کشتن مرغ مقلد



هشت سال جنگ بود توی این کشور، سال‌های آخرش را خوب به یاد دارم؛ هرکسی برای چیزی رفت، یکی برای خاک کشورش، یکی برای امام‌اش، یکی برای دین‌اش، دروغ هم که نمی‌شود گفت، بعضی را هم به زور بردند. از این‌ها بعضی برنگشتند، بعضی از بهترین آدم‌های این کشور، اسم‌شان نشست روی خیابان‌ها و کوچه‌ها و بزرگ‌راه‌های این کشور، شدند شهید، مایه‌ی حسادت آن‌ها که به هوای «برنگشتن» رفتند اما قسمت‌شان ماندن بود. از آن‌ها که برگشتند، از آن‌ها که حسرت رفتن و برنگشتن ماند به دل‌شان، بعضی هنوز دنبال بهانه‌اند؛ منتظر جنگی دیگر، میدان مینی دیگر، حتی اگر ساختگی باشد؛ فرقی نمی‌کند کجا، مهم برای‌شان فقط رفتن است، رسیدن به آن چیزی که بهترین آدم‌های این کشور، نه برای خودش یا باغ‌ها و کاخ‌های بهشتی آن طرف، که به خاطر وطن و ناموس و دین‌شان به‌اش رسیدند.
توی همچین کشوری زندگی می‌کنیم، که «شهادت» می‌شود بازیچه‌ی بعضی‌ها، آن‌قدر از جیب‌اش برای خودشان خرج می‌کنند که انگار از اول سندش به نام آن‌ها بوده؛ این‌طور می‌شود که امروز، یکی مثل من دست و دل‌اش باید بلرزد وقتی می‌خواهد از آن حرف بزند، از چیزی که همه‌ی این سال‌ها سندش به نام یکی دیگر بوده و برای یک نسل و یک گروه از این مردم غریب است.
توی همچین کشوری زندگی می‌کنیم، استادیم در بازیچه کردن کلمات و دردها و زخم‌های عمیق؛ فرقی نمی‌کند، عشق باشد، زندان، شهادت یا شکنجه. بعضی آدم‌هایش دست و پا می‌زنند برای رسیدن به شهادت، رسیدن به همان چیزی که سهم «بهترین‌های این خاک» شد و فکر نمی‌کنند اصلا که شاید زمان، زمان ماندن و ساختن باشد. بعضی آدم‌هایش دست و پا می‌زنند و حنجره پاره می‌کنند برای رسیدن به زندان و دادگاه و بازجویی، رسیدن به چیزی که چندسالی است - خوب یا بد، درست یا غلط - جای آدم‌های «بزرگ» شده و فکر نمی‌کنند که «زندانی بزرگ» است که به زندان بزرگی می‌بخشد.
توی همچین کشوری زندگی می‌کنیم، که بعضی آدم‌هایش شده‌اند مرغ مقلد و خیال می‌کنند با مرگ، تجربه‌ی زندان یا شکنجه می‌شوند یکی مثل آن «بهترین‌ها» یا شانه به شانه‌ی «بزرگان» می‌زنند. همین‌طورهاست که این روزها - و درست بعد از آوار شدن موج جدید «امکان‌پذیر نمی‌باشد»ها - بعضی دنبال پاسخ این سوال‌اند که پس چرا «فیل» دم خانه‌ی آن‌ها نمی‌خوابد، چرا آن‌ها «انتخاب» نمی‌شوند و این «سعادت» نصیب آن‌ها نمی‌شود. کار دنیا همیشه همین بوده، آن‌ها که اصالت داشته‌اند، آن‌ها که ذره‌ای بر این دنیا و آدم‌هایش اثر گذاشته‌اند، «انتخاب» شده‌اند و مرغان مقلد تا آخر عمر در حسرت «بزرگ شدن» دست و پا زده‌اند و سر کوبیده‌اند به دیوار.

- نام رمانی است از هارپر لی.



« صفحه‌ي بعدي | صفحه‌ي قبلي »