9, 2010 2:38 PM
لایک به کامنت آقای مهدی پدرام.
نازلی.ح | August 11, 2010 2:17 AM
سلام.
خیلی وقته میام اینجا...خوشم میاد.
از طریق خوابگرد آشنا شدم باهات.
هرچقدر بیشتر مطالب وبلاگت رو خوندم بیشتر لذت بردم.
عکست رو هم که توی باغ موزه هنر ایرانی، کافه شمرون! دیدم دقیقا همونی بودی که فکرشو میکردم.
همه ی اینا درست!
تنها کار اشتباهم این بود که "مرگ بازی" رو خوندم.
حیف.
کاش نخونده بودمش.
در هر حال بازم از مطالب وبلاگت خوشم میاد.
موفق و شاد باشید.
امیر | August 12, 2010 12:30 AM