« که رفت عمر و هنوزم دماغ پر زهواست | صفحهی اصلی | اینجا، اونجا، همهجا... »
Life goes Easy on me, Most of the time
از یک جایی به بعد، دیگر این آدمهای مانده در گذشته نیستند که به ترانهها جان میدهند، تو میان کلمات، دنبال خاطرات خودت نمیگردی و دیگر مهم نیست که این موسیقی جادویی و این ترکیبها، اولین بار کجا و کنار - خیال - چه کسی، به ذهن تو چنگ زدهاند. از یک جایی به بعد، هر ترانه، داستان خودش را میگوید بیآنکه با خاطرات تو کاری داشته باشد؛ اینجا تنها تویی که با کلمات تکرار میشوی، تویی که قرار بود آدم دیگری باشی، زخم خوردی و زدی تا نرسی به این لحظه و این حسرت ویرانگر، اما آخرش، شدی شبیه همان که تمام این سالها از سایهاش فرار میکردی.
این طور میشود که یک روز خیلی معمولی، وقتی سرگرم کارهایی معمولی هستی و مدیا پلیر هم قرار است چند ترانهی خیلی معمولی را با سلیقهی خودش پخش کند، به خودت میآیی و میبینی یکی، روی کاغذ زیردستت نوشته I can't take my mind off you.
بعد بر میداری «I» را خط میزنی و به جایش مینویسی «i» و C اول can't را هم بزرگ مینویسی، یعنی اینجوری:
i Can't take my mind off you
مهم نیست که کجای صفحه و خطی، این تویی که باید کوچک نوشته شوی، تویی که تسلیم «نتوانستن» شدهای؛ باقی هرچه هست، از دستور زبان و آیین نگارش و رسمالخط، قصهای است برای فراموش کردن اصل ماجرا.
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
طنز غریبی داره زندگی،من هم صفتهایی پیدا کردم که هیچ وقت دوستشون نداشتم و حتی قسم میخوردم تا کسبشون نکنم اما همین صفتها به آدم دهن کجی میکنند.
لیتیوم | January 9, 2010 11:13 PM
این ترانه، خط آخرش و طوری که می خواندش و تلاش این روزهای من، تلاش خنده دار من برای شکستن این نتوانستن، تمام بهانه هایی که من ردیف می کنم برای خودم تا جور دیگری بنوبسم این خط را... این پستت خوب است
سودابه | January 10, 2010 7:39 AM
واقعا تجربه های همه ما آدمها بر خلاف اینکه فکر میکنیم فقط مخصوص به خودمونه ،چقدر شبیه به همدیگر است.بسیار لذت بردم از خوندن مطلبت.شاد باشی
شبنم | January 10, 2010 9:17 AM
خوب بذار همنجوری بمونه تا وقتی می مونه/چه اصراری داری؟
رویا | January 10, 2010 9:33 AM
اشتباه کردی پسر جان این خواستنه که توانستنه.چون نخواستی نتونستی. از خودت بپرس هیچ وقت خواستی؟؟
پدرام: هرچیزی خواستنی نیست، وگرنه توانستنی زیاد است!
چنگود | January 10, 2010 12:59 PM
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم
و بر پوست كشيده شب دست مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهدكرد
كسي مرا به مهماني گنجشك ها نخواهد برد...
nobody | January 10, 2010 2:51 PM
im so Hollow
داوود | January 10, 2010 4:19 PM
ولی با هر ترانه ای می شود رقصید
محمود | January 10, 2010 5:50 PM
درسته؛ به خودم میگم: روزگاره دیگه. انگار این جمله رو هم قبلن شنیدم و چقدر بدم میومد ازش
مهدی | January 10, 2010 5:56 PM
What am I gonna do?
I am crying a bottle of wine over you...
This is something I dont usually do
But Im crying a bottle of wine over you........
................................... | January 10, 2010 5:59 PM
گاهگاهی که دلم میگیرد پیش خود میگویم
آنکه جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز؟ ...
نه نمیشه اما خوب مرور زمان شکلش رو عوض میکنه جاش همیشه میمونه مثل جای سوختگی از بچگی تا آخر عمر
شملک | January 10, 2010 11:56 PM
خوشحالم که اینجایی
مازیار | January 17, 2010 1:06 AM