« بازگشت | صفحه اصلی | دیوانگی و چیزهای دیگر »
من از فصل برداشت میترسم آقای جعفری...
من آدم محافظهکار یا توصیهپذیری نیستم، برای همین است که گاهی بعضی از دوستانم را میرنجانم و متهم میشوم به نادیده گرفتن پیشنهادهای دلسوزانهی آنها. مثلا مطمئن هستم که بعد از انتشار همین یادداشت، چند نفری با من تماس خواهند گرفت و گله خواهند کرد که «چرا جواب یادداشتاش را دادی و در دام آدمی افتادی که محتاج توجه دیگران است و کمکش کردی تا به هدفش برسد» (گمان میکنم خودتان هم بدانید، یا همان «دوستانی» که لینکهای مرتبط را جمع میکنند و برایتان میفرستند، به شما رسانده باشند که آنچه در دنیای واقعی دربارهی شما گفته میشود هیچ شباهتی به جملهی بالا ندارد و آنچه من نقل کردهام مودبانهترین و محالترین شکل جملاتی است که دربارهی شما گفته میشود و البته که همهی اینها برای شما «هیچ» است). من آدم محافظهکاری نیستم آقای جعفری اما سعی میکنم –بله، سعی میکنم- تا آنجا که ممکن است، به اخلاق و اصولش وفادار بمانم. گمان میکنم شما هم چنین آدمی باشید و دستکم مرزهای اخلاق را بشناسید؛ هنوز فراموش نکردهام در اوج برنامههای تبلیغاتی نامزدها و پخش مناظرهها، وقتی حس کردید اس.ام.اسهایتان آزارم میدهد، عذرخواهی کردید و دیگر چیزی در مدح آقای احمدینژاد و رد دیگران نفرستادید؛ همینهاست که امیدوارم میکند و خط میکشد بر بیحاصل شمردن این نامهنگاری.
ما سال گذشته در یکی از کافههای مشهد چندساعتی با هم گپ زدیم، من به خاطر دفاع از کتاب شما مفتخر شده بودم به کلمات و ترکیبهایی چون «وزغ برکه» و «منتقد بیسواد و نادان» و شما دنبال رکوردشکنی بودید و پایین کشیدن کتاب رضا امیرخانی و- به قول خودتان- حامیان دولتیاش. بیشتر از ادبیات از سیاست حرف زدیم که شما عاشقش هستید و من –متاسفانه- دچارش. از شوروی سابق گفتیم و گورباچف و یلتسین، از آرژانتین حرف زدیم و حرکتش به سوی دموکراسی، از آلمان نازی و –اگر اشتباه نکنم- از شیلی و پینوشه و آلنده. از شباهتهایشان با ایران امروز رسیدیم به تفاوتهایشان، دربارهی نقش رهبری در ایران امروز هم حرف زدیم و حمایت ایشان از آقای احمدینژاد. بحث داغی بود، آن قدر که نفهمیدیم چطور چهارساعت گذشت، اما سرانجامی نداشت – البته اگر سرانجام را با تفاهم یکی بگیریم؛ شما ریشههای ایدئولوژیک ماجرا را نمیخواستید ببینید و من نمیتوانستم بیتوجه به نقش مذهب و رهبران دینی در ایران و پیوندهای عمیق آقای احمدینژاد با آیتالله مصباح یزدی، ایران امروز را مدلی از آنچه در شوروی سابق گذشت بدانم. شما نظرتان را دربارهی سرانجام این قصه و رابطهی مقام رهبری با آقای احمدینژاد و –به قول خودتان- نظامیان دانشگاهی گفتید – که اگر صلاح میدانستید دیگران هم از آن مطلع شوند حتما در این چند ماه منتشرش میکردید و من هم به حکم اخلاق چیزی از آن نمینویسم- و من هم با آن مخالفت کردم. همین جا بحث تمام شد، هردو فهمیدیم که اینجا دیگر نقطهی مشترکی وجود ندارد و دیگر ادامهاش ندادیم. بعد از آن، من با هیچکس دربارهی آنچه در آن چهارساعت گفته شد حرف نزدم، فقط یادداشت کوتاهی نوشتم در وبلاگم و درحاشیهی آدمی به اسم فرهاد جعفری، که بیشتر لعن و نفرین و نیش و کنایه برایم ساخت، و یادم ماند که فرهاد جعفری به آنچه میگوید اعتقاد دارد- اما اشتباه میکردم انگار.
شما اما چه کار میکنید آقای جعفری؟ امروز سرمست از رد کردن چاپ بیست و چهارم و آنچه در انتخابات گذشت، حریف میطلبید و تحقیر میکنید و نیش و کنایه میزنید – که از «رای من را پس بده» رسیدهاند به «کافه پیانوام را پس میدهم»- و من و امثال من را –فقط به این خاطر که کتاب شما را برای نشر چشمه پس فرستادهایم- با اقتدارگرایان مقایسه میکنید؟ کارنامهی من مشخص است آقای جعفری، من نه اهل پروندهسازی بودهام و نه عقدهگشاییهای شفاهی، هرجا حرفی داشتهام، نوشتهام و به قول آنکه سنگش را به سینه میزنید، اسنادش هم موجود است. پرونده و گذشتهی همهی ما روشن است، هم ما و هم شما. حالا شما من و امثال من را با اقتدارگرایان مقایسه میکنید؟ آقای جعفری در این مدت کسی سایت شما را هک کرده؟ کسی به خانهتان ریخته و شما را بازداشت کرده؟ ساعت دوازده شب آمدهاند خانهتان و بیهیچ توضیحی شما را با خودشان بردهاند به ناکجاآباد و تا چهار صبح سوال پرسیدهاند و تحقیرتان کردهاند؟ کسی برای خودتان یا کتابتان پاپوش درست کرده و پرونده ساخته؟ مجوز کتابتان را باطل کردهاند یا مجوز رمان تازهتان را گرو نگه داشتهاند؟ ما شبیه اقتدارگرایان هستیم؟ فقط به این خاطر که خواستهایم کتابهای کتابخانهمان را دستچین کنیم؟
آقای جعفری، شما «نویسنده»ی خوبی هستید، همهی آنها که اندکی انصاف دارند و داستانهای کوتاه شما را هم خواندهاند این را خوب میدانند؛ من هنوز هم از کافه پیانوی شما دفاع میکنم و آنقدر بالا و پایین دیدهام در این بیست و نه سال که افسارم را نسپارم به احساسات و حاصل کار یک «نویسنده» را به خاطر عقایدش نفی کنم.شما حق دارید بنویسید و منتشر کنید، کسی منکر این حق شما نشده، جای کتاب شما اما در کتابخانهی من نیست، همان طور که جای فیلمهای مسعود دهنمکی در خانهی من نیست؛ حالا میخواهید میلیاردی شوید یا جهانی، برای من فرقی نمیکند. آدمی که روح من را خراش میدهد، در خانهی من جایی ندارد، گیرم چوب و چماق و پنجه بوکسش را سالها پیش کنار گذاشته باشد.
