« نمایشگاه بیست و سوم | صفحه‌ی اصلی | در حاشیه‌ی این روزها »

ما آدم‌های دیگری بودیم

May 14, 2010


وبلاگستان عاشقانه‌هایش را گم کرده
و خیابان‌ها‌ در سکوت
زیر باران اردیبهشت پیر می‌شوند.



نظرها

با این نوشته شما من رفتم به سالهای اول وبلاگستان.. چقدر حال و هواش با حالا فرق داشت..

عشق کیلو چنده بابا!
شاید لمپن بنظر برسد این سئوال که عشق را بامعیاری وزین سنجیده باشی ،
ولی بخدایی که میزان را آفرید


عشق سنگین است رفیق!
سلام
می خوانم شما را به امیدی که دانایی شاید روزی توانایی گردد.

موافقم / هم با گم شدن ها/ هم با اینکه امسال خیلی اردیبهشته!
ببین چقدر اریبهشت!

واقعا هم تو آدم دیگری بوده ای. یعنی شاید همین آدم بوده ای منتها جور دیگری می نوشتی. کم تر از حالا( یعنی همین اردیبهشت 89) نانت را به نرخ روز می خوردی. شاید هم سه سال پیش یا چهار سال پیش هم همین بودی و من اینجا را؛ یا آن یکی وبلاگ را جور دیگری می خواندم. لابد مال این بود که سه یا چهار تا اردیبهشت پیش از این؛ هنوز بیست و پنح ساله نشده بودم. دنیا را این طوری که بعد از نیمه این اردیبهش می بینم؛ نمی دیدم. آن روزها نقد هایت منصفانه تر بود. دور تر بود انگار از مافیای ادبیات. از نشر چشمه و آدم هایی که کتاب هایی می نویسند مختص عده ای و عده ای هم چاپش می کنند و برایش نقد می نویسند توی روزنامه های وزین تر چپ گرا( که اصولا باید بیش تر ارج و قرب ادبیات را داشته باشند) و هی به خودشان جایزه می دهند و برای خودشان کف و سوت و هوراو هی لینک پشت لینک و ...........
نمی دانم. شاید آن روزها هم همین طور می نوشتی. به قول مستور؛ شاید این پیش از قصه چشمان تو بود( منظور مرگ بازی است؛ کتابت)حالا که دیگر خودت شده ای یکی از همین سر ستون های سنگی ادبیات؛ گیریم کمی با شکوه تر از بی شکوهی هم نسلانت؛ شاید حساب گر تر شده ای. شاید کم تر دست و دلت می رود منصف باشی و منصفانه ناتور خوان هایت را به جایی راهنمایی کنی که ارزشش را داشته باشد. ارزش یک بار خوانده شدن را لااقل.


کتاب‌های دیگری هم هستند که شاید بد نباشد، اگر هنوز نخوانده‌ایدشان، سراغ‌شان بروید:
«برف و سمفونی ابری»، «پرتره‌ی مرد ناتمام»، «بهار63»، «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم»، «شاخ»، «شب ممکن»، «ژاله‌کش»، «احتمالا گم‌شده‌ام»، «نگران نباش» و «مرگ‌بازی» (نشر چشمه)- «پرسه زیر درختان تاغ» و «آویشن قشنگ نیست» (نشر ثالث)- «آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» (نشر ققنوس)- «خلق داستان کوتاه» (نشر افراز)- «دخترها به‌راحتی نمی‌توانند درکش کنند» (انتشارات روزنه).

پارتی‌بازی کردم؟ این آخری فقط شد معرفی کتاب‌های خودم و دوستانم؟ خب آن‌ها که اهل نیش و کنایه و ناسزا هستند که همیشه و بی‌وقفه کار خودشان را می‌کنند، پس دیگر چه دلیلی می‌ماند برای محافظه‌کاری و معرفی نکردن کتاب‌هایی که گمان می‌کنم - و امیدوارم - از خواندشان پشیمان نشوید؟

