« لکه‌های ته فنجان قهوه‌ی گلامپ | صفحه‌ی اصلی | فعلا عنوان ندارد »

دیوانه در مهتاب

April 19, 2009

قرار بود قبل از عید با حمیدرضا نجفی بنشینیم و درباره‌ی «دیوانه در مهتاب»‌اش حرف بزنیم و حاصل‌اش را هم بدهیم به «اعتماد ملی»، اما نشد؛ سفر پیش آمد و گرفتاری‌های کاری آخر سال و چیزهای دیگر؛ بعد از عید هم بیماری من نگذاشت کارها آن طور که قرار بود پیش برود و همه چیز به‌هم خورد، اما وسوسه‌ی نوشتن و حرف زدن از «دیوانه در مهتاب» نجفی ماند با من.
حالا ولی مشکل چیز دیگری است، می‌گویند بهتر است درباره‌ی این کتاب -و دیگر کتاب‌هایی که در سال 87 منتشر شده‌اند- حرف نزنی، می‌گویند رسم نیست این کار و برایت حاشیه می‌سازد؛ راست هم می‌گویند بنده‌های خدا، نمونه‌اش همان چهارخطی که درباره‌ی «آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» حامد نوشتم. در فضای خصمانه‌ای زندگی می‌کنیم و طبیعی است که در چنین مجموعه‌ای همه چیز رنگ و بوی رقابت و دشمنی و حسادت بگیرد؛ در چنین فضایی است که انتقاد می‌شود ناکار کردن «رقیب» و ستایش و تایید داستان دیگری، بهانه‌ای می‌شود برای تحقیر اثر خودت!
این‌ها را نوشتم که بگویم چه قدر خوشحالم از اینکه دیگر قرار نیست با حمیدرضا نجفی بنشینیم و درباره‌ی «دیوانه در مهتاب»‌‌اش حرف بزنیم، که بگویم چرا این روزها نیستم و چه قدر راضیم از این نبودن و... بگویم چرا بعضی وقت‌ها از این ادبیات وبعضی حاشیه‌ها و آدم‌هایش حالم به‌هم می‌خورد.

پی‌نوشت: حالا من که می‌دانم آخرش هم همه‌ی این‌ها را حواله می‌دهم به «چپی» و چندخطی درباره‌ی نجفی و مجموعه‌ی جدیدش می‌نویسم. اصلا مگر می‌شود «دیوانه در مهتاب» را خواند و درباره‌اش حرف نزند؟

پی‌نوشت بی‌ربط: از فیس‌بوک و زیرشاخه‌های گوگل مثل جی‌میل و گوگل ریدر که بگذریم، من در هیچ شهربازی مجازی دیگری- مثل گودریدز، یاری، اُرcut یا هرجای دیگری که شبیه این‌ها باشد- عضو نیستم و در یاهو هم آیدی ندارم؛ هرچه بوده را حذف کرده‌ام و راستش خیال هم ندارم شهربازی دیگری را تجربه کنم، پس خوشحال می‌شوم اگر محبت کنید و این‌قدر به یاری و گودریدز و هزارو یک جای دیگر دعوت‌ام نکنید. به خدا دعایتان می‌کنم...

لينک مطلب | 9:22 PM