« Run | صفحه اصلی | که از سوال ملولیم و از جواب خجل »

محاکمه

شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷

۱. در داستان دوم «مرگ‌بازی» -دفترچه‌ی کوچک خاطرات من- که از زاویه‌ی دید فرشته‌ی مرگ روایت می‌شود و نگاهی طنزآمیز به پدیده‌ی مرگ دارد، پاراگرافی است که به شرح مرگ یکی از شخصیت‌های فرعی داستان می‌پردازد؛ مرد جوانی که بعد از یک تصادف در پژو ۴۰۵‌اش گیر می‌کند و در آتش می‌سوزد:
« پیاده که شدم، چند متر از من دور شد و کوبید به پاترولی که جلویش ترمز زده بود. طبق برنامه. احتمالا حواسش به فیلمی بود که برایش گذاشته بودم. کف کرده بود بنده خدا. می‌گفت فیلم بچگی‌های من دست تو چه کار می‌کند، نزدیک بود شاخ ‌بشود که زدم به چاک. تصادف شدیدی نبود، ولی درهای ۴۰۵ قفل کرد و بعد هم از کاپوتش دود بلند شد. راننده‌ی پاترول دود را که دید، پاترول و ۴۰۵ و راننده اش را ول کرد و پرید توی پیاده‌رو و پشت دیوار یکی از طاقی‌های توی پیاده‌رو قایم شد. بیست و پنج ثانیه طول کشید تا آتش برسد به باک. دو ثانیه از برنامه عقب ماندم. باید معلوم بشود کی زیرآبی رفته است. این آبرو و سابقه را که از سر راه نیاورده‌ام. رضا هرچقدر خودش را کوبید به درودیوار و شیشه، نه توانست کمربند ایمنی را باز کند و نه شیشه را بشکند. ملت هم که انگار چهارشنبه سوری بود و آمده‌‌بودند حالش را ببرند. تا آتش نشانی و اورژانس برسند، کار تمام شد. این ایران خودرو هم که قرار نیست مشکل این ۴۰۵‌هایش را حل کند. خسته شده ام از این همه تکرار. همه چیز تکراری است، همه چیز...»

۲. ساعت پانزده و چهل و شش دقیقه است که موبایلم زنگ می‌خورد؛ از شماره‌ی ۴۸۹۰ تماس گرفته‌اند. آقایی که بسیار تلاش می‌کند با لحن و ادبیات‌اش مخاطبش را مرعوب کند، خودش را «م» و از «حراست ایران‌خودرو» معرفی می‌کند. دیالوگی که میان‌مان شکل می‌گیرد -نقل به مضمون- چیزی شبیه این است:
- آقای رضایی‌زاده؟
- بفرمایید...
- من «م» هستم از حراست ایران‌خودرو.
- خواهش می‌کنم، بفرمایید...
- می‌خواستم که فردا بیایید اینجا تا با هم صحبت کنیم.
- درباره‌ی...؟
- درباره‌ی کتابتون.
- خب، مشکل چیه؟ الان داریم با هم صحبت می‌کنیم...
- نه، باید بیایید اینجا حتما. اینجا که اومدید درباره‌اش صحبت می‌کنیم.
- راجع به داستان دومه لابد؟
- خودتون بهتر می‌دونید ماجرا چی هست.
- خب حالا کجا باید بیام؟
- کیلومتر ۱۴ جاده مخصوص، درب ۲ ایران خودرو...[...]
- حالا چه کار دارید؟ باید تنها بیام یا کسی رو هم با خودم بیارم؟
- نه، لازم نیست کسی رو بیارید، گفتیم قبل از اینکه سراغ راه‌های دیگه بریم با خودتون حرف بزنیم.
- تا چه ساعتی هستید حالا؟
- من ۸:۳۰ تا یک، یک و نیم هستم. شما چه ساعتی می‌آیید، چون من ممکنه جلسه باشم.
- شما شماره‌تون رو به من بدید، زنگ می‌زنم.
- ۴۸۹۰۶۲##
- این تلفن مستقیمه؟
- بله، تلفن خودمه.
- اگر خواستم بیام بهتون زنگ می‌زنم.
- بهتره که بیایید وگرنه...
- خدانگهدار!

۳. به نشر چشمه زنگ می‌زنم و ماجرا را می‌گویم. بعد به شماره‌ای که «م» داده است زنگ می‌زنم. خودش بر می‌دارد، با همان لحن حرف می‌زند همچنان.
- آقای «م»؟
- بفرمایید؟
- من رضایی‌زاده هستم.
- بله...بفرمایید.
- شما شماره‌ی من رو از کجا گیر آوردید آقای «م»؟
- دیگه اگه غیر از این باشه باید شک کنید به ما.
- خب پس یک محبتی کنید. دیگه به من زنگ نزنید. اگر حرفی دارید می‌تونید با ناشر تماس بگیرید.
- پس ما اقدامات خودمون رو انجام بدیم دیگه؟
- هرکاری می خواهید، بکنید.

۴. من از تهدید خوشم نمی‌آید، مخصوصا اگر این شکلی باشد و احساس کنم کسی در پی پاپوش دوختن یا تحریک مجموعه‌ای مثل ایران‌خودرو بوده است. (ناشر و دوستان نزدیکم خبر دارند که چند وقت پیش آقایی که خودش را دانشجوی سال آخر رشته‌ی روزنامه‌نگاری معرفی کرده بود، بعد از مراجعه به ناشر و گرفتن شماره‌ی من، با من تماس گرفت و همین داستان را زیر ذره‌بین گذاشت و بارها تلاش کرد تا عنوان کند داستان‌های این مجموعه واقعی هستند و آخرش هم پرسید که تا به حال کسی از شما به خاطر این داستان شکایت کرده است یا نه! عاقبت هم مشخص شد که آقای «ک» نه تنها دانشجو نیست که از یک نهاد دولتی تماس گرفته است) بنابراین طبیعی است که ماجرا را پیگیری کنم، از طریق دفتر بازرسی ریاست جمهوری و ستاد خبری وزارت اطلاعات، چون فکر می‌کنم وظیفه‌ی حراست یک شرکت خودروسازی تماس با شهروندان و احضار و تهدید آنها به بهانه‌ی نوشتن چنین داستانی در سال ۸۵- و به هیچ بهانه‌ی دیگری- نیست؛ آن هم داستانی که پس از طی مراحل مختلف، از وزارت ارشاد مجوز گرفته است و در بخشی فرعی از روایت‌اش به ماجرایی می‌پردازد که ماه‌ها صدا و سیما، مطبوعات، راهنمایی و رانندگی و مردم درگیر آن بودند و از آن به صراحت حرف می‌زدند.

۵. یک سال پیش وقتی در این یادداشت از پیامدهای حکم دادگاه یعقوب یادعلی می‌نوشتم، هرگز به چنین اتفاقی فکر نمی‌کردم. اگر پیگیری‌های من به اینجا برسد که تماس امروز واقعا از طرف حراست ایران‌خودرو انجام شده و مدیران این شرکت خودروسازی نیز از چنین رویه‌ای حمایت کنند، آن وقت به گمانم داستان شکل جدی‌تری پیدا می‌کند و باید از چیزهای دیگری هم حرف زد. هرچه باشد هنوز به نهادهای نظارتی اعتماد دارم...

عنوان پست، نام رمانی است از کافکا.