« سخن این است | صفحهی اصلی | این روزها »
این پایان قصه است...
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا...
کسانی هستند که فرشتگان جانشان را میستانند در حالی که بر خویشتن ستم کرده بودند. از آنها میپرسند: در چه کاری بودید؟ گویند: ما در روی زمین ِ مردمی بودیم زبونگشته. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنید؟
«سورهی نساء- آیهی 97»
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
یعنی واقعا...؟
آخه گناه ما که میخوایم توی همین خراب شده بمونیم و زندگی کنیم چیه؟ تکلیف اون کسایی که امکانش رو ندارن از اینحا برن چیه؟
مگه هیمنا از اول از "کف خیابونها" به اینجا نرسیدن؟
یادشون رفته اون روزهایی رو که همه ملت به خاطرشون کف خیابونها بودن...
معلومه که تکلیف باید از توی صندوقهای رای معلوم بشه. ولی وقتی اجازه نمیدین مردم به رای خودشون برسن آخرش میرسه به کف خیابونها.
خدایا تو جای حق نشستی. یک ملت داره آه میکشه...
نمیتونم جلوی اشکم رو بگیرم...
neverland | June 19, 2009 3:19 PM
نه پدرام! نه.این خطاب به اقلیته نه اکثریت.
پدرام: اکثریت؟ از کدام اکثریت حرف میزنی؟ آنکه زروش بیشتر است یا...
آذین | June 19, 2009 3:31 PM
یه روزی یه دیکتاتور دیگه به همینا میگفت "اوباش".
حالا همنیا دارن به "ملت" میگن "اوباش".
خدایا ما که مثل تو ابدی و ازلی نیستیم پس میشه تمومش کنی؟ این چه دور باطلیست؟
neverland | June 19, 2009 3:49 PM
این همه ملت آزاده دیگه توی دنیا هست. چه گیری دادی به ما خدا جان.
چقدر به خدا بند کردهام. دیواری کوتاهتر نبود...
نه. چون نمیدانم چه کار دیگری هست که باید انجام میدادم و ندادهام.
neverland | June 19, 2009 3:52 PM
این ابرهای سیاه و رعدهای بیگاه هم که شده نشانی خدایی که فکر میکنیم مرده است.
Anonymous | June 19, 2009 3:59 PM
نه آنکه زورش بیشتر است آنکه به حق است.
همین تو یه هفته پیش گفتی خدا رو شکر که زمان جنگ ماها نبودیم..آره خدا رو شکر که ما نبودیم.کسایی بودن که هر یه نفرشون یه لشکر بود نه به خاطر زورش به خاطر "ایمانش"...
وای خدایا ما چمون شده!
همونی که میگه مهاجرت میگه"جهاد"...میگه "صبر"...بعدش مهاجرت...(ثم ان ربک للذین هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا وصبروا ان ربک من بعدها لغفور رحیم )آیه 110 سوره نحل
آذین | June 19, 2009 4:06 PM
با تو هم عقیدهام و در این باره چیزی نوشته ام.
حامد اسماعیلیون | June 19, 2009 4:13 PM
بهترین جواب به تهدید های امروز صدای الله اکبر بلند امشب هستش روی پشت بام خونه هامون
اینجوری میفهمن که هرفها و تهدیداشون چقدر برا مردم اهمیت داشته !
پس قرارمون ساعت 9 تا 11 امشب.
sara | June 19, 2009 4:15 PM
واسه راهیمایی فردا (شنبه) در تهران با خودتون چتر ببرید
Anonymous | June 19, 2009 4:26 PM
پسر برای چي به اين زودی جا می زنی؟ تازه کی گفته وقتی جا می زنی بلند بلند هم جا زدن ات رو جار بزنی؟ آدم باش و مقاوم.
unknown | June 19, 2009 4:38 PM
من اعلام وحدت می کنم!
حرف نورلند هم قبول دارم کسانی هستند که نمی تونن مهاجرت کنن و امکانش رو ندارن... در هر دو صورت هم آنقدر بدبین شده ام که فکر می کنم هر دو طرف هم در این دنیا و هم در دنیای دیگر _ اگر به آن معتقد باشیم _ مغضوبیم و ضررکرده... همین!
بهار | June 19, 2009 4:59 PM
موافقم آقای پدرام.
باید رفت....
اکثریت یا اقلیت نداره. برو ببین همین اقلیت چه طوری دارن اکثریتُ میکًشن.
جونتو بردار برو آقا جون.
این دنیا جای دیگه ای هم داره که بشه توش برای حق تلاش کرد.
امین | June 19, 2009 5:46 PM
Khoda be kheir kone in mardom o
Nima | June 19, 2009 6:18 PM
دوستان عزیز،
امشب با صدای بلند الله اکبر بگیم تأ موسوی و کروبی بدونن که پشتشون وستادیم و مردم هم قوت قلبی برای تجمع فردا پیدا کنن. این حرفها قابل پیش بینی بود. توکل کنیم به خودا و نومید نباشیم. امشب الله اکبر با شش دانگ صدا و فردا راهپیمایی در میدان انقلاب. فردا تمام تهران باید بیاد. هر کی دو نفر با خودش بیاره کار تمومه.
ahmad | June 19, 2009 7:12 PM
یعنی بریم از اینجا مشکلاتمون حل می شه؟
بعضی مشکلا چرا هیچ وقت حل نمیشه؟
مسعود حسینی | June 19, 2009 7:41 PM
پایان قصه همان هفته پیش بود
معین | June 19, 2009 8:09 PM
پایان قصه را خود مردم این مرزوبوم باید بنگارند . تفسیر این آیه چیز دیگریست.