سرمست باشید آقای جعفری، بخندید، به ریش من، به ریش ما، به همهی این در نگاه شما و هم فکرانتان «اقلیت»، به «غبار»، به «آشوبگر»، به «عامل دشمن»، به کتابها و فیلمها و زندگیهایی که بعد از این تباه میشوند و پشت دیوار «اقتدارگرایی» میمانند؛ اما یادتان باشد آقای جعفری، بعضی زخمها هرگز خوب نمیشوند، این تحقیرها، این گازهای اشکآور، این چوب و چماقها، این بازداشتها و بازجوییها، این مرگهای ناگهانی و «بیدلیل» فقط زخم نمیزنند به تن، روح را هم میدرند و تخم کینه میکارند و نفرت تقسیم میکنند؛ من از فصل برداشت میترسم آقای جعفری...این تازه اول قصه است!
من، پدرام رضاییزاده، نویسندهی مجموعه داستان «مرگبازی» چهارشنبهی گذشته کتاب شما را برای نشر چشمه پس فرستادهام آقای جعفری. آن «احتمالا»ای که در یادداشتتان پیش از اسم من گذاشتهاید اضافی است. من هنوز به اخلاق وفادارم و برای زندگی خودم اصولی دارم؛ همین پایبندی به اصول است که اجازه نمیدهد کتاب شما را در کتابخانهام بگذارم.
باقی بقای شما و دوستداران و «دوستان»تان
مرتبط:
- شما پختههای دههی چهل... (امیررضا مافی)
- این روزها خیانت در امانت می کنند٬ شما اما خیانت در مخاطب کردید. (من: بهناز میم)
- نامهای به دوست سابقم فرهاد جعفری (آرش شفاعی)
لينکده
- پنجاه متر دورخیز
یادداشت امیرحسین یزدانبد دربارهی «برف و سمفونی ابری»
- آموزش گام به گام نقد ادبی
پوریا عالمی
- راوی خاموش
یادداشتی خواندنی از خوابگرد
- ماجرا به این سادگیها هم نیست
گفتوگو با جعفر مدرس صادقی
- در فساد الفبای فارسی
مریم مومنی


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
هیچ چیز نمی توان گفت
مهشاد | June 25, 2009 9:12 PM
اما...عجیب بردمان توی فکر...این نوشته با آن نوشته ی پارسالی زمین تا آسمان فرق دارد... و من یادم است آن موقع که آن نوشته را خواندم، یک کم دیدم درباره ی آدمی که شخصیت و زبان و بیانش - با خواندن همان یک کتابش - اصلا برایم جذاب نبود،مثبت تر شد و حالا...ببینید تعریف تان از "اختلاف نظر" در این پست، چقدر با قبلی متفاوت است..
;)
مهشاد | June 25, 2009 9:18 PM
"کافه پیانو" را نخریده و نخواندهام و حتا با همهی حواشی، هیچوقت ذرهای هم مشتاق نشدم از سر کنجکاوی، ناخنک بزنم بهش حتا. چرای معقول ندارد. یک حس بود و الان، خوشحالام.
ایدهی شما را برای بازپسفرستادنِ "کافه پیانو" دوست داشتم. دلم میخواست من هم در این حرکت سهیم بودم اما، گفتم که ...
فکر کنم بروم چندتایی «مرگبازی» بخرم حالا که اینطور شد
چهار ستاره مانده به صبح | June 25, 2009 10:16 PM
با وجود آنکه با شما هم عقیده ام که عده ایی برای جلب توجه می نویسند و می گویند (حتی اگر سنگ بر سرشان ببارد ) باز هم از خواندن این یادداشت لذت بردم.
فرهاد جعفری نمک روی زخمی شده است که این روز ها بر تن و روحمان افتاده است .
داوود | June 25, 2009 10:18 PM
پدرام عزيز، بعد از خواندن مطلب تو،حرفهاي جعفري را در صفحهاش خواندم و درونم دوباره آشفت؛ نامهاي به جعفري نوشتم كه بد نيست آن را بخواني و بدانيم غوغا سالاري چه ميكند!
امير مافي | June 25, 2009 11:37 PM
من لازم میدونم چیزی رو که تو فیسبوک گفتم پس بگیرم. و مستقل از هر چیزی؛ تحسین کنم این تغییر نظر رو.
معین | June 25, 2009 11:57 PM
خيلی از اين حرکت خوشم آمد. گر چه من بر خلاف شما هيچ از کافه پیانو خوشم نيامده بود از همان اول. کتاب را برای نشر چشمه پس میفرستم.
مازیار | June 26, 2009 12:21 AM
من کافه پیانو را خواندم و لذت بردم . مرگ بازی را هم دوست داشتم ، خیلی زیاد ... میان این بحث به چند چیز فکر می کنم مهمترینش تحلیل های بی رمق جعفری است که این روزها نمک می پاشد روی زخمی که به قول تو کینه خواهد شد . پس می فرستم این کتاب راچون ایران و گل گیسو های ایران را دوست دارم .
پویان | June 26, 2009 12:54 AM
من مثل تو حاضر نیستم یه پست از وبلاگم رو به کسی اختصاص بدم که آدم رو یاد آفتابپرست میاندازه. هرچه هم برخی دوستانمون (که میشناسی) میگن «از کوزه همان تراود که در اوست» همچنان سعی میکنم حساب کافه پیانو (که دیگر در کتابخانهی من هم نیست) را از نویسندهاش جدا کنم... اما چون روحیهی فرهاد جعفری رو میشناسم و میدونم این کامنتها رو دنبال میکنه (یا به سیستم دولت نوچهپرور [...]، "خوانندههای پر و پاقرص ِ وبلاگ ِ پر طرفدار ِ نویسندهی کتاب ِ بست سِلِر کافه پیانو" به گوشش میرسونن) یه پیام براش دارم:
آقای محترم! اتفاقاً برعکس شما که حافظهي تاریخی خودتان را به فنا دادهاید از قصد، ما دههی شصتیها حافظهی تاریخیمان خوب کا ر میکند! از ماجرای رضا امیرخانی هم کمی عقبتر برویم. روزی یک نفر بود که با فحش به این سیستم، میگفت که نامزد اصلاحطلب ِ فلان دورهی مجلس در مشهد بوده که فلان شده و بهمان. یک روزی یکنفر بود که به تقلب، زیرآب زنی، مزدور بودن، پاپوش درست کردن، دروغ گفتن و... در این مملکت فحش میداد و میگفت حقاش ضایع شده. اصلاً عقبتر برویم... یک روزی یک نفر بود که در اعتراض به نمیدانم چی، کافه پیانویی میخواست بنویسد که بعد از آن «برای خودش کسی بشود» که بعد بتواند به اعتراض، در قالب آن «کسی شدن» درخواست ترک تابعیت بدهد! حالا ما حافظهی تاریخیمان ضعیف است یا شما آقای جعفری؟
از لقب «آفتاب پرست» ناراحت نشوید. اتفاقاً برعکس آنچه سعی میکنید وانمود کنید، شما همچین هم بدون نفع نیستید در این طرفداری ناگهانی و کورکورانهتان از دولت[...]! میبینم روزی را که رمان جدیدتان راحت مجوز بگیرد و دوره بیافتید در این کافه و آن کافه و این شهر و آن شهر و پز شاهکار تازهتان را بدهید! و البته در روزهایی که موتوریها هم برای تبلیغ دولت [...] پنجاه هزار تومان پول میگیرند، بعید نیست کمی هم گیر غیر موتوریها آمده باشد...
