« نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر | صفحهی اصلی | این پایان قصه است... »
سخن این است
در آستانهی نور ایستادهام
دستانم گرسنه، دنیا زیبا
چشمانم همهی درختان را نمیبینند
درختان زیبا، درختان سبز
جادهای از آفتاب از میان تمشکها میگذرد
من پشت پنجرهای در بیمارستان زندان
بوی دواها را نمیشنوم
آلالهها در شکوفه
و سخن این است:
بحث بر سر زندانی شدن نیست
سخن بر تسلیم نشدن است.
«ناظم حکمت- تو را دوست دارم چون نان و نمک- ترجمهی احمد پوری»
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)