« خردهریز خاطرهها (2) | صفحهی اصلی | Life goes Easy on me, Most of the time »
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر زهواست
نمیدانم از بیکاری است یا بیماری، نشستهام به مرور این دو سال و بخشی از آنچه بر ادبیات و اهلش گذشته است. نامهای پای این نامه را میشمارم و بعد فکر میکنم به فاصلهی میان بیستوشش و شصتوهشت، به فاصلهی میان بیستوشش و پنجاه و به فاصلهی میان بیستوشش و هشتادوهشت.
ادبیات و اهلاش هیچوقت خانهای نداشتهاند، جایی که بشود به حمایتاش دل خوش کرد یا به جشنهای سالیانهاش، جایی شبیه «خانهی سینما». نه «خانهی کتاب»، نه «انجمن قلم» و نه «کانون نویسندگان»، هرگز نتوانستهاند و نخواستهاند جایی باشند برای ادبیات و اهلش. از «خانهی کتاب» تا امروز، جز چند جلسهی نقد و بررسی کتاب، اس.ام.اسهای تبلیغاتی و یک فراخوان «بیسروصدا» برای بیمهکردن نویسندگان، چیزی ندیدهام؛ «انجمن قلم» که خانهی از ما بهتران است و «کانون نویسندگان» هم سالهاست کاری با ادبیات و آدمهایش و مشکلات صنفیشان ندارد و مثل یک ایستگاه رادیویی فرسوده، سالی یکی دوبار چند شعار سیاسی نخنما و بیفایده را برای شنوندگان سالخوردهاش پخش میکند. به وقت باران بلا، سهم نویسنده از این «حجرهها» چیزی جز تنهایی نبوده است.
کنار هم گذاشتن نامهای پای نامهها و جمع زدن «بیستوشش» و «هشتادوهشت» و «پنجاه» و «شصتوهشت» اما به یادت میآورد که تنها نیستی. اهل تقلب اگر نباشی و نامهای تکراری را فقط یکبار بشماری، به بیش از صد نام میرسی؛ آدمهایی که میتوانند یک خانواده باشند، وقتی بیتفاوت از کنار سرنوشت یا درد یکی از آدمهای ادبیات نمیگذرند. دو سال گذشته و تو از بیستوشش رسیدهای به صد و شاید کمی هم بیشتر؛ اتفاق خوبی است، میتواند بهانهای شود برای ساختن آن «خانه»ی نداشته، اما واقعا این همهی آن چیزی است که داریم؟
میان هم سنوسالهای من زیادند آدمهایی که با اولین حقوق، «منام، منام» گفتهاند و هوای استقلال و جدایی از خانواده به سرشان زده؛ آدمهایی که با جار و جنجال و هزار و یک جنگ و جدل از خانواده کنار میکشند، اما با اولین «گاف» و بعد از دیدن «روی سگ» زندگی، بر میگردند زیر سقفی که با «افتخار» ترکاش کرده بودند. من درک میکنم بعضیها نگران «نان»ای باشند که باید به خانه ببرند، درک میکنم بعضی دوست نداشته باشند درگیر این ماجراها - هرچه قدر هم که بگوییم کاری است غیرسیاسی و نفس نامهنگاری با مدیران یک نظام خود میتواند نشانی از تعامل باشد - شوند و این را میفهمم که بعضی مجبور شوند به بهانهی همین امضاهای بیخطر، جواب چیزهای دیگر را پس بدهند، اما رفتار آدمهایی که از عدم وابستگی حرف میزنند و خلوت خود را مقدس میدانند هم، من را به یاد هم سنوسالهای خودم میاندازد. آدمهایی که وقتی مجوز کتابشان باطل میشود، داستانها و رمانشان رد میشوند یا با ناشری درگیر میشوند، یاد همان «خانواده»ای میافتند که با پوزخند ترکاش کردهاند. دنیای ما پرشده از «روشنفکر» و «داستاننویس» و «شاعر» و «مترجم»، اما هستند کسانی که کاری با مسوولیت و باری که این کلمات بر دوششان میگذارد، ندارند. فکر کردن به مفهوم این کلمات این خانواده را بزرگتر نمیکند؟
غزاله علیزاده یک روزی گفته بود «متحد نيستيم. اگر حرمتگذار يکديگر باشيم، ميتوانيم جهاني شويم...»، حالا سیزده سال از رقص غزاله علیزاده در جنگلهای جواهرده میگذرد؛ جهانی نشدیم، شانهبهشانهی هم که میتوانیم بایستیم. این حرفها را میشود گذاشت به پای جوانی و خامی من، اما خیال میکنم چند نفر از بزرگترهای این ادبیات اگر آستین بالا بزنند و نامهای جوان پای نامهها را هم اگر جدی بگیرند، اگر اینطور به صورت همدیگر چنگ نزنیم و برای گلوی همدیگر دندان تیز نکنیم، شاید بشود هم به خانه رسید و هم این خانواده را زیر یک سقف نگاه داشت.
