« طرح تعویض وسایل فرسوده و پرمصرف | صفحهی اصلی | «آقا»ی ما گلشیری است! »
یعنی اون موقع کنسرت کی بوده؟
میگویم حالا که قرار است در ارمنستان خبرهایی باشد و بعضیها بزنند و بعضیها هم بکوبند و همزمان همه با هم بلرزانند، بیایید جمع شویم - روزنامهنگارها بیایند، بچههای نویسنده جمع شوند، چند نفر از عناصر پشتپرده و بزرگان وبلاگستان هم چند روزی دست از «مبارزه» بکشند، استراحتی بکنند و با ما بد بگذرانند - یک اتوبوس بگیریم و بزنیم به جادهی ارمنستان. یک نفر را هم میگذاریم کنار راننده یک وقت وسط راه لازم شد راننده پیاده شود، فرمان را برایش نگه دارد. از کجا معلوم، شاید شانسمان زد و اتوبوس میل پیدا کرد به ته دره؛ ما که از ادبیات و مطبوعات و وبلاگ به جایی نرسیدیم، شاید اینطوری بتوانیم اسم و رسمی بههم بزنیم و چند سالی نان بودن در این اتوبوس را بخوریم.
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
پدرام جان
تو که گفتی دیگه سیاسی نمینویسی؟
پدرام: هنوز هم می گویم برادر؛ این چند کلمه هم به نظر من نه تنها سیاسی نیستند که اتفاقا آنتی سیاسیاند!
صراحی | July 21, 2010 1:52 AM
متوجه نشدم ؟یعنی بشیم چماق به دست ؟ یا مثل برادران {...} عمل کنیم ؟ :)
پدرام: میشود بپرسم از کجای متن به این نتایج رسیدید؟
حسین جعفریان | July 21, 2010 8:57 AM
کارم از گریه گذشته است.. به آن می خندم...
مهتا | July 21, 2010 10:34 AM
شانس بايد داشت..لابد
مصلوب | July 21, 2010 3:04 PM
به شدت موافقم...
فرشید | July 21, 2010 10:19 PM
حیف شد!من نمیتونم بیام. البته به خاطر شماها...
توو این دنیا( اون قسمتاش که من بازی میکنم) یا جای منه یا جای عزراییل. پس اگه امیدوارید که از شهرت ته درهیی بینصیب نمونید، برید به سلامت!
آریا | July 22, 2010 2:09 PM
بله می شه سوار آن اتوبوس شد و خیلی راحت منفجراش کرد . به نظر من خود سرنشینان این کار را بکنند ، به جای اینکه بخوان تا ابد منتظر راننده و کمک راننده بمونند بهتر است . البته در آن دوران اتوبوس ها کانون توجه بودند و امروز قطار ها از سرعت خارج شده اند .
فوکس | July 22, 2010 11:04 PM
سلام
اتفاقا فکر خوبیه . هم فال و هم تماشا
فرزاد | July 23, 2010 6:19 PM
نان بودن در آن اتوبوس را بخورند! چه کسی از بودن در آن اتوبوس نان خورد؟ می شود بگویید؟ من به راستی نمی دانم. شاید اگر شما بودید نانتان در روغن هم می شد!
سارا | July 31, 2010 11:09 AM