سنگی با نام همه‌ی دخترهای آبان 53


از اول که شروع کنی، می‌شود فصل سوم، اما از آخر اگر بخوانی، فصل چهارم است؛ اختیار با خواننده است که بهترین فصل رمان را کجا و کی بخواند. «ویران می‌آیی» حسین سناپور را بعضی‌ها دوست نداشتند، با «نیمه‌ی غایب» مقایسه‌اش می‌کردند و حرف‌هایی می‌زدند که نه جایشان اینجاست و نه من قبول‌شان دارم. «ویران می‌آیی» هنوز بعضی وقت‌ها من را صدا می‌زند - دروغ چرا، این روزها بیش‌تر از قبل - تا برگردم به گورستا‌ن‌اش و دوباره بخوانم، چهارم: سنگی با نام همه‌ی دخترهای...
اسمش چه بود؟


حالا دل‌ام می‌خواهد برات بگویم اصلا کلمات دروغ‌اند. اما حتا وقتی که می‌دانی فقط نقاب‌اند، آن‌قدر واقعی به نظر می‌رسند که دل‌ات می‌خواهد باورشان کنی. می‌خواهم بگویم این تو نبودی که کلمات را به‌ کار می‌بردی، این کلمات بودند که تو را به کار می‌گرفتند و مصرف‌ات می‌کردند تا برای خودشان چیزی بشوند که ارزش به ذهن ماندن داشته باشد. می‌خواهم بگویم حالا هر سنگی نام توست و جلوه‌ی توست که می‌تواند آن جنب و جوش عظیم پشت دروازه را، شهر را، بی‌رنگ و محو کند.


«اگر مثل همه‌ی تعويذها و اعاظم؛ عدد پی، يا حد، يا انتگرال، وجود داشته باشی اما دست نيافتنی، اگر توی آن قطعه‌های بی‌سنگ باشی، زيرِ زمينی يک دست خاکی و کنار مرده‌هايی بی‌نام، کنار تن‌های سوراخ سوراخ، گردن‌های شکسته يا له شده از طناب، جسم‌های بی‌حرمت شده، اگر آن‌جا باشی، توی آن قطعه که نتوانستم حتا به درونش پا بگذارم، چون اگر می‌گذاشتم مثل اين بود که پا روی تن تو گذاشته‌ام، اگر آن‌جا باشی، خيال می‌کنم کاری نمی‌توانم برای آمرزش خودم بکنم. اگر نتوانم گلی را که در تمام آن چند ماه به تو ندادم، برات بياورم، چگونه می‌آمرزی‌ام؟ چه‌گونه، وقتی حتا نمی‌توانم کنارت بيايم؟»


- ویران می‌آیی، چاپ اول، آذر 82، نشر چشمه.



« صفحه‌ي بعدي | صفحه‌ي قبلي »