« Where the traveller goes | صفحهی اصلی | که از سوال ملولیم و از جواب خجل »
November Rain
February 28, 2009
بازگشتهام از سفر
سفر از من
باز نمیگردد.
«شمس لنگرودی»
نظرها (16) |
لينک مطلب | 7:15 PM
لينکده
- جواد ماهزاده آزاد شد.
با وثیقهی چهارصد میلیون تومانی
- اخبار رادیو در عصر روز «جمعهی خونین»
وقت بگذارید و دانلودش کنید، شنیدنی است- عبید شاکی
- ت مثل...
تلخ، مثل عسل
- آن 33 نفر
یک پزشک
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
واي اين جا فوقالعادهست. سفر حق داره كه برنگرده:)
آتفه | February 28, 2009 8:11 PM
آخ که این شعر...
نفیسه | February 28, 2009 8:47 PM
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی،
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی،
در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی
چه جاي قشنگي، توي سرماي نيم كره شمالي به نو پاييزه نيم كره ي جنوبي زدي؟
;)
پدرام: تکهای از بهشت در نیمکرهی جنوبی زمین جا مانده :)
شملك | February 28, 2009 9:29 PM
ولی ما همه برمی گردیم از چند روز دریا، مرخصی و آزادی...
مسعود | February 28, 2009 9:33 PM
یعنی واقعا پدرام فکر کردی میتونی تو همچین جایی خودتو Shatter بکنی؟ برو رفیق! حال کردی نوش جونت:)
پدرام: :)
مجتبا | February 28, 2009 9:52 PM
welcome back
لیلا | February 28, 2009 10:50 PM
هووم ، عجب آبييه خوش رنگيه
غزال | March 1, 2009 8:36 AM
آقا خوب شد خودت برگشتی دلمون تنگ شده بود ولی بزار سفر برنگرده...واقعن!
اونم همچین سفری :)
محمد | March 2, 2009 1:07 AM
اینجا که ربطی به Lost ندارد؟
پدرام: چرا باید ربط داشته باشد؟
پوریا عالمی | March 2, 2009 11:21 AM
بازگشته ام از عشق
عشق از من
باز نمی گردد.
چنگ و عود | March 4, 2009 1:01 PM
چون آنجا هم خواستند برگردند، سفر نخواست از آنها برگردد.
پوریا | March 4, 2009 4:22 PM
چه صحنه ی لذت آفرینی!
از زندگی | March 5, 2009 5:03 PM
سلام .اقای رضایی زاده. از اینکه به وبلاگ من سر زدید ممنون. از کتابتان هم ممنون جذاب و واقعی بود مخصوصا داستان اخر. پاینده باشید.
میترامعینی | March 7, 2009 12:10 PM
حیف اون مطلب آقای ایران خودرو نبود که کامنتش رو بستید
پدرام: از حاشیههایش کم کنیم بهتر نیست؟
صراحی | March 9, 2009 9:43 PM
http://www.etemaad.ir/Released/87-12-24/151.htm#138
تا از نگرانی در بیای
آبادان | March 14, 2009 11:28 AM
سلاممممممممممممممممممم.
اگر سلام كردن نشانه شخصيت نبود هرگز سلام نمي كردم . كه كليشه اي نباشد. اين روزها بدجور ي دارم تكرار مي شوم. كتاب مرگ بازي بزرگترين بهانه بود براي اينكه وادار شوم توي گوگل دنبال اسم پدرام رضايي زاده بگردم. و حالا اينجا خوشحال يا ناراحت دارم كامنت مي گذارم به اين اميد كه پدرام رضايي زاده مخاطب ام باشد. و نمي دانم مي خواند يا نه اما مي نويسم كه نوشتن خودش براي خودش يك چيز است . يك چيز. فكر مي كردم خيلي حرفها مي توانم داشته باشم وقتي اينجا باشم ولي حالا كه مي بيني دست هايم روي كيبورد ساكت اند.مهم نيست ولي . به اميد روزي كه بخوانم كتاب هاي جديدتري از اين نويسنده ( گرچه اينجا هم خيلي حرف داري كه نخوانده ام). به اميد روزي كه ملاقات هر چند كوتاهي با پدرام رضايي زاده خالق مرگ بازي و شخصيتي كه چهره اش را حالا توي ذهنم دارم تصور مي كنم. به اميد روزي كه روزي . ..... به
اصلان | May 25, 2010 4:13 PM