من از فصل برداشت میترسم آقای جعفری...
من آدم محافظهکار یا توصیهپذیری نیستم، برای همین است که گاهی بعضی از دوستانم را میرنجانم و متهم میشوم به نادیده گرفتن پیشنهادهای دلسوزانهی آنها. مثلا مطمئن هستم که بعد از انتشار همین یادداشت، چند نفری با من تماس خواهند گرفت و گله خواهند کرد که «چرا جواب یادداشتاش را دادی و در دام آدمی افتادی که محتاج توجه دیگران است و کمکش کردی تا به هدفش برسد» (گمان میکنم خودتان هم بدانید، یا همان «دوستانی» که لینکهای مرتبط را جمع میکنند و برایتان میفرستند، به شما رسانده باشند که آنچه در دنیای واقعی دربارهی شما گفته میشود هیچ شباهتی به جملهی بالا ندارد و آنچه من نقل کردهام مودبانهترین و محالترین شکل جملاتی است که دربارهی شما گفته میشود و البته که همهی اینها برای شما «هیچ» است). من آدم محافظهکاری نیستم آقای جعفری اما سعی میکنم –بله، سعی میکنم- تا آنجا که ممکن است، به اخلاق و اصولش وفادار بمانم. گمان میکنم شما هم چنین آدمی باشید و دستکم مرزهای اخلاق را بشناسید؛ هنوز فراموش نکردهام در اوج برنامههای تبلیغاتی نامزدها و پخش مناظرهها، وقتی حس کردید اس.ام.اسهایتان آزارم میدهد، عذرخواهی کردید و دیگر چیزی در مدح آقای احمدینژاد و رد دیگران نفرستادید؛ همینهاست که امیدوارم میکند و خط میکشد بر بیحاصل شمردن این نامهنگاری.
ما سال گذشته در یکی از کافههای مشهد چندساعتی با هم گپ زدیم، من به خاطر دفاع از کتاب شما مفتخر شده بودم به کلمات و ترکیبهایی چون «وزغ برکه» و «منتقد بیسواد و نادان» و شما دنبال رکوردشکنی بودید و پایین کشیدن کتاب رضا امیرخانی و- به قول خودتان- حامیان دولتیاش. بیشتر از ادبیات از سیاست حرف زدیم که شما عاشقش هستید و من –متاسفانه- دچارش. از شوروی سابق گفتیم و گورباچف و یلتسین، از آرژانتین حرف زدیم و حرکتش به سوی دموکراسی، از آلمان نازی و –اگر اشتباه نکنم- از شیلی و پینوشه و آلنده. از شباهتهایشان با ایران امروز رسیدیم به تفاوتهایشان، دربارهی نقش رهبری در ایران امروز هم حرف زدیم و حمایت ایشان از آقای احمدینژاد. بحث داغی بود، آن قدر که نفهمیدیم چطور چهارساعت گذشت، اما سرانجامی نداشت – البته اگر سرانجام را با تفاهم یکی بگیریم؛ شما ریشههای ایدئولوژیک ماجرا را نمیخواستید ببینید و من نمیتوانستم بیتوجه به نقش مذهب و رهبران دینی در ایران و پیوندهای عمیق آقای احمدینژاد با آیتالله مصباح یزدی، ایران امروز را مدلی از آنچه در شوروی سابق گذشت بدانم. شما نظرتان را دربارهی سرانجام این قصه و رابطهی مقام رهبری با آقای احمدینژاد و –به قول خودتان- نظامیان دانشگاهی گفتید – که اگر صلاح میدانستید دیگران هم از آن مطلع شوند حتما در این چند ماه منتشرش میکردید و من هم به حکم اخلاق چیزی از آن نمینویسم- و من هم با آن مخالفت کردم. همین جا بحث تمام شد، هردو فهمیدیم که اینجا دیگر نقطهی مشترکی وجود ندارد و دیگر ادامهاش ندادیم. بعد از آن، من با هیچکس دربارهی آنچه در آن چهارساعت گفته شد حرف نزدم، فقط یادداشت کوتاهی نوشتم در وبلاگم و درحاشیهی آدمی به اسم فرهاد جعفری، که بیشتر لعن و نفرین و نیش و کنایه برایم ساخت، و یادم ماند که فرهاد جعفری به آنچه میگوید اعتقاد دارد- اما اشتباه میکردم انگار.