اگر ظلم تا آن موقع دوام بیاورد، مزد این روزهایتان را میگیرد. هرچند هم به گفتهی عزیزی؛ گاهی نخودیها هم توهم خودی بودن میزنند و در نهایت بازی داده نمیشوند.
مریم مهتدی | June 26, 2009 1:09 AM
من لزومی به کاری به جز کپی کردن کامنت ِ «چهار ستاره مانده به صبح» نمیبینم:
"کافه پیانو" را نخریده و نخواندهام و حتا با همهی حواشی، هیچوقت ذرهای هم مشتاق نشدم از سر کنجکاوی، ناخنک بزنم بهش حتا. چرای معقول ندارد. یک حس بود و الان، خوشحالام.
ایدهی شما را برای بازپسفرستادنِ "کافه پیانو" دوست داشتم. دلم میخواست من هم در این حرکت سهیم بودم اما، گفتم که ...
فکر کنم بروم چندتایی «مرگبازی» بخرم حالا که اینطور شد
ْسامان | June 26, 2009 2:51 AM
سلام پدرام جان
فرهاد را از حوزه هنری مشهد و جلسه های قصه خوانی می شناسم. هر چند او حالا برگشته و من مانده ام در این تهران شهر بی آسمان!
وقتی نوشته اش را که هنوز زمان تبلیغات بود خواندم متاسف شدم اما گفتم خب این آدم هرچند فرق کرده اما نگاه خودش را دارد...
اما بعد از انتخابات و این نادیده گرفتن حق فقط یک چیز را به ذهن من متبادر کرد که فرهاد که فکر می کردم روشنفکر است نه تنها نیست که حتی صاحب اندیشه ای تاریک و ظلمانی هم هست.نوع عملکرد و نگاهش برای من غریب نیست. خوب گفتی فرهاد جعفری نسخه ادبی همان سینمای دهنمکی است منتها جعفری بعد از اینکه دوره اصلاحات را در شرف اتمام دید خیلی سریع مسیر معکوسی را برگزیده و اراده اش معطوف به قدرت است...
راستی شاید هم طرفدار این اندیشه است که:
بدنامی به از بی نامی است!
شادزی
مهدی کفاش | June 26, 2009 3:04 AM
جوابی و مطلبی که نوشته توی وبلاگش نشون میده خیلی کوچیک تر از اونی هست که بشه فکر کرد .
نیمرخ | June 26, 2009 9:44 AM
آقاي رضايي زاده
اين بنده خداي فرهاد جعفري را به حال خودش بگذاريد. براي او نه ادبيات جدي است نه سياست. او چند سالي است دارد تلاش مي كند تا براي نمايندگي مشهد در مجلس از شوراي نگهبان تاييد صلاحيت بگيرد همه اين جنقولك بازي هاي او هم به همين دليل است حالا شما كاري مي كنيد زحمات او و اثبات بندگي اش به درگاه حضرات زير سئوال برود. او نگران اين است كه در لحظه آخر و موقع برداشت محصول بعد از اين همه زحمت و چاپلوسي ناگهان اتفاقي نيافتد و همه رشته هايش پنبه شود و باز شوراي نگهبان صلاحيتش را تاييد نكند و سرنوشتي پيدا كند كه آن جوانك داستان شاه سياه پوشان پيدا كرد. آن جوانك تواب آن داستان كه تير خلاص مي زد. يادتان كه هست؟
مشهدي | June 26, 2009 11:25 AM
کاملن موافقم.این اقامی خواهد ادای محمد قا ئد را در بیاورد اما نمی تواند.
رضا سالاری | June 26, 2009 11:27 AM
تحسین ات می کنم. من حساب نویسنده را از کتاب اش جدا می کنم. مگر مارکز نیست که رفیق گرمابه و گلستان کاستروست و از آن طرف آدمی هم هست مثل یوسا که پنجه در پنجه ی دیکتاتورها می افکند. هرچند ما همه مارکز را بیشتر ستایش می کنیم. نه به خاطر رفتارش که به خاطر داستان های اش. من هم ناگزیرم کتاب آقای جعفری را پس بدهم. تمام نوشته های اخیرش را خوانده ام و چقدر خوب بود اگر بعد از آن جانب داری های اولیه و با دیدن خون جوان ها بر سنگفرش سکوت می کرد و ادامه نمی داد. باید گفت خاص بودن به قضاوت هولناک تاریخ نمی ارزد.
حامد اسماعیلیون | June 26, 2009 11:40 AM
به قول يه دوستي،نويسنده خوب بودن،دليل ِ بر آدم خوب بودن نيست.حالا كه ايشون خودش رو اينطوري به همه ما شناسوند،بنابراين من و جمعي از دوستان، از اين به بعد هرگز آثار ايشون رو نخواهيم خوند.چون افكار و روحيات و خُلقيات ايشون در آثارشون دميده خواهد شد!
ناهيد | June 26, 2009 11:41 AM
با اجازه مطلبتان را به اشتراک گذاشتم
نیمو | June 26, 2009 11:51 AM
به قول دوستی که جایی نوشته بود: فرهاد جعفری از آب گل آلوده لجن صید میکند.
ali | June 26, 2009 12:13 PM
پدرام جان چطورتاب آوردی تا آخر نوشته این آقا رو بخونی؟ من که دیگه نمیتونم این ادبیات رو تحمل کنم.
