« سخن این است | صفحه‌ی اصلی | این روزها »

این پایان قصه است...

June 19, 2009

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا...

کسانی هستند که فرشتگان جانشان را می‌ستانند در حالی که بر خویشتن ستم کرده بودند. از آنها می‌پرسند: در چه کاری بودید؟ گویند: ما در روی زمین ِ مردمی بودیم زبون‌گشته. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنید؟

«سوره‌ی نساء- آیه‌ی 97»



نظرها

یعنی واقعا...؟
آخه گناه ما که می‌خوایم توی همین خراب شده بمونیم و زندگی کنیم چیه؟ تکلیف اون کسایی که امکانش رو ندارن از اینحا برن چیه؟

مگه هیمنا از اول از "کف خیابونها" به اینجا نرسیدن؟
یادشون رفته اون روزهایی رو که همه ملت به خاطرشون کف خیابونها بودن...
معلومه که تکلیف باید از توی صندوقهای رای معلوم بشه. ولی وقتی اجازه نمی‌دین مردم به رای خودشون برسن آخرش می‌رسه به کف خیابونها.

خدایا تو جای حق نشستی. یک ملت داره آه می‌کشه...
نمی‌تونم جلوی اشکم رو بگیرم...

نه پدرام! نه.این خطاب به اقلیته نه اکثریت.

پدرام: اکثریت؟ از کدام اکثریت حرف می‌زنی؟ آنکه زروش بیش‌تر است یا...

یه روزی یه دیکتاتور دیگه به همینا می‌گفت "اوباش".
حالا همنیا دارن به "ملت" می‌گن "اوباش".

خدایا ما که مثل تو ابدی و ازلی نیستیم پس می‌شه تمومش کنی؟ این چه دور باطلیست؟

این همه ملت آزاده دیگه توی دنیا هست. چه گیری دادی به ما خدا جان.

چقدر به خدا بند کرده‌ام. دیواری کوتاه‌تر نبود...

نه. چون نمی‌دانم چه کار دیگری هست که باید انجام می‌دادم و نداده‌ام.

این ابرهای سیاه و رعدهای بی‌گاه هم که شده نشانی خدایی که فکر می‌کنیم مرده است.

نه آنکه زورش بیشتر است آنکه به حق است.
همین تو یه هفته پیش گفتی خدا رو شکر که زمان جنگ ماها نبودیم..آره خدا رو شکر که ما نبودیم.کسایی بودن که هر یه نفرشون یه لشکر بود نه به خاطر زورش به خاطر "ایمانش"...
وای خدایا ما چمون شده!
همونی که میگه مهاجرت میگه"جهاد"...میگه "صبر"...بعدش مهاجرت...(ثم ان ربک للذین هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا وصبروا ان ربک من بعدها لغفور رحیم )آیه 110 سوره نحل

با تو هم عقیده‌ام و در این باره چیزی نوشته ام.

بهترین جواب به تهدید های امروز صدای الله اکبر بلند امشب هستش روی پشت بام خونه هامون
اینجوری میفهمن که هرفها و تهدیداشون چقدر برا مردم اهمیت داشته !
پس قرارمون ساعت 9 تا 11 امشب.

واسه راه‍یمایی فردا (شنبه) در تهران با خودتون چتر ببرید

پسر برای چي به اين زودی جا می زنی؟ تازه کی گفته وقتی جا می زنی بلند بلند هم جا زدن ات رو جار بزنی؟ آدم باش و مقاوم.

من اعلام وحدت می کنم!
حرف نورلند هم قبول دارم کسانی هستند که نمی تونن مهاجرت کنن و امکانش رو ندارن... در هر دو صورت هم آنقدر بدبین شده ام که فکر می کنم هر دو طرف هم در این دنیا و هم در دنیای دیگر _ اگر به آن معتقد باشیم _ مغضوبیم و ضررکرده... همین!

موافقم آقای پدرام.
باید رفت....
اکثریت یا اقلیت نداره. برو ببین همین اقلیت چه طوری دارن اکثریتُ میکًشن.
جونتو بردار برو آقا جون.
این دنیا جای دیگه ای هم داره که بشه توش برای حق تلاش کرد.

Khoda be kheir kone in mardom o

دوستان عزیز،

امشب با صدای بلند الله اکبر بگیم تأ موسوی و کروبی بدونن که پشتشون وستادیم و مردم هم قوت قلبی برای تجمع فردا پیدا کنن. این حرفها قابل پیش بینی‌ بود. توکل کنیم به خودا و نومید نباشیم. امشب الله اکبر با شش دانگ صدا و فردا راهپیمایی در میدان انقلاب. فردا تمام تهران باید بیاد. هر کی‌ دو نفر با خودش بیاره کار تمومه.

یعنی بریم از اینجا مشکلاتمون حل می شه؟
بعضی مشکلا چرا هیچ وقت حل نمیشه؟

پایان قصه همان هفته پیش بود

پایان قصه را خود مردم این مرزوبوم باید بنگارند . تفسیر این آیه چیز دیگریست.