- عنوان از حافظ است.
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
دست مریزاد پدرام.
پدرام: ممنون سید جان :)
::: خوابگرد | January 8, 2010 2:41 AM
سلام دوست گرامی ... اگر مایل به تبادل لینک هستید منو با عنوان " نجوم و ستاره شناسی" لینک کنید و خبرم کنید تا شما رو هم با عنوان دلخواهتون فورا لینک کنم و خبرتون کنم ...
گیتی | January 8, 2010 3:46 AM
آرزوهامون خاکستر شد، امیدمون هم سیاه ... حالا شاید وقتش رسیده تو هر لباس و صنفی که هستیم کنار هم بودن و متحد شدن رو یاد بگیریم
پدرام: حرف من اصلا سیاسی نیست، ربطی هم به روزهای بعد از انتخابات ندارد؛ من از یک تشکل غیرسیاسی و صنفی حرف میزنم که قرار است جایی باشد شبیه «خانهی سینما» اما برای اهل ادبیات، همین!
شملک | January 8, 2010 7:29 PM
عالی
peyman | January 8, 2010 10:26 PM
جانا سخن از زبان ما میگویی...
رویا | January 8, 2010 10:55 PM
مطلبت را كه خواندم اين شعر به خاطرم آمد:
شهر خالي ست ز عشاق بود كزطرفي دستي از غيب برون آيد و كاري بكند
اما راستش را بخواهي دلم با اين شعر حافظ نيست، ديگر اميد به مدد غيب داشتن خيالي ست خام.اما با تو موافقم كه تا وقتي ما براي كار هم ارزش و اعتبار قائل نباشيم و براي عرق ريزي روح هامان پشيزي ارزش نگذاريم و به قول غزاله حرمت گذار كار يكديگر نباشيم،آش همين است و كاسه همين. به اميد رسيدن به خانه اي براي همه نويسندگان و ديدن اين خانوده زير يك سقف.
الهه صادقاني | January 9, 2010 2:11 AM
این روزها هم می گذرند و زخم های ناسور تبر به دستان بر تن روح مان می ماند ای دریغا!
محمود شاه محمدی | January 9, 2010 11:46 AM
يك حس زشت به ما تحميل شده: اگه طرفتو نَدَري اون تورو تكه پاره ميكنه. اين يه حسيه كه اصلن انساني نيست و لي چون چند سالي هست داريم باهاش كلنجار ميريم شده يك صفت اكتسابي. اينه كه فكر ميكنيم بقيه سد راه ما هستن نه همراه و بقيه وقتي بدرد ميخورن كه بشه بعنوان پله ازشون استفاده كرد. همينه كه هيچوقت به هم اعتماد نكرديم و پيگير ترين آدمها هم نميتونن نويسنده ها رو جمع كنن. هيچكس به هيچكس اعتماد نداره
پگاه | January 9, 2010 3:39 PM
نميشه خودتون شروع كنيد.هميشه همه ادمها منتظرهستند كسي پيشقدم بشه.يكي بايد جلوبيافته براي ساختن خانه تا ديگران سقفي داشته باشندكه دران جا بگيرند
حورا | January 9, 2010 11:05 PM
آقا پدرام. اين كامنت رو در جواب حورا مي نويسم. من پيشقدم شدم براي اينكار، [حرفهای] اداره ي ارشاد رو تحمل كردم، خواستم دوستانم رو جمع كنم، يه تيم موفق باشيم، جدي و گروهي كار كنيم و به هم كمك كنيم. مسخره است. بعد از دو سال فهميدم اين كار توان رستم و صبر ايوب رو ميخواد كه اين خصلت ها از هدف اصلي كه ادبياته پرتت ميكنه. نمي ارزه
پگاه | January 10, 2010 11:36 AM