سورنا | June 26, 2009 1:27 PM
اوایل ِ این روزهای گند گرفته ، که بی بی سی فارسی هنوز وحشت به جان خیلی ها نینداخته بود . آقای فرهاد جعفری چند خطی به نام مخالف خوان جریان "سبز" خواهی و "تغییر" طلبی و به نام دوستان حکومتیش ، گفتگو کرد . انگار همه اش میخواست عکس ِ داستانی که نوشته ، عوام پسند نباشد . اینقدر روشن فکری به خرج داد که برای جواب سوال هایی که از او میپرسیدند ، رفت و رفت و به جاده خاکی رسید . همان روز بود که کتاب ایشان برای همیشه از کتابخانه ام خارج شد . به همه ی دوستان هم همین توصیه رو کردم . حرکت شما هم بسیار عالی و به جاست . ممنون که جواب رو اینجا برای ما هم نوشتید
آرش | June 26, 2009 1:58 PM
مرسی آقای رضاییزاده
وبلاگ [...] این آقا رو تحریم کرده بودم .از لینک شما الان یه سر زدم و به رجانیوز رحمت آوردم.
به [...] ایشون هم کتابو پس فرستادیم هم با اعتراضامون کاری چه بسا بزرگتر از پس گرفتن رایمون کردیم
kimia | June 26, 2009 3:06 PM
بهتر است آقای جعفری حساب خودشان و دور و بریهاشان را از حساب دهه چهلیها جدا کنند. طرف ایشان هم تمام مردمی هستند که احساس میکنند مورد خیانت قرار گرفتهاند. از هر سن و طبقهای. حیف که بیدار کردن آدمی که خودش را به خواب زده است، راحت نیست.
لیلا قاسمی | June 26, 2009 3:47 PM
همان وقتی که کافه پیانو را خواندم از طرز فکر نویسنده در برخی بخش های داستان زده شدم و اگر متهم به فمنیست بودن نشوم می خواهم به آن قمستی اشاره کنم که صاحب کافه به صفورا می گوید "تو همان طور که گالش هایت را به راحتی عوض می کنی،مردهای زندگیت را نیز کنار می گذاری".
من واقعا این دیالوگ را با هیچ کجای فرمول زندگی زن ایرانی هم خوان نمی دانم و تصور می کنم قضیه درست برعکس است.
فصل آخر جناب جعفری نیز به شکل بدی طی روزهای گذشته رقم خورد.آن حمایت ها و بیانیه ها در "گفتم گفت".آن موجب بهت زدگی هزار مخاطب که او را نویسنده روشنفکری در ادبیات داستانی ایران قلمداد کردند آن هم با کتاب کافه پیانو.
تعجب نمی کنم آقای نویسنده! تعجب نمی کنم.از بس که آینه های باورم در عین ناباوری مخدوش شد.از بس که نقاب پزهای روشنفکری را از چهره ها پس زده دیدم.پس اگر این قلب است،حقیقت کدام است!!
خانم آزاده | June 26, 2009 4:02 PM
پایبندی به اصول!
همین پایبندی به اصول است که اجازه نمیدهد کتاب شما را در کتابخانهام بگذارم.
همین پایبندی به اصول اجازه نمیدهد منتخب مردم را بپذیرم.
همین پایبندی به اصول اجازه نمیدهد اکثریت مردم را ببینم.
همین پاینبدی به اصول اجازه نمیدهد کتابشان را بخوانم...نظراتشان را منتشر کنم...صدایشان را بشنوم...
من هنوز به اصول پایبندم.
دوباره زندگی... | June 26, 2009 5:19 PM
سلام آقاي رضاييزادهي عزيز
وقتي جعفري نوشت كه اميرخاني را دولت با پول فرستاده امريكا خيلي تعجب كردم. اميرخاني زماني مهندسي بود و روي انرژي خورشيدي كار ميكرد و من همان موقعها دفترش رفته بودم. دوباره رفتم پيشش. با شك و ترديد و دودلي. صحبت را كشاندم به جعفري. حتي حاضر نشد كلمهاي حرف بزند. خنديد و گفت در دولت خاتمي من او را از كتاب سال حذف كردند، در دولت احمدينژاد بيوتن حتي كتاب فصل هم نگرفت!! حالا من دولتيم و آقايان مردمي!!! راستش آنوقت حرفش را باور نكردم، اگر چه هميشه راستگو ميدانمش. راستي پدرام همين الان برويد و توي گوگل "بيوتن" و "كافه پيانو" را سرچ كنيد. حتي آمار جعفري هم دروغ است به نظرم. يا تصوير "هيس"ش را بعد از پيروزي متقلبانهي انتخابات اخير ببينيد... جعفري هيچ نسبتي با ادبيات نداشت. اميرخاني شايد نظراتي مخالف ما داشته باشد، (كه البته در مورد احمدينژاد مطمئنم اين گونه نيست) اما نسبتي دارد با ادبيات... اين مهم است آقا
محسن همتي | June 26, 2009 5:23 PM
خطاب به این آقای نویسنده چیزکی نوشته ام در وبلاگم . خوشحال می وشم بخوانیدش .
نیمرخ | June 26, 2009 5:42 PM
فردا حتما بر می گردونمش به نشر چشمه.
mood moody | June 26, 2009 6:05 PM
نمی تونم ناخودآگاه به جریانی که سر رضا امیرخانی و بیوتن راه انداخت فکر نکنم...حافظه تاریخی آقای جعفری اگر ضعیفه،مال ما بک کم کار می کنه هنوز!!
مریم | June 26, 2009 7:24 PM
من هم کتاب آدمی را که «حفظ منافع ملی»!!! را در گرو تن دادن به تقلب و دروغ و کشتار می داند پس می فرستم.
ایمان.الف.خلیفه | June 26, 2009 8:33 PM
معركه بود آقاي رضايي زاده...هم فكرتان و هم مطلب تان....من هم كتاب را پس ميفرستم با تمام ابراز انزجاري كه از نويسنده ي كتاب در حاشيهي اين كتاب نوشته ام
پونه بريراني | June 26, 2009 8:40 PM
ممنون از لینک .افتخاری ست برای من.
بهناز میم | June 26, 2009 8:58 PM
خوشحالم که باز هستید گرچه ایکاش در روزهای بهتری شاد بازگشتتان میشدم.فکر خوبیه کافه پیانو را پس میفرستم.جایش توی کتابخانه من هم نیست
نگاه | June 26, 2009 9:50 PM
من کنابم رو هدیه گرفتم از یه دوست عزیزتر از جان برای روز تولدم؛
چیکار کنم که نمی خوام تو کتابخونم باشه ؟؟؟
sara | June 26, 2009 10:29 PM
نه هیچ وقت حساب نویسنده از نوشته هاش جدا نیست. مگه میشه این دو رو جدا کرد؟ این آقا به فروش کتابش مینازه و با اون اعتبار برای خودش میخواد دست و پا کنه بعد در وبلاگش این جوری بنویسه. اگر این کتاب فروش نمیکرد و اینقدر اسمش سر زبون ها نمیوفتاد باز هم حرف های اون اهمیت پیدا میکرد و شنیده میشد؟
نمیتونم تصور کنم این ک... چطور نشسته و این جوری راجع به قتل ندا نوشته ( البته احتمالا نماز جمعه ی این هفته رو به خوبی گوش داده)
آخر و عاقبت این هم یه چیزی میشه تو مایه های حسین درخشان، هم از این ور رونده هم از اون ور رونده.آقای جعفری فراموش کردن که اینهایی که سر کار هستن به خودی ها هم رحم نمیکنن چه برسه به یه مجیزگوی درباری که حالا مردم هم ازش متنفر هستن ...
