ما رایت الا جمیلا


1. آخرین باری که در یک مجلس عزاداری امام حسین گریه کردم، سال 76 بود. سوم دبیرستان بودم و یک روز مانده به تاسوعا، قرار بود در نمازخانه‌ی مدرسه، که ساختمان شیشه‌ای عجیبی بود و بیش‌تر به گل‌خانه می‌ماند تا نمازخانه، جمع شویم و سینه بزنیم. نمی‌دانم چه‌شد، یادم نیست کسی که می‌خواند چه گفت که بچه‌ها از خود بی‌خود شدند و یک‌مرتبه ریختیم وسط و با شدت شروع کردیم به سینه زدن. او می‌خواند و ما میان مکث‌های او فریاد می‌زدیم «یا ابوفاضل». معلم‌ها یک گوشه ایستاده بودند و آرام و با وقار سینه می‌زدند. آقای بهمنش، معلم ادبیات‌مان، هم کنار بقیه ایستاده بود و سینه می‌زد. آدم نازنینی بود. حال ما را که دید، کت‌اش را پرت کرد یک گوشه و آمد وسط بچه‌ها و شروع کرد به سینه زدن. یادم نمی‌آید بعد از آن روز، در مجلسی، گریه کرده باشم.

2. مادرم اصرار دارد که به رسم هرسال، عاشورا را در خانه‌ی خواهرش بگذراند و پای دیگ نذری او باشد. ساعت 10 از خانه راه می‌افتیم، به خیابان دکتر قریب که می‌رسیم می‌بینیم نیروهای یگان ویژه راه را بسته‌اند و عده‌ای هم شعار می‌دهند. کار دیگری نمی‌شود کرد، نزدیک خانه‌ی دایی‌ام هستیم، می‌رویم آنجا، ماشین را پارک می‌کنم و خودم بر می‌گردم تا ببینم چه خبر است.

3. سر جمال‌زاده که می‌رسم، نیروهای گارد از خیابان آزادی حمله می‌کنند، گاز اشک‌آور می‌زنند و با موتور هجوم می‌آورند. می‌دوم سمت خیابان دکتر قریب، ترافیک است. قریب را پایین می‌روم تا برسم به آزادی. مردم جمع شده‌اند و شعار می‌دهند، سطل‌های آشغال را آتش زده‌اند تا اثر گاز اشک‌آور از بین برود. مردم شعار می‌دهند و به سمت میدان آزادی حرکت می‌کنند، شعارها حالا تندتر و رادیکال‌تر از همیشه است. به چهارراه نواب که می‌رسم می‌ایستم، جلوتر ظاهرا درگیری است و نیروهای یگان ویژه مشغول عقب راندن جمعیت هستند. از ساختمان‌های اطراف گاهی سنگ‌پرانی می‌کنند، شاید هر چند دقیقه یک‌بار. یکی از همین سنگ‌ها اما به سر پسرجوانی که کنارم ایستاده می‌خورد و سرش می‌شکند. نیروهای یگان‌ویژه که نزدیک‌تر می‌شوند چند گلوله گاز اشک‌آور شلیک می‌شود به سمت جمعیت. می‌دوم طرف میدان توحید. نفسم بالا نمی‌آید و مدام سرفه می‌کنم. می‌نشینم روی سکوی وسط بزرگراه. یکی یک سیگار دستم می‌دهد و دور می‌شود. نیروهای یگان ویژه میدان توحید را هم بسته‌اند. کمی بالاتر از چهارراه نواب، مردم ظاهرا یکی از نیروهای لباس شخصی را گرفته‌اند. فکر می‌کنم اینجا دیگر جای ماندن نیست، می‌زنم به کوچه پس کوچه‌های شرق بزرگراه.

4. ساعت دو است و دوباره رسیده‌ام به خیابان دکتر قریب. چندصدنفری جمع شده‌اند و شعار می‌دهند. نیروهای لباس شخصی و یگان ویژه پایین خیابان با موتورهایشان صف کشیده‌اند. می‌خواهم برگردم به خانه‌ی دایی‌ام که چند گلوله گاز اشک‌آور شلیک می‌شود و موتورسوارها حمله می‌کنند. بد می‌زنند، با تمام وجود. در خیابان پیام‌آوران، از خیابان‌های نزدیک به خیابان کارگر، از دو سو حمله می‌کنند به جمعیت و حدود بیست نفر را روی زمین می‌خوابانند و بازداشت‌شان می‌کنند. سعی می‌کنم از محل درگیری دور شوم. توی یکی از کوچه‌ها هیئتی برپاست و عده‌ای مشغول زنجیرزنی‌اند. می‌دوم سمت زنجیرزنان، فکر می‌کنم اینجا دیگر در امان خواهم بود.

5. پشت سرم سی-چهل نفری هم هیئت را می‌بینند و به جمع سینه‌زنان و زنجیرزنان اضافه می‌شوند. تعدادی از نیروهای لباس شخصی که ورود مردم به کوچه را دیده‌اند ابتدای کوچه می‌ایستند و زل می‌زنند به جمعیت. زن‌ها عقب می‌روند و مردهای جلوتر می‌آیند تا کسی آسیبی نبیند. دو نفر از عزاداران به سمت نیروها می‌روند و توضیح می‌دهند که اینجا مجلس عزای امام حسین است. نوحه، در رثای علم‌دار کربلا است و مضمون‌اش این است که «علم از دست علم‌دار اگر بر زمین نمی‌افتاد، هیچ‌کس زیر ضربات تازیانه جان نمی‌داد». میان ما و نیروهای لباس شخصی کوچه باریکی هم هست. در همین گیر و دار چهار دختر و پسر جوان و چند خانم میان‌سال که مشخص است از درگیری‌ها فرار کرده‌اند، بی‌خبر از همه‌جا، از کوچه‌ی باریک وارد معرکه می‌شوند. نیروهای لباس شخصی حمله می‌کنند. یکی از زن‌ها و یکی از پسرها زمین می‌خورند. پسر خودش را سپر زن می‌کند. نوحه‌خوان می‌خواند و زنجیرزن‌ها زنجیر می‌زنند و مردم هجوم می‌برند، کتک می‌خورند اما آن خانم و پسر جوان را نجات می‌دهند و نیروهای لباس شخصی هم عقب می‌کشند. بلندگوها از علم ِ به زمین افتاده‌ی علم‌دار کربلا می‌گویند و آن‌ها که زیر تازیانه جان داده‌اند؛ به سیاه‌پوشان و زنجیرزنانی نگاه می‌کنم که مبهوت ما و معرکه‌اند، اما بعضی‌هایشان همچنان با ریتم نوحه زنجیر می‌زنند. نمی‌دانم به‌خاطر نوحه است یا آنچه دیده‌ام و دردی که نشسته روی کتف و بازویم؛ تکیه می‌دهم به دیوار و بغضم می‌شکند.

پی‌نوشت (یک روز بعد): دیشب خوابش را هم دیدم و صبح که بیدار شدم، تنها چیزی که توی سرم می‌چرخید نوحه‌ای بود که دیروز به یاد نمی‌آوردم:
علم اگر از دست علم‌دار زمین نمی‌خورد / دگر کسی به زیر تازیانه‌ها نمی‌مرد / دگر کسی به زیر تازیانه‌ها نمی‌مرد...



« صفحه‌ي بعدي | صفحه‌ي قبلي »