« بچه‌ها، آدم باشید! | صفحه‌ی اصلی | روز حسین »

آخرین سامورایی

December 26, 2009


برادر ارزشی، رفیق بی کلک، نویسنده‌ی - در حال حاضر - انقلابی
حامد حبیبی
سلام
این‌ها را می‌شد اینجا ننوشت، می‌شد زنگ زد و درگوشی حرف‌ها را گفت و تمام، اما خب، نه رسم من بود این‌کار و نه رسم اینجا؛ یعنی آخرش باید می‌نشستم و زل می‌زدم به آرشیو اینجا و از خودم می‌پرسیدم که فلان فلان شده، تا دیروز همه‌ی های و هوی‌ات این بود که اهل محافظه‌کاری و رفیق‌بازی نیستی و با همین بهانه،‌ همه‌ی این سال‌ها معرکه راه انداختی و مردم را جمع کردی اینجا، بعد حالا شده‌ای سیاست‌باز. اصلا، اگر نشود به حرمت همان دوستی چندساله دو کلمه - به خیال خودم - حرف حساب زد، بی حب و بغض، به تویی که همه‌ی این سال‌ها حرف حساب زده‌ای توی وبلاگت و از ورطه، آینه ساخته‌ای برایمان، که دیگر کارمان ساخته است.
کم کنم از حاشیه؛ داستان، ماجرای این نامه‌ای است که نوشته‌ای و خرده قصه‌های دور و برش. دوست داشته‌ای از جایزه بکشی کنار، ناز شستت، به کسی هم مربوط نیست؛ این‌‌ها را هم که گفته‌اند نمی‌توانی انصراف بدهی و تبعات دارد برایت و دیگران ممکن است این کناره‌گیری را بگذارند به حساب بی‌مقداری‌ات، خیلی جدی نگیر؛ این آسمان ما همیشه و همه‌جا ابری بوده و انگار کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. آدم گاهی می‌ماند در تشخیص دولتی از خصوصی ( از جوایز ادبی حرف می‌زنیم‌، حواست نرود سمت چیز دیگری) نمی‌فهمد فرق روشنفکر‌ و غیرروشنفکر دقیقا در چیست، در همان صیقلی کردن/ نکردن صورت و کراوات زدن/ نزدن و... یا تفاوت‌های دیگری هم هست. این را که لابد خوانده‌ای؟ اسم و رسم صاحب کلمات را که پاک کنی، می‌شود جای جوابیه‌ی این‌طرفی‌ها انداختش به جماعت. حالا تازه این بنده‌ی خدا نیش و کنایه هم نزده وسط حرف‌هایش، اما همین رفقای روشنفکر خودمان لینک دادند به حرف‌های طرف و نوشتند که «می‌خواهند به زور کتاب‌ها را در جوایز دولتی نگه دارند»...
باز دارم روضه می‌خوانم...حریف خانه و گرمایه و گلستان، جان کلام‌ات اصلا حق، اما من بیست بار این نامه‌ات را زیر و رو کردم تا نشانی از آدمی که حرفش را زده‌ای، آدمی که «می‌خواهد به ادبیات وفادار باشد، می‌خواهد به خوانندگان داستان‌های خود وفادار بماند، می‌خواهد در کنار چند داستانی که نوشته بایستد و سرش را بالا بگیرد، می‌خواهد آنقدر با دیگران روراست باشد که حتا با تصویر خود نبوده است، می‌خواهد به چندصدایی خیانت نکند...»، پیدا کنم، اما دریغ از یک ردپا.
حامد! به من حق بده شک کنم، به‌خاطر آن «بارانی‌»‌ای که در نامه‌ات بدجور توی ذوق می‌زند و تیزی‌اش به کسی می‌رسد که اتفاقا نقشی ندارد این وسط. حق بده شک کنم به حرف‌هایت، وقتی به تاریخ نامه‌ات نگاه می‌کنم و روز قبل‌اش را به یاد می‌آورم، وقتی یادم می‌آید برگزیدگان جایزه‌ی «روزی روزگاری» ماه‌هاست مشخص شده‌اند، و وقتی نامه‌ات این‌طور نشانی می‌دهد که «نویسنده‌ی تنها» و «روراست» فقط با «روزی ‌روزگاری» مشکل دارد و انگار بدش نمی‌آید کتابش در جایزه‌ی گلشیری یا مهرگان و اصفهان برنده شود.
رفیق! قبلا هم نوشته‌ام، «آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند»‌ات مجموعه داستان درجه یکی است و چهار داستان خوب دارد؛ ولی داستان‌های پیمان هم چیزی کم ندارند و بعضی‌هایشان به این زودی‌ها فراموش نمی‌شوند. نکته اتفاقا اینجاست که «برف و سمفونی ابری» - و نه پیمان اسماعیلی - نزدیک‌تر است به معیارهای جایزه‌ای مثل جایزه‌ی منتقدان، همان‌طور که معتقدم - شاید اشتباه می‌کنم - اگر قرار بر داوری کتاب‌ها بود و نه داوری آدم‌ها، «آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» شانس بیشتری داشت برای رسیدن به جایزه‌ی «روزی روزگاری».
این وسط، برای یکی مثل من، که به اندازه‌ی تو به ادبیات و داستان‌هایش وفادار نیست، شاید نبودن در جمع برنده‌ها و نامزدها سخت باشد، اما برای تو، که هم «ماه و مس»‌ات را دیدند و هم «آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند»ات را تحسین کردند، بعید می‌دانم. هم تو و هم من و هم مخاطبان واقعی این ادبیات، نه این بی نام و نشان‌های مجازی لبریز از بخل و کینه که امروز دور میدان تو جمع شده‌اند و فردا زیر پرچم یکی دیگر می‌روند، خوب می‌دانیم که چه‌قدر فرق است میان کتابی که نامزد نهایی جایزه‌ای مثل «منتقدان و نویسندگان مطبوعات» - و تو اصلا بگو هر جایزه‌ی معتبری - است و دیگر کتاب‌ها.
این قصه که تمام نمی‌شود، حوصله‌ی تو و خوانندگان این کلمات اما حد و مرزی دارد. یادت باشد همه‌ی ما زیر یک سقف هستیم و به قول گلشیری، دیوار و سقف خانه‌ی ما، همین‌هاست که می‌نویسیم. حرف آخر هم بماند برای حافظ:

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست...

باقی بقای تو و خلاقیت بی‌نظیرت.
با مهر

لينک مطلب | 1:32 AM