در نماز جمعهی امروز اتفاق افتاد!
تازه رسیدهام خانه. یازده و نیم بود که رسیدیم انقلاب. میخواستیم از درب خیابان قدس برویم داخل که راهمان ندادند. ماندیم میان جمعیت درهمفشردهی خیابان قدس. چندصدنفری هم در خیابان انقلاب و روبروی دانشگاه تهران جمع شده بودند و ویکتوری نشان میدادند و الله اکبر میگفتند. در خیابان قدس اما اوضاع فرق میکرد. «مرگ بر روسیه» بود و «هاشمی،هاشمی سکوت کنی خائنی» و «روسیه حیا کن کشورمو رها کن» و «الله اکبر» و «مرگ بر دروغگو» و «یا حسین، میرحسین» و...
درست قبل از شروع خطبههای آیتالله هاشمی رفسنجانی، از بالای خیابان قدس حمله کردند و میان صفوف نمازگزاران و تجمعکنندگان گاز اشکآور زدند. ما فرار کردیم سمت طالقانی و رسیدیم به وصال. سر وصال عدهای از طرفداران آقای احمدینژاد با پرچمهای ایران جمع شده بودند و شعار میدادند که حامیان موسوی از شرق به آنها نزدیک شدند و وارد جمعشان شدند. اینجا حضور نیروهای انتظامی - و نه یگان ویژه یا لباس شخصی- کاملا مشهود بود. با شروع خطبهها حرکت کردیم سمت بلوار کشاورز تا رسیدیم به بیمارستان ساسان و چند دقیقهای اطراف بیمارستان نشستیم. اواخر خطبهی اول بود که یک عده بسیجی موتورسوار با چماق و باتوم و کلاهخود از جنوب وارد بلوار شدند و ویراژ دادند، اما با کسی درگیر نشدند. تقاطع حجاب و بلوار هم نیروهای ضدشورش سپاه- با آن لباسهای سیاهشان- حضور داشتند. مردم به جملههای کلیدی آیتالله هاشمی رفسنجانی واکنش نشان میدادند؛ عدهای دست میزدند و عدهای الله اکبر میگفتند...
نماز که تمام شد، ما هم برگشتیم و نماندیم که بفهمیم کسی راهپیمایی میکند یا نه. توی جمالزاده ماشین آقای کروبی هم از کنارمان رد شد و کمی جلوتر و نرسیده به بزرگراه چمران، آقای کروبی در پاسخ به ابراز احساسات مردم از ماشین پیاده شد و یکی دو دقیقهای با مردم حرف زد و در جواب بعضی که از او خواستند «کوتاه نیاید»، لبخند زد.
تازه رسیدهام خانه. نیکو کلینی چندوقت پیش توی این یادداشت دوستداشتنیاش گفته بود که «رضایت تنها دلیلی ست که هر مرگ را آسان می کند...» و خب، راستش، من حالا راضیم، راضی و البته امیدوار...
کمی تا قسمتی مرتبط:
- هاشمی رفسنجانی و سیاست حکمت (ملکوت)
- نفاق...(زکیپدیا)
- نمرهی هاشمی: با ارفاق 20! (آق بهمن)
- حالا نوبت ماست که فریاد بزنیم... (زن روزهای ابری)
« صفحهي بعدي | صفحهي قبلي »
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)