« این شب سنگی هم آب می‌شود | صفحه‌ی اصلی | هذیان به سعی نیمه‌شب »

مرگ تدریجی آقای نویسنده

May 29, 2010

zobshode_maroufi.jpg

1. عادت کرده‌ام پیش از خواندن کتاب‌ها، نگاهی به جملات پشت جلدشان بیندازم؛ متن‌های پشت جلد همیشه جذاب‌اند و وسوسه‌انگیز، حالا می‌خواهند قسمتی از کتاب باشند به انتخاب نویسنده یا روایتش از آن‌چه هنگام نوشتن بر او گذشته، یا شرحی از زندگی و روزگار سپری شده‌ی صاحب کلمات کتاب و سیاهه‌ای از داشته‌ها و آرزوهایش. خوب یا بد، عباس معروفی هم همین‌جاست که رمان‌اش را به مخاطب معرفی می‌کند:« رمان ذوب‌شده خیال‌ها و خاطره‌های من از فضایی است که در آن نفس کشیده و زیسته‌ام، داستان نویسنده‌ای که زیر بازجویی و شکنجه ناچار به قصه‌پردازی شده و آن‌گاه در قصه‌های خودش گم می‌شود. حاصل کار و تلاش داستانی من در سال‌های جوانی است که می‌بایستی در همان زمان انتشار می‌یافته، نقد می‌شده، و بر کار و راه ادبی‌ام تاثیر می‌گذاشته. اما ما آدم‌هایی هستیم که زمان و مکان‌مان به‌هم ریخته، نمی‌دانیم کی چرا کجاییم...».
«فریدون سه پسر داشت» آخرین رمانی بود که از معروفی خواندم؛ رمانی - به ادعای نویسنده‌اش - تاریخی، تا حدی مستند و نزدیک به آن‌چه در سال‌های پایانی دهه‌ی پنجاه و سال‌های بعد از پیروزی انقلاب پنجاه و هفت در ایران گذشته است. همان روزها و در حاشیه‌ی این رمان نوشتم که چنین ترفندی - یعنی وام گرفتن از تاریخ و منتسب کردن آن‌چه در رمان می‌گذرد به آدم‌ها و حوادث واقعی - تیغی است دو دم؛ از یک‌سو کار نویسنده در آفریدن فضا، زمینه و شخصیت‌های داستانی تا حدی آسان می‌شود اما از سوی دیگر، نویسنده با این کار، خود و متن‌اش را در معرض قضاوتی همیشگی قرار می‌دهد و مخاطب را وا می‌دارد تا در پی مقایسه‌ی تاریخ با روایت او برآید. در چنین قیاسی است که تاریخ‌ها، نام‌ها، و مکان‌های داستان هویتی دیگر می‌یابند و بدلی می‌شوند از آن‌چه از تاریخ در ذهن مخاطب به جای مانده است.
شاید عباس معروفی هم قبول داشته باشد که همه‌ی تاریخ آن چیزی نیست که تاریخ‌دان‌ها در کتاب‌هایشان آورده‌اند و می‌آورند؛ روایت کتاب‌های تاریخی - اگر نگوییم همیشه - معمولا به نفع آدم‌های برنده است، به همین دلیل است که «تاریخ شفاهی» شکل می‌گیرد و سینه به سینه نقل می‌شود و جای خالی آن‌چه کتاب‌ها ناتوان‌اند از گفتن‌اش را، پر می‌کند. همین تاریخ شفاهی است که وقت خواندن جملات پشت جلد «ذوب شده» مخاطب را قلقلک می‌دهد و مدام به یادت می‌آورد که عباس معروفی سال 1362 و خاطرات‌اش همان‌قدر به «نویسنده‌ی دربند» رمان و روایت‌اش از بازجویی و شکنجه نزدیک‌ است که مخملباف سال‌های اول انقلاب به مخملباف امروز؛ یکی قرار بود به خودش نارنجک ببندد و مهرجویی را در آغوش بگیرد و دیگری...
با این همه باید از جایی شروع کرد، تاریخ شفاهی را کنار می‌گذارم و به‌جایش به کلمات پشت جلد کتاب اعتماد می‌کنم و رمان را دست می‌گیرم و می‌روم سراغ فصل اول.