حساب سینما از ادبیات جداست. فیلم بالاخره میفروشه مخصوصا اگر دو تا کلمه ی رکیک یا یه متلکی به یه آدم مومن یا آخوندی باشه فیلم بیضایی هم قدر فیلم های همین معیریان هم نمیفروشه. اما توی کشور ما کی کتاب میخونه؟ اونایی که جعفری سنگشون رو به سینه میزنه که جز کتاب هایی با نویسنده هایی ثابت چیزی نمیخونن و اگر کسی این دفعه رمانش رو خریده همین کسانیه که داره تخم تنفر توی قلبشون میکاره
شملک | June 26, 2009 11:00 PM
من به نتیجه ی تازه ایی رسیدم. نوشته ی اخیر او را (درباره ی مرگ ندا و نسبت دادنش به خبرنگاران بی بی سی و آرش حجازی! ) که خواندم متوجه شدم یا او به شدت [...] است یا قرار است این وسط چیزی گیرش بیاید که تا این حد [...] می بافد !
داوود | June 26, 2009 11:44 PM
جالبه که من هم در یکی از همین کافه های مشهد با ایشان آشنا شدم و حتی یکی از برگزار کننده های جلسات کافه پیانو خوانی توی این شهر بودم. اما شدیدا نوشتهی شما رو دوست داشتم. باورم نمیشد فرهاد جعفری اینگونه چشمانش را ببندد!
علی | June 27, 2009 1:13 AM
پدرام عزیز، حرف دل مرا در باره فرهاد جعفری زدی. از وقتی که نتوشته های او را در سایتش خوانده ام به خودم میپیچیم که چه طور جوابی بدهم که حرف دلم شنیده شود. خوشحالم که کتاب او را نخواندم ایده بسیار عالیه بوده پس فرستادن کتاب.
سولماز | June 27, 2009 9:11 AM
نامه تان برایمان مایه خرسندی است...از اینکه هنوز پایبند به اخلاقی هست...
سبا | June 27, 2009 10:05 AM
اسممم را نمینویسم پدرام عزیز! ببخشید! ولی حرفم را مینویسم. فرهاد جعفری حتی نویسندهی خوبی هم نیست! تو زیادی به او لطف داری! مگر میشود آن پایان بد و احمقانه و نچسب کافه پیانو را دوست داشت؟ مگر نمیشود گفت فرهاد جعفری در پایان همین داستان بهشدت محافظهکار شده؟ میدانی؛ تقصیر تو و ما و نشر چشمه و مهدی یزدانی و همهی آنهاست که در این یکسال او را حلوا حلوا کردهایم. جعفری آدمیست که میخواهد مشهور باشد، محبوب بودن را دوست ندارد؛ مشهور بودن را به هر قیمتی دوست دارد و چاره این است که نادیدهاش بگیریم؛ خودش را، وبلاگش را، رمانش را و هر کتابی را که احتمالا چاپ کند. بگذاریم دوستان تازهاش رمانش را بهبه و چهچه کنند. به ما چه؟ اما مراقب باش که این آدم تو را به زمین گرم نزند، جلو کتابت را نگیرد و کاری نکند که کتاب بعدیات مجوز نگیرد! از فرهاد جعفری هر کاری برمیآید! باور کن!
یک آشنا | June 27, 2009 10:20 AM
من هم متاسفم که کتابش رو خریدم و خوندم و حتما برای نشر چشمه پس می فرستمش
نسرین | June 27, 2009 10:52 AM
ممنون از نوشته تون. من هم می خوام کتاب را پس بدهم .ایا راهی هست که گروهی این کار را بکنیم؟
raavi | June 27, 2009 12:15 PM
امثال آقای جعفری در دولت نهم کم پروار نشدند.. اما کاش از سرنوشت حسین درخشان کمی عبرت می گرفتند که بعید است..
ماهو | June 27, 2009 2:19 PM
به آقاي فرهاد جعفري اگه نظرات وبلاگ آقاي رضازاده را مي خونه: كافه پيانو را پس فرستادم آقاي جعفري به تمام دوستام هم در اينمورد اطلاع رساني كردم كتاب بعديتون منتشر كنيد به دور دوم چاپ هم نمي رسه
نوشين | June 27, 2009 2:34 PM
سلام آقاي رضايي زاده
راستش از همان زمان كه آقاي جعفري به طرز [...]دست و پا ميزد تا ثابت كند رمان او از بيوتن آقاي اميرخاني بهتر و پرفروشتر است فهميدم چه آدم حقير و حسودي است ولي حالا بايد به اين صفات [...] و [...] را هم اضافه كرد . كسي كه اعتقاد دارد متوسط بودن حال به هم زن است هر كاري ميكند تا از طبقه متوسط به طبقه مرفه گريزي بزند شايد بتواند حداقل پرادو سوار شود. كتابش را پس ميفرستم و اميدوارم در آينده اين اظهارنظرهايشان را فراموش نكنند كه ما اين روزها و افراد چندرنگ را خوب به ياد خواهيم داشت.
مهشيد | June 27, 2009 2:35 PM
آقای جعفری به شدت من رو یاد آقای درخشان می ندازه (حسین درخشان) که برای جلب توجه ولو اینکه به شکل فحش و ناسزا باشه، از تمام استعدادهاشون استفاده می کنند.
باید بهشون گفت که لازم نیست خیلی خودتون رو توی زحمت بندازید؛ اینجوری که بوش می یاد دور دور شماست فعلا؛ حالا هرچی کمتر از آبروتون خرج کردید برای عاقبت تون بهتره؛
ناصر | June 27, 2009 3:54 PM
كامنت آقاي محسن همتي را خواندم. رفتم توي گوگل سرچ زدم. حق با آقاي همتي است. بيوتن 27700تا پيدا شد و كافه پيانو 13000 تا! عجيب نيست كه كتابي با نصف مطلب در گوگل، دو برابر فروخته باشد؟ دروغگويي عادت [...]هاست! هيس را هم در وبلاگش ديدم. عكس دختري كه به مردم هيس ميگفت... اين هم كه همان خس و خاشاك... شايد خيلي فكر كنند تنها تفاوت جعفري با [...] در مذهبي بودن است. بگذاريد خيالتونو راحت كنم! [...] هم مثل جعفري[...]
hessam ebraahimi | June 27, 2009 3:58 PM
سلام
خيلي وقت پيش براي اين آقا يه كامنت گذاشتم كه نويسنده بسيار ضعيف ولي كاسب خوبي هستيد.هنوزم نظرم همونه. دنياي كاسبيه ديگه.
