حق این مردم گلوله نیست...


ساختمان کوچکی است در ضلع شمالی میدان آزادی. نمی‌دانم پایگاه بسیج است یا کلانتری، اما لباس آدم‌هایی که از پشت بام آن ساختمان کوچک به مردم شلیک می‌کردند به ماموران نیروی انتظامی شبیه نبود. برنامه تمام شده بود، آرام و مسالمت‌آمیز، آدم‌ها جمع شده بودند، اول با سکوت و بعد با شعارهایشان ثابت کرده بودند که قرار نیست از خیر سوال‌های بی‌پاسخ‌شان بگذرند اما دنبال آشوب هم نیستند. خسته بودند، اما خوشحال از این کنار هم بودن، از این حضور در جمعی میلیونی. نمی‌دانم چه کسی شروع کرد، اما وقتی من رسیدم، صدای شلیک گلوله می‌آمد. تیرها مشقی بودند یا تیر هوایی می‌زدند را نمی‌دانم، چند نفری جوانی کردند و رفتند جلو، شعار دادند، فرمانده آن ساختمان می‌توانست با کمی تدبیر بیش‌تر ماجرا را تمام کند، اما گلوله‌های بعدی نه مشقی بودند و نه آسمان را شکافتند؛ با چشم‌های خودم دیدم که دو نفر زخمی شدند و افتادند زمین. سنگ‌پراکنی شروع شد، از معرکه بیرون آمدم، از ترس همان گلوله‌ها، چند ساعت بعد از دو نفر از دوستانم شنیدم که هشت نفر در آن ماجرا زخمی شده‌اند.
من تا به حال به ایرانی بودنم افتخار نکرده بودم، امروز اما، با دیدن این موج، با قدم زدن کنار آدم‌هایی که نمی‌شناسی‌شان اما دوستشان داری، حسی تازه‌ای را تجربه کردم، حسی که حتی در راه‌پیمایی هفته‌ی گذشته‌ی انقلاب تا آزادی هم سراغم نیامده بود. امروز می‌توانست بهترین روز من باشد، اما نشد. نبود مدیری که شور و هیجان بی‌اندازه‌ی چند جوان بی‌تجربه را کنترل کند و نبود تدبیری که از شلیک مستقیم به مردم جلوگیری کند. کسی به دنبال انقلاب نیست، کسی به دنبال سرنگونی نظام هم نیست، آدم‌هایی که من دیده‌ام در این چند روز تنها نگرانند از اینکه مبادا بازی خورده باشند، نگران جمهوریت یک نظام‌اند و خیلی‌هایشان نگران اسلامیت آن نظام هم. گمان نمی‌کنم حق این آدم‌ها گلوله باشد...



« صفحه‌ي بعدي | صفحه‌ي قبلي »