2. «ذوب‌شده» همانی است که باید، حاصل کار یک نویسنده‌ی جوان و بی‌تجربه. رمانی سطحی، آشفته، با شخصیت‌هایی عقیم، روایتی که مدام در پی قضاوت و انتقام است و آدم‌هایی که در بهترین حالت، چیزی فراتر از یک تیپ تکراری و نخ‌نما نیستند. رمان معروفی در کنار این‌ها اما رمانی است خوش‌خوان، با مضمونی جذاب که تمامی خطوط قرمز پیش‌روی رمان‌نویسان و شهروندان ایرانی را درهم‌شکسته است. همین‌هاست که باعث می‌شود در خوانش اول، یک‌نفس پیش بروی و سرگرم بشوی و چشم بر بغض و کینه‌ای که جابه‌جای رمان جامانده و پرسش‌هایی که هرلحظه به تعدادشان اضافه می‌شود، ببندی؛ بغضی که پیش از این، نمونه‌اش را در آثار معروفی - جز در «فریدون سه پسر داشت» که سال‌ها پس از مهاجرت معروفی از ایران و حوادثی که بر او گذشت، منتشر شد - ندیده‌ام و این‌بار بر هر صفحه از «ذوب‌شده» سایه افکنده و حتی آدم‌های رمان را تبدیل کرده به شر مطلق و موجودات آزاردهنده‌ای مثل پرستار مهوع درمانگاه زندان با آن لحن زننده‌اش، بازجوی بیمار و بددهن‌ و مامور ویژه‌ی خانم‌باز زندان.
محمدحسن شهسواری در «شب ممکن» جمله‌ی درخشانی دارد که عجیب به حال و هوای رمان‌های «ذوب‌شده» و «فریدون سه‌پسر داشت» عباس معروفی نزدیک است: « هر رمان‌نویسی همیشه خودش را می‌نویسد، اما باید از واقعه آن‌قدر گذشته باشد که بشود آن را لای دروغ‌ها پیچید تا خودت یا بهتر بگویم احساسات و تجربه‌ی شخصی‌ات لو نرود. متوجه منظورم می‌شوی؟»
تکلیف «فریدون سه پسر داشت» مشخص است، اما معروفی جوان بغض کدام سال‌ها را روی کاغذ آورده که حاصل‌اش شده چیزی مثل «ذوب‌شده»؟

3. قانون تعیین ضوابط و شرایط وزیر اطلاعات در اردیبهشت 62 به تصویب مجلس شورای اسلامی می‌رسد و در شهریور 62 از سوی ریاست جمهوری به نخست‌وزیر وقت ابلاغ می‌شود. قانون تاسیس وزارت اطلاعات در مرداد 62 در مجلس تصویب می‌شود و در شهریور همان سال به تایید شورای نگهبان می‌رسد. پیش از تصویب این قانون، اطلاعات دفتر نخست‌وزیری، حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران، اطلاعات دادستانی، حفاظت اطلاعات ارتش و بعضی تشکیلات دیگر، کارهای اطلاعاتی را انجام می‌دادند و چیزی به نام وزارت اطلاعات وجود نداشته است. در پاییز 1362 ابتدا آقای فردوسی‌پور برای تصدی وزارت اطلاعات به مجلس معرفی می‌شود که رای نمی‌آورد. بعد از آن مشکلاتی پیش می‌آید و در نهایت آقای ری‌شهری به مجلس معرفی می‌شود و در سال 63 وزارت اطلاعات آغاز به کار می‌کند. آقایان محسنی اژه‌ای و حجاریان و... هم در همین سال است که بر گزینش نیروهای این وزارت‌خانه و آغاز به‌کار آن نظارت می‌کنند؛ گرچه اولین وزیر اطلاعات ایران، در خاطرات خود تاکید می‌کند که در سال 63 و پس از کسب اجازه از آیت‌الله خمینی، خود - بی‌آن‌که تحت تاثیر نهاد نخست وزیری قرار بگیرد - معاونت‌های وزارت اطلاعات را انتخاب کرده است.
عباس معروفی مدعی است که رمان خود را در پاییز 1362 تمام کرده است و در همین رمان بارها و بارها به وزارت اطلاعات و کمیته‌ی فرهنگی آن اشاره می‌کند، حال آن‌که در در پاییز 62 به طور کلی، چنین وزارت‌خانه‌ای اصلا آغاز به کار نکرده بود، چه برسد به آن‌که بخواهد کمیته‌ی فرهنگی هم داشته باشد.