همون موقع وقتي تعداد چاپ كتاب رو ديدم و متن كتاب رو خوندم حسابي گيج شدم. تقليدهاي بچه گانه اي داشت كه... بگذريم.
مي خواستم بدونم كتاب رو چطور پس فرستاديد. با پست يا حضوري؟ مي خوام شبيه كار بقيه باشه. البته اگه اشكالي نداره.
تنها | June 27, 2009 4:26 PM
سلام
متاسفانه شما قدم در راه اشتباهی گذاشته اید. فکر می کنم اندکی انصاف لازم است.
یا علی
مهدی خانعلی زاده | June 27, 2009 6:30 PM
سلام
سوای همه حرف ها و نظرات خوب و نوشته های به جا ... من شدیدا با این ایده پس فرستادن کتاب "کافه پیانو" موافقم. حرکت فراموش نشدنی و تودهنی خوبی برای این فرد خواهد بود. به هر کسی هم که گفتم پایه بود بدجور. ولی نه تک تک! مثلا بیاید یه جوری قرار بذاریم که همه مثلا حداقل 100 نفر مشخص کنیم که در فلان روز و فلان ساعت بریم دم نشر چشمه تو کریم خان و کتاب را بهشون پس بدیم.
البته یه آدم خوش سلیقه هم نیاز داریم که یه مهر " مرجوعی بعلت ... " و از این جور مضامین تهیه کنه و بزنیم رو کتابا که بدونن قشنگ قظیه چیه و تازه کتابا رو مجددا نفروشن!
هر کی پایه است قرار بذاریم تو این هفته بریم
موفق باشید
هدی | June 27, 2009 9:28 PM
یا رب روا مدار گدا معتبر شود
کوروش | June 28, 2009 12:52 AM
کتاب را پس می فرستم. ایده خوبی است. بگذار خانه تکانی کنیم. این که ازمان بر می اید.
.... | June 28, 2009 11:04 AM
در پی ادامهی موج حملات به برادر ارزشی، نویسنده متعهد معاصر آقای فرهاد جعفری، یکی از وبلاگنویسان که برای پارهای از توضیحات در همین زمینه و زمینههای دیگر برده شده بود، در یک نشست خبری لب به اعتراف گشود و زوایایی از این حرکت خزنده را افشا کرد:
دوستان: چرا مقالات تند دربارهی کافهپیانو نوشتی؟
وبلاگنویس: حسودیام میشد، به هنر آقای جعفری به قدرت قلمشان به نفوذ کلامشان به همه جیزشان حسودیام میشد.
دوستان: چه کسی شما را مجبور به این کار کرد؟
وبلاگنویس: خانم رکسانا صابری آن مدتی که در ایران بودند با من ارتباط پیدا کردند و گفتند این کار را بکنیم.
دوستان: چه قدر گرفتی تا کتاب را برای نشر چشمه پس بفرستی.
وبلاگنویس: گفتند شما 3600 تومن پول کتاب را داده اید ما 3600 دلار میدهیم کتاب را پس بفرستید.
دوستان: پول را خود خانم صابری به شما داد؟
وبلاگنویس: خیر، شمارهی کارت سیبا دادم، فکر کنم کارت به کارت کردند...
دوستان: چگونه کتابی را که بارها در کشور چاپ شده است به ناشر پس میفرستی، میدانی معنی این حرکت چیست؟
وبلاگنویس: نه، من گول خوردم، از همه عذرخواهی میکنم، ما با این کار قصد اغتشاش داشتیم، ما از همان اول هم میدانستیم در انتخابات میبازیم... (پخش ادامهی مطالب گفته شده در این برهه مناسب نمیباشد، انشاا.. در برههای دیگر)
منبع: گودر
لیلا | June 28, 2009 3:55 PM
هميشه همتون همينجوري هستين...خودتون نداي دموكراسي خواهي سر مي دهيد...امان از اونروزي كه يكي با شما مخالفت كنه...بدبخته ديگه بيچاره است...
آرش | June 28, 2009 5:19 PM
برای فرهاد جعفری:
سلام آقای فرهاد جعفری. مدتی است که کامنتینگ وبلاگتان را بسته اید. هم خوشحال و هم متاسف شدم. متاسف از این که یک جریان ارتباط فکری را بسته اید و خوشحال از اینکه باز برایم ثابت شد چه تیپ آدمی هستید. بهانه تان را میدانم. میخواستید گیرنده پیام های غیر مودبانه نباشید. ولی حقیقت این است که تحمل شنیدن ندارید. کامنتینگ را میبندید و بخشی از همان کامنت ها را به دلخواهتان را در صفحه اول وبلاگ قرار میدهید تا از آن به نفع خودتان استفاده کنید. من اسم این کار را [...] میگذارم. این واژه محترم ترین صفت برای این کار است. سیستم تایید کامنت دیگر مال سال ها پیش است. بعید است که از این امکان بی خبر باشید. نه خبر دارید. اما به نفعتان نیست که حرف مخالفتان را بشنوید و سایرین هم آن را بشنوند و به قضاوت بنشینند.
نمیدانم چطور میتوانید اینطور خودتان را به خواب بزنید. در کمال وقاحت! خوشبختانه آنقدر صحنه حفاظت از آن بسیجی توسط آن زن از تلویزیون ایران پخش شده که نمیتوانید آن را انکار کنید، اما آن را "قلب" میکنید. و نمیخواهید ببینید مشابه این صحنه نه یک بار که بارها دیده شده. اینکه مردمی کتک خوردن دوستانشان را دیده بودند ولی با بزرگی مانع آزار دیدن ضاربین میشدند. اینکه مردم یکی از سیاه پوشان را میگیرند ولی چند پسر جوان او را از دست مردم خشمگین نجات داده و به او آب میدهند. اما نمیخواهید ببینید که عکس این مورد حتی یک بار هم دیده نشده. اینکه کسی از آن "بچه مسلمان ها" (بخوانید چماق دار ها) جوانی را که در حال کتک خوردن، باتوم خوردن و اسیر کینه این "بچه مسلمان ها" است، از دست آنان نجات دهد و خود را سپر سر و صورت او کند. در عوض بارها دیده ایم نظامیان خشنی را که برای کتک زدن اسیری که در دست دارند انگار با هم مسابقه گذاشته اند. نه! دیدن این تصاویر علاوه بر شجاعت، صداقت هم میخواهد.