شما اما چه کار میکنید آقای جعفری؟ امروز سرمست از رد کردن چاپ بیست و چهارم و آنچه در انتخابات گذشت، حریف میطلبید و تحقیر میکنید و نیش و کنایه میزنید – که از «رای من را پس بده» رسیدهاند به «کافه پیانوام را پس میدهم»- و من و امثال من را –فقط به این خاطر که کتاب شما را برای نشر چشمه پس فرستادهایم- با اقتدارگرایان مقایسه میکنید؟ کارنامهی من مشخص است آقای جعفری، من نه اهل پروندهسازی بودهام و نه عقدهگشاییهای شفاهی، هرجا حرفی داشتهام، نوشتهام و به قول آنکه سنگش را به سینه میزنید، اسنادش هم موجود است. پرونده و گذشتهی همهی ما روشن است، هم ما و هم شما. حالا شما من و امثال من را با اقتدارگرایان مقایسه میکنید؟ آقای جعفری در این مدت کسی سایت شما را هک کرده؟ کسی به خانهتان ریخته و شما را بازداشت کرده؟ ساعت دوازده شب آمدهاند خانهتان و بیهیچ توضیحی شما را با خودشان بردهاند به ناکجاآباد و تا چهار صبح سوال پرسیدهاند و تحقیرتان کردهاند؟ کسی برای خودتان یا کتابتان پاپوش درست کرده و پرونده ساخته؟ مجوز کتابتان را باطل کردهاند یا مجوز رمان تازهتان را گرو نگه داشتهاند؟ ما شبیه اقتدارگرایان هستیم؟ فقط به این خاطر که خواستهایم کتابهای کتابخانهمان را دستچین کنیم؟
آقای جعفری، شما «نویسنده»ی خوبی هستید، همهی آنها که اندکی انصاف دارند و داستانهای کوتاه شما را هم خواندهاند این را خوب میدانند؛ من هنوز هم از کافه پیانوی شما دفاع میکنم و آنقدر بالا و پایین دیدهام در این بیست و نه سال که افسارم را نسپارم به احساسات و حاصل کار یک «نویسنده» را به خاطر عقایدش نفی کنم.شما حق دارید بنویسید و منتشر کنید، کسی منکر این حق شما نشده، جای کتاب شما اما در کتابخانهی من نیست، همان طور که جای فیلمهای مسعود دهنمکی در خانهی من نیست؛ حالا میخواهید میلیاردی شوید یا جهانی، برای من فرقی نمیکند. آدمی که روح من را خراش میدهد، در خانهی من جایی ندارد، گیرم چوب و چماق و پنجه بوکسش را سالها پیش کنار گذاشته باشد.
سرمست باشید آقای جعفری، بخندید، به ریش من، به ریش ما، به همهی این در نگاه شما و هم فکرانتان «اقلیت»، به «غبار»، به «آشوبگر»، به «عامل دشمن»، به کتابها و فیلمها و زندگیهایی که بعد از این تباه میشوند و پشت دیوار «اقتدارگرایی» میمانند؛ اما یادتان باشد آقای جعفری، بعضی زخمها هرگز خوب نمیشوند، این تحقیرها، این گازهای اشکآور، این چوب و چماقها، این بازداشتها و بازجوییها، این مرگهای ناگهانی و «بیدلیل» فقط زخم نمیزنند به تن، روح را هم میدرند و تخم کینه میکارند و نفرت تقسیم میکنند؛ من از فصل برداشت میترسم آقای جعفری...این تازه اول قصه است!
من، پدرام رضاییزاده، نویسندهی مجموعه داستان «مرگبازی» چهارشنبهی گذشته کتاب شما را برای نشر چشمه پس فرستادهام آقای جعفری. آن «احتمالا»ای که در یادداشتتان پیش از اسم من گذاشتهاید اضافی است. من هنوز به اخلاق وفادارم و برای زندگی خودم اصولی دارم؛ همین پایبندی به اصول است که اجازه نمیدهد کتاب شما را در کتابخانهام بگذارم.
باقی بقای شما و دوستداران و «دوستان»تان
مرتبط:
- شما پختههای دههی چهل... (امیررضا مافی)
- این روزها خیانت در امانت می کنند٬ شما اما خیانت در مخاطب کردید. (من: بهناز میم)
- نامهای به دوست سابقم فرهاد جعفری (آرش شفاعی)
« صفحهي بعدي | صفحهي قبلي »
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)