که رفت عمر و هنوزم دماغ پر زهواست
نمیدانم از بیکاری است یا بیماری، نشستهام به مرور این دو سال و بخشی از آنچه بر ادبیات و اهلش گذشته است. نامهای پای این نامه را میشمارم و بعد فکر میکنم به فاصلهی میان بیستوشش و شصتوهشت، به فاصلهی میان بیستوشش و پنجاه و به فاصلهی میان بیستوشش و هشتادوهشت.
ادبیات و اهلاش هیچوقت خانهای نداشتهاند، جایی که بشود به حمایتاش دل خوش کرد یا به جشنهای سالیانهاش، جایی شبیه «خانهی سینما». نه «خانهی کتاب»، نه «انجمن قلم» و نه «کانون نویسندگان»، هرگز نتوانستهاند و نخواستهاند جایی باشند برای ادبیات و اهلش. از «خانهی کتاب» تا امروز، جز چند جلسهی نقد و بررسی کتاب، اس.ام.اسهای تبلیغاتی و یک فراخوان «بیسروصدا» برای بیمهکردن نویسندگان، چیزی ندیدهام؛ «انجمن قلم» که خانهی از ما بهتران است و «کانون نویسندگان» هم سالهاست کاری با ادبیات و آدمهایش و مشکلات صنفیشان ندارد و مثل یک ایستگاه رادیویی فرسوده، سالی یکی دوبار چند شعار سیاسی نخنما و بیفایده را برای شنوندگان سالخوردهاش پخش میکند. به وقت باران بلا، سهم نویسنده از این «حجرهها» چیزی جز تنهایی نبوده است.
کنار هم گذاشتن نامهای پای نامهها و جمع زدن «بیستوشش» و «هشتادوهشت» و «پنجاه» و «شصتوهشت» اما به یادت میآورد که تنها نیستی. اهل تقلب اگر نباشی و نامهای تکراری را فقط یکبار بشماری، به بیش از صد نام میرسی؛ آدمهایی که میتوانند یک خانواده باشند، وقتی بیتفاوت از کنار سرنوشت یا درد یکی از آدمهای ادبیات نمیگذرند. دو سال گذشته و تو از بیستوشش رسیدهای به صد و شاید کمی هم بیشتر؛ اتفاق خوبی است، میتواند بهانهای شود برای ساختن آن «خانه»ی نداشته، اما واقعا این همهی آن چیزی است که داریم؟
میان هم سنوسالهای من زیادند آدمهایی که با اولین حقوق، «منام، منام» گفتهاند و هوای استقلال و جدایی از خانواده به سرشان زده؛ آدمهایی که با جار و جنجال و هزار و یک جنگ و جدل از خانواده کنار میکشند، اما با اولین «گاف» و بعد از دیدن «روی سگ» زندگی، بر میگردند زیر سقفی که با «افتخار» ترکاش کرده بودند. من درک میکنم بعضیها نگران «نان»ای باشند که باید به خانه ببرند، درک میکنم بعضی دوست نداشته باشند درگیر این ماجراها - هرچه قدر هم که بگوییم کاری است غیرسیاسی و نفس نامهنگاری با مدیران یک نظام خود میتواند نشانی از تعامل باشد - شوند و این را میفهمم که بعضی مجبور شوند به بهانهی همین امضاهای بیخطر، جواب چیزهای دیگر را پس بدهند، اما رفتار آدمهایی که از عدم وابستگی حرف میزنند و خلوت خود را مقدس میدانند هم، من را به یاد هم سنوسالهای خودم میاندازد. آدمهایی که وقتی مجوز کتابشان باطل میشود، داستانها و رمانشان رد میشوند یا با ناشری درگیر میشوند، یاد همان «خانواده»ای میافتند که با پوزخند ترکاش کردهاند. دنیای ما پرشده از «روشنفکر» و «داستاننویس» و «شاعر» و «مترجم»، اما هستند کسانی که کاری با مسوولیت و باری که این کلمات بر دوششان میگذارد، ندارند. فکر کردن به مفهوم این کلمات این خانواده را بزرگتر نمیکند؟
غزاله علیزاده یک روزی گفته بود «متحد نيستيم. اگر حرمتگذار يکديگر باشيم، ميتوانيم جهاني شويم...»، حالا سیزده سال از رقص غزاله علیزاده در جنگلهای جواهرده میگذرد؛ جهانی نشدیم، شانهبهشانهی هم که میتوانیم بایستیم. این حرفها را میشود گذاشت به پای جوانی و خامی من، اما خیال میکنم چند نفر از بزرگترهای این ادبیات اگر آستین بالا بزنند و نامهای جوان پای نامهها را هم اگر جدی بگیرند، اگر اینطور به صورت همدیگر چنگ نزنیم و برای گلوی همدیگر دندان تیز نکنیم، شاید بشود هم به خانه رسید و هم این خانواده را زیر یک سقف نگاه داشت.
- عنوان از حافظ است.
« صفحهي بعدي | صفحهي قبلي »
لينکده
- سنگی با نام همهی دخترهای آبان 53
هزارکتاب
- آموزش داستاننویسی به سبک فرهاد جعفری
گفتمگفت
- قصههایی قدیمی در ساحتی مدرن
دربارهی پرسه زیر درختان تاغ- شاهرخ گیوا
- با «فرهیختگان»، یکی دو ساعت بعد از اعلام نتایج جایزهی بنیاد گلشیری
حرفهای حامد اسماعیلیون، پیمان اسماعیلی و من
- هراس از جشن سادهی تولد
یادداشتی خواندنی از پوریا عالمی


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)