« از زبان حافظ | صفحهی اصلی | نیمهی روشن ماه »
یکی آن بالا...
سال دارد تمام شود، سال عجیب هشتاد و هشت. چهارشنبه آخر وقت با بچههای بخش نشسته بودیم و دربارهی هشتاد و هشتی که دارد تمام میشود حرف میزدیم، سالی که نفهمیدیم روزها و ماهها و فصلهایش چهطور گذشت؛ انگار خدا هم دوست داشت این سال هرچه زودتر تمام شود و روزگار تازهای از راه برسد.
حالا، یک هفته مانده به سال جدید، پای حرف هر کسی که مینشینم، از بهتر شدن روزگار در این یکی دو ماه آخر حرف میزند؛ بعضی از لطف خدا میگویند و خیلیها عجیب امیدوارند به روزهای آینده. دیشب به یکی از دوستانم میگفتم، نمیدانم این امید تکثیر شده کار خداست که این آخر سالی میخواهد تلخیهای هشتاد و هشت را جبران کند، یا ما درمشت گرفتن لحظههای کوچک خوشبختی را یاد گرفتهایم و در روزهای گذشته چنان در تاریکی فرو رفته بودیم که حالا با روزنههای کوچک نورانی چنین خوشحال میشویم . هرچه باشد، خیال میکنم این امید و این شاد شدن از دیدن نقطههای کوچک نورانی، همان چیزی است که تمام این سالها به آن نیاز داشتهایم. کسی چه میداند، شاید چندنفری میان ما عاقبت یاد گرفته باشند که این زندگی را چگونه باید رام کرد.
لينکده
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان
- هشت کتاب در دور نهایی جایزهی هفتاقلیم
مهر
- تا هر لحظه هوس کردم عاشقت باشم
ازدواج- شعری از مجتبا پورمحسن
- بازی کردن با آبروی یک صنف فرهنگی
کاوه فولادی نسب

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)