این متن خودت را کپی کردم برای خودت؛ تا یک بار دیگر به اسامی کتاب هایی که لیست کرده ای( به اسامی کتاب هایی که چندین ماه است لیست می کنی اشان؛ به بهانه فلان نقد ادبی؛ فلان جایزه؛ فلان نشست و.......)را نگاه دوباره بیندازی.من اهل نیش و کنایه و ناسزا نیستم. من اردیبهشتیه کرم کتاب ناتور خوانی ام که فکر می کنم اینجا کمی به حقوق آدم ها احترام گذاشته می شود پس حق خودم دانسته ام که خیلی رک و راست و رو در رو به شمایی که پدرام رضایی زاده باشی و وب لاگ نویس محبوب من چند کلمه ای حرف دل( یا به قول خودت نیش و کنایه و ناسزا) بزنم و بروم پی کار خودم.
شب ممکن کتاب خوبی است؟ کتابی که منهای فصل اولش؛ از فصل دوم دیگر نمی فهمی دقیقا کجا روای مرد است و کجا زن؛ خوب است؟ این که توی خواننده نمی فهمی بیست بار بازی کردن با یک اتفاق در داستان و تکرار روایت از زوایه دید های مختلف کدام گرده داستان را باز کرده خوب است؟ این که هر دو سه صفحه یک بار فکر می کنی چه دلیلی داشت از فصل یک به بعد کسی قصه را برای نویسنده تعریف کند و هر کدام هم از ذن خود بشود یار داستان جز کلافه گی خواننده خوب است؟ کجای این کتاب خوب است پدرام رضایی زاده عزیز؟ جز این که نشر چشمه ای است و نویسنده اش پیش از این؛ پاگرد را چاپ کرده نکته مثبت دیگری هم دارد؟
یا بهار 63؛ یوسف آباد......؛ حتی نگران نباش این ها کتاب های خوبی هستند؟
من پیش از خواندن بهار 63 فکر می کردم داستان بر محور خیانت می گذرد. بعد که داستان را خواندم؛ دیدم نویسنده اش بین ادای دین به زن هایی که عاشقشان بوده و شهر شناسی رشت به صورت کاملا گه گیجه واری گیر کرده. کد هایی که راجع به جزئی ترین بخش های محله های مختلف رشت توی داستان هست چه تاثیری در پویایی داستان می کند؟اگر از داستان حذف شود چه خلایی در داستان حس می شود؟ جز اینکه دیگر نمی شود اسم کتاب را گذاشت بهار 63، باید دنبال اسم تازه ای برایش بود!
یا داستان سینا دادخواه که به طور مصرانه ای هم سعی دارد توی همه مصاحبه هایش بگوید اصلا قرار نبوده این کتابی باشد که برود نشر چشمه و چاپ بشود و جایزه هم بگیرد تازه و فقط قراره بود دفترچه خاطراتی باشد برای دختری که قصد فرنگ رفتن داشته و....... مانده ام این چه طور داستان نوشتنی است.این که نویسنده شروع کند به تک گویی از میخ و سیخ و پاساژ و نداو بچه های اکباتان و( که شبیه همه چی هستند الا بچه های اکباتان!) رفت و برگشت های ذهنی اش ته ته کتاب چه چیزی دارد برای ذهن آشفته من خواننده؟ از دنیای فانتزی که خانم محب علی می سازد در داستانش چه؟
حمید باباوند یک جایی می گفت: ادبیات امروز ما مثل همه چیزمان محصول دوره گذار است. نباید خیلی متوقع بود. نباید خیلی بالا و پایین کرد. ایراد گرفت. خوب یا بد؛ ظرفیت ادبیات فعلی ما همین است. اگر بگوییم حرف هایش دربست هم قبول؛ با این حال نمی شود چون فکر می کنیم بضاعتمان همین است پس اگر گله ای هم بکنیم متهم شویم به تنگ نظری.
من به سهم خودم از همه نویسنده هایی که دوستشان دارم؛ و از نویسنده هایی که نویسنده های محبوبم دوستشان دارند حمایت می کنم. اینجا تو اگر بنویسی نوشته های وبلاگت را کتاب کرده ای هم؛ می روم و پیدایش می کنم و می خوانمش. خرید کتاب تو؛ کتابی که تو معرفی اش می کنی جز وظایف من است آقای رضایی زاده. اینکه بعد از خواندنشان چه حالی داشته باشم اما؛ بیش تر به نگرش خودم مربوط می شود از ادبیات و خیلی به تو ربطی پیدا نمی کند؛ قبول. منتها سه بهار یا چهار بهار پیش از این من خیلی خیلی بیشتر از حالا به صداقت تو و انصاف تو ایمان داشتم در نوشته هایت. در معرفی هایت از کتاب های دیگران. موسیقی. عکس. فیلم.نگاهت در هنر انگار تا این حد صنفی و بازاری نبود. شما کتاب شاخ را خواندید و بعد معرفی کردید یا همان روزی که کتاب بیرون آمد برایش تیتر زدید؟
من کاری به رفاقت هایتان در حیطه ادبیات ندارم. کاری ندارم واقعا کار آدم هایی که کتاب هایشان را معرفی می کنید را دوست داریدو قبول دارید یا چون در دایره دوستان هستید ناگزیر به مجیز گویی؛ اینجا وبلاگ شخصی شماست و آزادید نظرات شخصی اتان را هر طور که دوست دارید در آن انعکاس دهید؛ این کاملا درست.با این حال پدرام عزیز؛ رعایت حال آدم هایی را هم بکنید که از دایره دوستان شما خارج اند با این حال دوست دارند دوست داشتنی های شما را خواننده باشند.
من نه بهانه گیرم؛ نه ناسزا گو. زبان تند و تیزم بیش تر به اردیبهشتی بودنم مربوط است تا بخیل موفقیت های دیگران بودن.
نگران نباش کتاب محبوب خواهرم است. کتاب محبوب دختر های ترم اولی دانشگاه و احتمالا پیش دانشگاهی. به درد سن و سالی می خورد که آدم ها دلشان میخواهد تا ته خط همه چیز را بروند آن همه با مایه های فانتزی نه المانهای واقعی تهران امروز.برایم سخت است باور کنم خلق یک دنیای فانتزی؛ گیریم بدیع تا به این حد سر ذوقتان بیاورد که نه یک بار نه دو بار؛ کتاب را در حلقه بهترین های سال جای بدهید.
شاید هم محصول گذر عمر است که آدم را شکاک تر و سخت باور تر می کند. شاید شما هنوز همان ناتور نویس با انصاف و راست گو و خوش ذوقید. شاید کتاب نویس شدنتان تاثیری در بیان نظرات و دیدگاه هایتان نگذاشته. شاید راست می گویید و محافظه کار نشده اید. که اگر این طور است نقدم را به نقد هایتان؛ درد دلی دوستانه بخوانید و عذرم را پذیرا باشید و اگر نه که......
موفق و پاینده باشید

کلمات، بوى خاکستر و تردید به خود مى‌گیرند ...

به خاطر معرفي كتاب ممنون. در آن شلوغي نمايشگاه خيلي به دردم خورد

چه تعبیر زیبایی :)

عاشقانه هاگم نشده اند
عاشق ها گم شده اند
شاید هم گم و گور

پیر می شوند...

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)