کسایی که می گین باید از اینجا رفت ، لطف کنید ناامیدیاتونو برای خودتون نگه دارین و بذارین ملت تنها چیزی که براشون مونده(امید) رو حفظ کنن.این کشور الان فقط به آدمای امیدوار و وطن دوست نیاز داره.اگه می خواید اینجا رو، کشورتونو ، بذارین و برین پی زندگیتون هیچکس به شما خرده نمی گیره اما اینکه اینو تبلیغ کنین یا مردم و ناامید کنین قابل بخشش نیست

وقتی که رفتی مشکلاتت حل نمیشه فقط شکلشون عوض میشه ...
شاید باید رفت تا دید آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟


راستی یه چیزی پایان قصه ی ایران این نیست تو خیلی زود جا زدی پسر، این وضعیت عوض میشه شک نکن

رفتن تصميم خوبي است اگر امكانش را داشته باشي ! استدلال من اين است كه مگر آدم چند بار فرصت زندگي دارد، چند بار مي تواند جواني كند كه بماند و حرص بخورد و از درون و بيرون فرو بريزد ؟! چقدر آه بكشيم ؟ چقدر ؟

بالا نوشته اند پایان قصه هفته ی پیش بود.
نه خیــــر، پایان قصه ایران، ۲۰۰ سال پیش بود.
موقعی که قاجار اومد روی کار. همون موقع فاتحه ی ایران خونده شد.
از اون موقع شما ببین چه اتفاقاتی افتاده، میفهمی چی میگم.

۲۰۰ سال دیگه هم بگذرد، قصه تمام شده است دیگر.
-----
نوشتند چه زود جا زدی پسر! باشه، ما جا زدیم. شما بمانید ببینیم جا برایتان میگذارند یا نه.
-----
میگن نیمه ی پر لیوانو ببین. اما توی این لیوان هیچی نیست (سالک)

وقتشه وقتشه رفتن وقتشه

گريه نكن
دنيا بزرگ است
...

agar sokot konim 4sale dige ham dar in manjelab baghi mimonim

ما که وایستادیم اما باید ببینیم اصلاحات می ایسته یا جا می زنه

تا آیه رو چک نکردم باورم نشد ..خیلی عالی بود .

سلام پدرام. به خوب چیزی پناه بردی. کلام خدا. ادامه ش بده. بهتر از این آیه ها گیرمون نمیاد.

ما چوب جهالت خودمون رو میخوریم.30سال پیش که مردم ریختند توی خیابونا فکر میکنی به چی فکر میکردند.اصلا فکر میکردن؟این جماعتی که الان سرکار رو خودمون اوردیم.حالا هم باید پس بدیم.واسه چی پای خدا رو میکشی وسط.خدا کجا گفت چشمامونو ببندیم بدون یه لحظه فکر کردن دنبال این ادما بریم .[...] از این وحشتناک تر اینه که هنوز خیلی ها پایبند به اون عقاید هستند.اون ایه واسه کسانی است که مظلوم باشند ماها خودمون به خودمون ظلم کردیم .

حالا شما هم می‌مانید :)
همه می‌مانیم.

پدرام عزیز، من مدت هاست که خواننده بلاگ شما هستم. تو این پست را در روز جمعه نوشتی و من در روز پنج شنبه قرارداد مهاجرت را امضاءکردم. خیلی برام عجیب بود این قرابت البته همیشه پست های تو بسیار به احساسات و نظرات من نزدیک بودند.

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد!

گیرم که در باورتان به خاک نشستم

و ساقه های جوانم

با ضربه های تبرهاتان زخم بست

باریشه چه می کنید ؟

گیرم که بر سر این بام

بنشسته پرنده ای در کمین

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟

بازم که کامنت دونی را مسدود کردی آقای نویسنده.شاید تو هم به درد من دچاری که هر وقت غمت بیشتر است از کامنت دونی متنفر می شوی.چه رنگی است این روزها آقای نویسنده؟ تو می دانی؟ من که نمی دانم.شاید چیزی شبیه مرگ بازی تو باشد.شاید...

1- این روزها اغلب توی وبلاگ مهاجرت کرده ها می خونم که حسرت این رو می خوردندن که ای کاش "لااقل" این روزها رو کنار مردم شون باشند.
2- حتا اگه الان اینجا هم نبودی، داشتی تمام زورت رو می زدی که یه جوری کمک کنی به مردم کشورت.
3- فکر کنم بهتره سعی کنیم با صبر و تلاش (همینی که توی پست آخرتون گفتید) این قضیه آبرومندانه تموم بشه، بعدش هر کی خواست و در ضمن تونست بره هر جا که خواست و تونست.
4- این روزها مدام به ذهنم می یاد که این آخری یه خاطره ی خوب از هموطن هام و همشهری هام توی خاطرم می مونه که چقدر دوست دارن و چقدر سعی می کنن خوب زندگی بکنند. با خیال راحت می تون سرم رو لااقل پیش خودم بالا بگیرم و بگم کجایی ام.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)