کاش لااقل اینقدر شجاعت داشتید تا کامنتینگ تان را باز کنید و صدای مخالفتان را بشنوید. افسوس که [...] و ترس انگار همزاد یکدیگر هستند.
احسان. | June 29, 2009 4:17 PM
حداقل توی این جریانات مشخص شد کیا کنار مردم هستند کیا مقابل مردم؛ کیا درد و رنج رو واقعا حس می کنند و تظاهر نمی کنند.
مرجان | July 1, 2009 7:14 PM
ضمنن به جای فرهاد جعفری از تمام مسلمین واقعی عذر خواهی میکنم که اصحاب خشونت و کینه را بچه مسلمان نامیده اند.
احسان. | July 1, 2009 9:40 PM
پدرام عزيزم
اول بگم که چقدر اين چکيده نوشتنت را هميشه دوست دارم، و ديگر اينکه غرور، چيز برازنده ای ست، نيست؟
ما، يک بخش مان فقط يک بخش مان رمان و ادبيات است، بقيه آدم بودن است. و تو خوب می دانی که تبليغگر کودتا و دروغ را چگونه بايد راند. رمی جمرات را نيز خوب می دانی، عزيزم. و اگر دقت کنی می بينی متانت و انسانيت بيهقی ست که از او چنين شاهکاری می تراشد. ممنون از اين پايداری ات. سبز می خواهمت.
عباس معروفی | July 3, 2009 3:59 AM
ممنون از اين نامه خوب و همدلي با يك ملت.
مانلي | July 4, 2009 2:57 PM
ببين زيادي احساسات بازي در آرودي من از اول از كتابش خوشم نميامد بنظرم داشت گول مال مي كرد مردم را و خيلي هم بها نمي دادم به افكار نويسنده اش چون جهان بيني درستي نداشت و غلط فكر ميكرد و منعكس مي كرد ولي مي خوام بگم الانم كار شما يكي را مظلوم جلوه ميده بقيه را دريده و از حد درگذشته خوبه يكي كه با تو بده بره سراغ كتابت بي حرمتي كنه خب يعني چي نميتوني تاب بياري نظر مخاف ولو بدجوري غلط و ناحق را ميدوني شدي پرچم كاوه اهنگر هي ملت كه نود درصدشون جوونن ميان تشويقت ميكنن و خط ميگيرن حذف صداي مخالف و تو دهنش زدن با نقطه ضعفش كه نشد كار داداش تو بايد بنويسي حالا حالاها اگر ميخواي نويسنده بشي كه اينجور احساسات بازي نميشه كه دفاع و جوش وغيرت داشتن براي عقيده بجاي خود ولي حرمت شكستن و ريشخند كردن هجوه نه روشن بيني و روشن فكري. ازخودش و كتابش خوشم نمياد اما خوشمم نمياد دوستان و هم انديشان من اينهمه بي انصاف و داغ و جوشي باشن. نامه را مثل اون موقعي هايي نوشتي كه منم داغ ميكردم از دست استادامون بيخبر كلاس تعطيل ميكردن و سفر ميرفتن و مااخر ترم ميمانديم و جبراني هاي پياپي خب اون موقع من بيست ساله بودم با الانم ي فرقي كردم ديگه شما چي؟
ادم | July 5, 2009 12:50 AM
از دورها برایت مینویسم، جایی که میگویند مهد آزادیست،،پاریس ، اما حس خوبی ندارم از این روزگار بی سرپوش یا با سرپوش
وقتی در مقابل یک واقیعت وقیح لخت قرار میگیری ، آنقدر لخت و آشکار که هیچ شاکی شیرینی باورش را به دلت نمینشاند، تا مدتی مبهوت میمانی، مبهوت، مبهوت، غرق خشونت آمیخته با بیحسی. فقط یادمان باشد عادت نکنیم به این لختیهای وقاحت بار، بگذار یادمان نرود این زخم ها، ضربات، که اگر یادمان برود باختیم ۰ به ۱ به زندگی.
aral | July 5, 2009 1:54 PM
کاش به من هم راهی برای نشان دادن اعتراض به او نشان دهی
نشان دادن اعتراضم به چشمه
مازیار | July 6, 2009 12:44 AM
من متنهایت را عموما نمی خوانم ولی نوع قضاوتت را از نوشته ات درباره ی دفاع مقدس در خاطرم هنوز مانده است. فاشیزم شاخ و دم ندارد برادر دارد؟ چه کتاب سوزی چه باتوم دومی دردش البته کمتر است
پدرام: کسی از کتابسوزی حرف نزده، شما هم مثل بعضیها علاقهی عجیبی به قلب و جعل واقعیت دارید...
داوود مرادیان | July 9, 2009 12:43 AM
راستی جای فیلم ده نمکی هم البته به نظر بنده و شما نهایتا در کتابخانه مان یا آرشیومان نباشد ! در تاریخ ماندگار است با فروش چندین میلیارد... یک زنگ به مرتضا شایسته بزن و از او درباره ی بهت عجیب و غریب کیمیایی از شنیدن روزی 100 میلیونی این فیلم بپرس بعد از خودت بپرس جای هشت میلیون نفری که فیلم را دیده اند و میلیونها نفری که سی دی خریده اند در ذهن امثال شما کجاست؟ دورید پدرام مثل همه ی روشنفکر زده ها از توده مردم دورین
پدرام: میدانی، اشکال کار اینجاست که بعضیها فقط میخواهند در تاریخ بمانند؛ چگونه ماندنش دیگر مهم نیست برایشان!
داوود مرادیان | July 9, 2009 12:46 AM
بيست و چهار تجديد چاپ كافه پيانو يك درد است. درد اينكه مردم چرا بايد چنين سليقهي [...] داشته باشند.
براي تغير در سليقهي مردم چكار كردهايم؟
اميد | July 9, 2009 11:06 PM
ه کتابها و فیلمها و زندگیهایی که بعد از این تباه میشوند و پشت دیوار «اقتدارگرایی» میمانند؛"
این دقیقا اتفاقی است که 15 سال پیش در زمانی که استوانه های نظام در سر قدرت بودند برای کتاب مهدی اذر یزدی افتاد که هیچ سیاسی نبود. آن زمان چه ؟ احمدی نژاد و صفار هرندی در قدرت بودند یا هواداران عالیجناب سبز پوش ؟ چرا آن موقع عالیجناب سبز پوش شما احساس خطر فرهنگی نکرد و یادش نیفتاد ناحقی شده و به فکر حق " مهدی آذر یزدی " نیفتاد ؟
نوشته اید شب به خانه ها می ریزند و سایت هک می کنند و دستگیر می کنند و می برند . چرا با ما نمی کنند ؟ چرا " لا اله " را می گویید ولی " الا الله " را نه ؟ در آن وب سایت های فیلتر شده ، آدمهای دستگیر شده چه چیز مشترکی وجود دارد که حکومت بر نمی تابد ؟ من به شما می گویم ؟ طرح براندازی!