4. ناصر اسفاری در ذوب‌شده همان نویسنده‌ای است که به زندان افتاده است، متولد 1326، 36 ساله، پدر دو دختر، در دانشگاه ادبیات خوانده، معلم است، عضو کانون نویسندگان ایران، در داستان‌هایش به اسطوره و مفاهیم اسطوره‌ای توجه دارد. اسفاری رمان ذوب‌شده قرار است همان عباس معروفی باشد، اما عباس معروفی ده سال بعد! عباس معروفی متولد 1336 است، پدر دو دختر، بعد از انقلاب در دانشگاه ادبیات دراماتیک خوانده، یازده سال در دبیرستان‌های تهران معلم بوده، سمفونی مردگان (1368) و فریدون سه پسر داشت (اگر اشتباه نکنم اواخر دهه‌ی 70 یا اوایل دهه‌ی 80 ) و بعضی داستان‌هایش را بر اساس اسطوره‌ها می‌نویسد و در دهه‌ی هفتاد، بازجویی و دادگاه و... را تجربه می‌کند. اگر باور کنیم که معروفی «ذوب شده» را در پاییز 62 تمام کرده، باید بپذیریم که او توانایی پیشگویی آینده را نیز داشته است و روایت او از ناصر اسفاری در واقع روایت او از عباس معروفی دهه‌ی هفتاد است.
چیزهای دیگری هم هست، از «اکبر اکبری» و «شهاب شهابی» در ذوب شده و آدم‌هایی که نام و فامیل‌شان یکی است گرفته تا «عبدالناصر ناصری» و آدم‌های رمان «فریدون سه پسر داشت». مطمئن نیستم، اما من تا پیش از فریدون سه پسر داشت به یاد ندارم معروفی در رمان‌هایش از چنین نام و نشان‌هایی استفاده کرده باشد و برای همین است که با این بهانه هم «ذوب‌شده» را ادامه‌ای بر «فریدون سه‌پسر داشت» می‌دانم و گمان می‌کنم معروفی این رمان را نه در پاییز 1362 که سال‌ها بعد نوشته است.

5. عباس معروفی در وبلاگش درباره ی ذوب شده - رمانی که به ادعای او مادرش سال‌ها پیش از ایران به آلمان برده است - نوشته: «دو سه سالی فکر می‌کردم بهتر است ساختارش را به‌هم بريزم و با حال و هوای اين روزها و با استفاده از تجربه‌هايی که زير دست بازجوها به دست آورده بودم، از نو بنويسمش. چند صفحه‌ای که نوشتم دستم آمد اين کار غير ممکن است. ياد پيکان‌هايی افتادم که سپرش ب. ام. و است، و چراغ‌هاش مرسدس. شبيه مرغی که برای محکم‌کاری چهارتا پا زير تنش تعبيه کره باشند؛ نه بره کوچولوی من بود، نه مرغ هوا. پس همانجور که بود مطابق دست‌نوشته باقی ماند، و تنها توانستم در حد نوازش ويرايشش کنم.»
نمی‌دانم شما درباره‌ی «ذوب‌شده» چه فکر می‌کنید، اما من حالا احساس مخاطبی را دارم که فریب‌خورده و دروغ شنیده. ذوب‌شده رمانی است بر پایه‌ی دروغ، دروغ‌ها و قصه‌پردازی‌های ناصر اسفاری در زندان، و من حالا گمان می‌کنم باید دروغ‌های نویسنده به مخاطب‌اش را هم به سیاهه‌مان اضافه کنیم. این‌که من اشتباه می‌کنم یا نه، این‌که اصل ماجرا چیست و آیا عباس معروفی با آگاهی از ضعف‌های رمان‌اش آن را اولین رمان خود معرفی کرده است و این‌که حق با چه کسی است را آینده مشخص خواهد کرد. اما هم آقای معروفی و هم من خوب می‌دانیم که اینجا، در ایران، سال‌هاست که دیگر کسی برای دروغ‌گوها هورا نمی‌کشد.



نظرها

نمیدونم چرا با نوشته های معروفی نمیتونم ارتباط برقرار کنم و خوندنش برام مثل شکنجه میمونه...

متاسفانه به نکته خوبی اشاره کردی اما پدرام نباید از نقش سمفونی مردگان و سال بلوا به راحتی عبور کرد شاید رمان ایرانی این روزها مدیون سمفونی مردگان باشد.

قلمتان سبز

معروفی را دوست ندارم...

آفرین به شهامت و جسارتت.

چقدر ساده ای پسر جان!دروغ فقط وقتی بده که از طرف باندشون نباشه.ببین چجوری همه شون لال شدن و صداشون درنمیاد

ار تباط معروفی با ضد انقلاب رو نمی دونم . میشه شما که بیشترمی شناسینش منم راهنمایی کنین .
یه لینک از مطلبتون تو وبلاگم گذاشتم .
به وبلاگ منم سر بزنین.

ممکنه مطلبم رو درباره ی کتاب خداحافظ گاری کوپر بخوانید ؟

با سلام و عرض ادب. اگر برايتان ممكن بود رمان مراد نوشته مهدي بيات را كه در اينترنت منتشر شده بخوانيد . با تشکر فراوان .متاسفانه بنا به دلایلی موفق به چاپ کتاب به صورت کاغذی نشدم.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)