علی اصغر | June 19, 2009 8:58 PM
کسایی که می گین باید از اینجا رفت ، لطف کنید ناامیدیاتونو برای خودتون نگه دارین و بذارین ملت تنها چیزی که براشون مونده(امید) رو حفظ کنن.این کشور الان فقط به آدمای امیدوار و وطن دوست نیاز داره.اگه می خواید اینجا رو، کشورتونو ، بذارین و برین پی زندگیتون هیچکس به شما خرده نمی گیره اما اینکه اینو تبلیغ کنین یا مردم و ناامید کنین قابل بخشش نیست
سپیده | June 19, 2009 9:08 PM
وقتی که رفتی مشکلاتت حل نمیشه فقط شکلشون عوض میشه ...
شاید باید رفت تا دید آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
شملک | June 19, 2009 9:20 PM
راستی یه چیزی پایان قصه ی ایران این نیست تو خیلی زود جا زدی پسر، این وضعیت عوض میشه شک نکن
شملک | June 19, 2009 9:22 PM
رفتن تصميم خوبي است اگر امكانش را داشته باشي ! استدلال من اين است كه مگر آدم چند بار فرصت زندگي دارد، چند بار مي تواند جواني كند كه بماند و حرص بخورد و از درون و بيرون فرو بريزد ؟! چقدر آه بكشيم ؟ چقدر ؟
مينا | June 19, 2009 11:08 PM
بالا نوشته اند پایان قصه هفته ی پیش بود.
نه خیــــر، پایان قصه ایران، ۲۰۰ سال پیش بود.
موقعی که قاجار اومد روی کار. همون موقع فاتحه ی ایران خونده شد.
از اون موقع شما ببین چه اتفاقاتی افتاده، میفهمی چی میگم.
۲۰۰ سال دیگه هم بگذرد، قصه تمام شده است دیگر.
-----
نوشتند چه زود جا زدی پسر! باشه، ما جا زدیم. شما بمانید ببینیم جا برایتان میگذارند یا نه.
-----
میگن نیمه ی پر لیوانو ببین. اما توی این لیوان هیچی نیست (سالک)
امین | June 19, 2009 11:23 PM
وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
علی | June 20, 2009 8:41 AM
گريه نكن
دنيا بزرگ است
...
لعل بذري | June 20, 2009 10:31 AM
agar sokot konim 4sale dige ham dar in manjelab baghi mimonim
مريم | June 20, 2009 2:46 PM
ما که وایستادیم اما باید ببینیم اصلاحات می ایسته یا جا می زنه
حمیده | June 20, 2009 3:06 PM
تا آیه رو چک نکردم باورم نشد ..خیلی عالی بود .
حامی | June 20, 2009 4:54 PM
سلام پدرام. به خوب چیزی پناه بردی. کلام خدا. ادامه ش بده. بهتر از این آیه ها گیرمون نمیاد.
سیدمحسن | June 21, 2009 12:00 AM
ما چوب جهالت خودمون رو میخوریم.30سال پیش که مردم ریختند توی خیابونا فکر میکنی به چی فکر میکردند.اصلا فکر میکردن؟این جماعتی که الان سرکار رو خودمون اوردیم.حالا هم باید پس بدیم.واسه چی پای خدا رو میکشی وسط.خدا کجا گفت چشمامونو ببندیم بدون یه لحظه فکر کردن دنبال این ادما بریم .[...] از این وحشتناک تر اینه که هنوز خیلی ها پایبند به اون عقاید هستند.اون ایه واسه کسانی است که مظلوم باشند ماها خودمون به خودمون ظلم کردیم .
mona | June 21, 2009 12:56 AM
حالا شما هم میمانید :)
همه میمانیم.
neverland | June 21, 2009 12:57 AM
پدرام عزیز، من مدت هاست که خواننده بلاگ شما هستم. تو این پست را در روز جمعه نوشتی و من در روز پنج شنبه قرارداد مهاجرت را امضاءکردم. خیلی برام عجیب بود این قرابت البته همیشه پست های تو بسیار به احساسات و نظرات من نزدیک بودند.
سولماز | June 21, 2009 12:12 PM
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد!
دخترو | June 21, 2009 1:17 PM
گیرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم
با ضربه های تبرهاتان زخم بست
باریشه چه می کنید ؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته پرنده ای در کمین
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟
گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟
kiana | June 21, 2009 5:14 PM
بازم که کامنت دونی را مسدود کردی آقای نویسنده.شاید تو هم به درد من دچاری که هر وقت غمت بیشتر است از کامنت دونی متنفر می شوی.چه رنگی است این روزها آقای نویسنده؟ تو می دانی؟ من که نمی دانم.شاید چیزی شبیه مرگ بازی تو باشد.شاید...
آزاده صالحی | June 22, 2009 10:22 AM
1- این روزها اغلب توی وبلاگ مهاجرت کرده ها می خونم که حسرت این رو می خوردندن که ای کاش "لااقل" این روزها رو کنار مردم شون باشند.
2- حتا اگه الان اینجا هم نبودی، داشتی تمام زورت رو می زدی که یه جوری کمک کنی به مردم کشورت.
3- فکر کنم بهتره سعی کنیم با صبر و تلاش (همینی که توی پست آخرتون گفتید) این قضیه آبرومندانه تموم بشه، بعدش هر کی خواست و در ضمن تونست بره هر جا که خواست و تونست.
4- این روزها مدام به ذهنم می یاد که این آخری یه خاطره ی خوب از هموطن هام و همشهری هام توی خاطرم می مونه که چقدر دوست دارن و چقدر سعی می کنن خوب زندگی بکنند. با خیال راحت می تون سرم رو لااقل پیش خودم بالا بگیرم و بگم کجایی ام.
ناصر | June 23, 2009 3:56 PM