برادر خاطرت هست؟


خرداد سال هشتاد، بیست سالم بود. چند روز مانده به پایان مهلت قانونی تبلیغات هشتمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری، چند نفر از بچه‌های دانشگاه رفته بودند به دفتر شاخه‌ی جوانان جبهه‌ی دوم خرداد، در زیرزمین خانه‌ای در خیابان زرتشت، و کار سیاسی می‌کردند؛ کار سیاسی برای دختر-پسرهای بیست ساله‌ی آن روزها چسباندن پوستر با سریش بود و تبلیغ‌های میدانی و پوستر پخش کردن و مامور انتظامات برنامه‌های تبلیغاتی شدن و شرکت کردن در بعضی جلسات هماهنگی. روزهای عجیبی بود، آن‌طرف چو انداخته بودند که محبوبیت خاتمی افت کرده و این طرف همه‌ی دعوا بر سر این بود که خاتمی بیش‌تر از دوره‌ی هفتم رای بیاورد.
قرار بود خاتمی برود سالن شهید افراسیابی - اگر اشتباه نکنم- برای سخنرانی، سینماگران را هم دعوت کرده بودند تا جایی که یادم می‌آید. بچه‌ها زنگ زدند که تو هم بیا. جمع شدیم و یکی یک کاور سبز تن‌مان کردیم و با یک مینی‌بوس رفتیم طرف افراسیابی. جلوی افراسیابی دانشجوهای هم سن و سال خودمان جمع شده بودند و «یار دبستانی» و «ای ایران» می‌خواندند. شعار غالب آن روزها همین سرودها بود، حالا بعضی وقت‌ها یک «خاتمی گفته به من، زنده باد دشمن من» هم اضافه می‌شد بهش که این روزها می‌فهمم چه شعار چرندی بوده است. خسته هم که می‌شدیم همیشه یکی پیدا می‌شد و یک «وای اگر خاتمی حکم جهادم دهد...» می‌پراند و همه را شارژ می‌کرد دوباره.
داخل سالن که رفتیم، ما شدیم حایل جمعیت و بازیگران و آن‌هایی که روی سکوها نشسته بودند. من روبه‌روی فاطمه معتمدآریا ایستاده بودم، جور غریبی نگاه می‌کرد به جمعیت، جوری که با کلمه نمی‌شود سراغ‌اش رفت. قبل از خاتمی، مجید مظفری رفت پشت میکروفون، خواست حالی به جمعیت بدهد، داد زد: «اندیشه‌ی آزادی...»، اما کسی جوابش را نداد؛ از کنار بهش رساندند که باید بگویی «آزادی اندیشه...» تا ملت هم در جوابت بگویند «بی‌خاتمی نمیشه». نمی‌دانم هول شده بود، بار اولش بود می‌خواست شعار بدهد یا به چیز دیگری فکر می‌کرد در آن لحظه، اما گذشت...
چهار سال بعد، انتخابات کشید به دور دوم؛ سینماگرها اما از همان دور اول دور هاشمی جمع شده بودند. خوب یادم هست که همین آقای مظفری هم آن روزها چند مصاحبه‌ی جان‌دار از خودش باقی گذاشت و در دیدار با هاشمی هم روی یک از صندلی‌های دو سه ردیف اول نشسته بود. باز هم گذشت...
نمی‌دانم درست نوشته‌اند یا نه، نمی‌دانم درست دیده‌اند یا نه، اما ظاهرا مجید خان مظفری را در مراسم امروز هم دیده‌اند. خبرش را که خواندم، این تصویرها از جلوی چشمم گذشت. گفتم دور هم هستیم، برای شما هم بگویم ماجرا را. فقط حیف که می‌گویند نسل ما حافظه‌ی تاریخی ندارد، وگرنه حتما چیزهای بیش‌تری یادم می‌‌آمد!



« صفحه‌ي بعدي | صفحه‌ي قبلي »