هیچ دولتی در زمینه امنیتش کوتاه نمی آید و هیچ دولتی نمی خواهد امنیت مردمش و خودش به هم بریزد. بنابر این هر دولتی حق دارد اغتشاش گران و کسانی را که به آن دامن می زنند دستگیر کند.
دامن زدن به اغتشاشات و نافرمانی با انتقاد درست و بجا فرق دارد. لطفا سعی کنید اینرا بفهمید و آنقدر از فرهاد جعفری به خاطر حقی که داشته و از آن استفاده کرده ( و حقی که خودتان داشتید و از آن استفاده کردید ) خرده نگیرید.
فرشته صادقی | July 10, 2009 12:54 PM
دلم يه ذره خنك شد . ممنونم.
نيلوفر | July 10, 2009 2:48 PM
خوشحالم باز پیدات کردم پدرام! کتاب جدید چاپ نکردی؟
آریانا | July 10, 2009 8:32 PM
من هم کتاب آقای جعفری را پس خواهم فرستاد. هم برای مواضعشان و هم برای اینکه یک کتاب درجه 2 بود. ایشان گمانم [...] نشده کفرش را یاد گرفتهاند. برادر، پیاده شو با هم برویم. اگر خدای نکرده ذرهای از استعداد و موفقیت و شهرت مارکز را داشتی، چه بر سرخلق میآوردی؟ خدایا به من به اندازه ظرفیتم، شهرت و ثروت و قدرت بده. به آقای جعفری هم بفهمان که یک نویسنده درجه دو یا حتی سه است و همین. نه بیشتر. ادای روشنفکران را هم درنیاورد.
م. م. | July 15, 2009 3:22 PM
هنرمندان را همیشه در دایره مناعت طبع و لطافت روح شناخته ام و بیرون از این دایره را حتی اندکی متصور نیستم. حالا چگونه است که آقای جعفری چشم بر همه ناراستی ها، دروغها، دشمن انگاریها، خس و خاشاک دانستن ها بسته اند و نمک به زخم مردم میزنند. پایه های ظلم همیشه نااستوار بوده. آقای جعفری فردا روزی هم هست. حداقل نیمی از خوانندگان کافه پیانو را نداها و سهرابها و دیگر شهیدان جنبش سبز تشکیل می داده اند. پس اگر به خونهای ناحق ریخته شده احترام نمی گذارید لااقل به خوانندگان کتاب خود احترام بگذارید.
مگر از خوب چه بد دیدی که بد را می پسندی.
رضوی | July 19, 2009 11:28 PM
فقط مي تونم بگم برات متاسفم ...
هرگز با كوچك كردن بزرگي مثل آقاي جعفري ، به جايي نمي رسي ...
البته تلاشت رو بكن "كلا نمد هولا ءو هولا ء" ... اما تاريخ ثابت كرده كه پيروز نهايي تو نيستي
من | July 21, 2009 4:19 AM
سلام
آفرین!!!
منو برق گرفته!!! | July 22, 2009 12:43 AM
من وقتي كتاب كافه پيانو رو مي خوندم به نظرم تقليد مضحكي از سبك سلينجر بود.به نظرم علت جذابيت كتاب در ايران هم همين بود.كساني بودند كه فكر مي كردند كار نويي هست در حاليكه تقليد آشكارش من رو عصبي مي كرد. علاوه بر اينكه اون ديدگاه به شخصيت هاي داستان هاي سلينجر ،رومن گاري يا هاينريش بل مي اد در حاليكه به شخصيت كافه دار كافيه پيانو عاريتيه.الان هم من فكر مي كنم اين نويسنده بيش از هرچيز علاقه مند به جلب توجه و سر و صداست. ولي در بين اهل كتاب چيز ماندگار و قابل عرض و حتي درخور نقدي نيست.و اين رو خودش مي دونه. براي همين به جنجال درست كردن متوصل شده.همان طور كه توي سايتش نوشته اگر از كافه پيانو متنفر هم باشيد نمي تونيد از كنارش ساده بگذريد. معلومه كه ازين كه دربارش نوشته بشه خيلي لذت مي بره.شايد توي سياست توي اين مملكت بتونه به جايي مثل اين همه آقايان ديگه برسه.ولي ادبيات اين قدرها هم سطحي نيست.
مرضيه | July 22, 2009 11:33 AM
سلام آقا پدرام عزيزامروز اتفاقي وب تورو ديدم اميدوارم حالت خوب باشه ميدونم دوست داري مثل قديم كه تو دانشگاه مينشستيم و بيشتر به شوخي وقت ميگذرانديم و گاهي هم جدي راجع به مسائلي بحث ميكرديم و گاهي با نتيجه و گاهي بي نتيجه بحث را به پايان ميبرديم سعي كني يه چيزايي رو با استدلال به ديگران تفهيم كني نميدونم هنوز يادته پدر من طرز فكرش چطور بود و من چطور.روزگاري برايش ناطق نوري كعبه آمال بود و براي ما خاتمي سالها گذشت اينبار هاشمي برايش كعبه آمال شد اما بعد از گذشت چند روز و در دور دوم انتخابات هاشمي نيز به جمع غير خودي هاي آنها پيوست و احمدي نژاد همه وجود او را گرفت و اكنون هم هاشمي و هم ناطق هر دو از نظر آنان دزد هستند و....در طول اين سالها بحث هاي بسياري كرديم ولي اين جماعت اصلا اهل گوش دادن نيستند فقط ميگويند و ديگران يا بايد اطاعت كنند يا از منظر آنها خائنند به مملكت خويش . دوست عزيز خود را خسته نكن!روزگار سپري خواهد شد و آدمي ديگر جاي احمدي نژاد را در قلب آنان خواهد گرفت و ما مات و مبهوت از اينكه چه بر ما ميگذرد!
حامد رضائيان | August 3, 2009 3:07 PM
حرفتان را زدید آقای رضایی.( محتاج توجه!) حالا چه مستقیم چه زورکی و با سعی در مودب بودن. بچه تر از آنید که بازی های سیاسی را قاطی یک رابطه نکنید. هم شما و هم همه ی کسانی که این روزها بین موسوی ها و احمدی نژادی ها خط می کشند. روزی خواهید فهمید که در اشتباه بودید. امید وارم دیر نباشد
آیدا | August 6, 2009 1:16 AM