« این روزها... + پینوشت | صفحهی اصلی | Where the traveller goes »
طعم گس خرمالو
به بهانهی انتشار رمان «نگران نباش»

حتی اگر از «صدا» هم شروع کنیم، باز راه دوری نرفتهایم؛ از داستانهای تجربی اولین مجموعه داستان مهسا محبعلی تا همین تازهترین رمانش، نگران نباش، گرچه فاصلهای است چشمگیر، اما در همین مسیر به ظاهر پر پیچوخم، نشانههایی هم هست برای بازشناختن جهان داستانی امروز نویسندهای که شاید بیشتر از دیگر داستاننویسان همدورهی خود به اصول خود در نوشتن وفادار بوده است. مجموعه داستان صدا معرف داستاننویسی بود که به فرم و ساخت داستان توجه ویژهای دارد و جز آن، تلاش میکرد تا جهان داستانی خود را از مضامین تکرارشوندهای که عنصر جنسیت، تقابلش با جامعه و حاشیههایش به داستاننویسان زن ایرانی تحمیل میکند، دور نگه دارد. رمان وهمآلود و خاص «نفرین خاکستری» و مجموعه داستان «عاشقیت در پاورقی» - با دو داستان متفاوت و موفق «هفتپاره دانای کل» و «عاشقیت در پاورقی»- هم نتیجهی وفاداری محبعلی به همان قرارداد اولیهاند و ماکتهایی از دنیای پایدار، منظم، جذاب و به دور از هرگونه پریشانی «نگران نباش».
ادامه "طعم گس خرمالوبه بهانهی انتشار رمان «نگران نباش»"
لينکده
- آن 33 نفر
یک پزشک
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
کتاب رو هنوز نخوندم ولی یادداشت خوب و روونی بود.
سحر | February 16, 2009 11:04 AM
هيچ وقت ادبيات منثور نويسنده هاي بعد از انقلاب رو دوست نداشتم، بيشتر شعرهاشون هم چنگي به دل نميزنه. اما اين رو ميخونم شايد من اشتباه ميكردم
:)
شملك | February 16, 2009 12:33 PM
رمان بسیار پرکششی است و توالی رویدادها و برخورد خاص شخصیت اصلی با آنها، بر این کشش افزوده.
لیلا | February 16, 2009 1:59 PM
wowww,ki jora't karde intori azat ax begire?! baba bikhial,bahaar dare miad.yaddashtet ham mesle hamishe ziba.
mehrnoosh | February 16, 2009 2:42 PM
از مهسا محبعلی، «نفرین خاکستری» را خواندهام فقط. لذت هم بردم با اینکه داستان کمدی بود تا وهمآلود. ولی موافقام با آن خاص بودناش؛ خیلی. دوست داشتم ایده و نثر را. راحت و روان بود و خوشخوان.
چهار ستاره مانده به صبح | February 19, 2009 7:09 AM
ممنون از لطفی که به من و وبلاگم داشتین و سر زدین. امیدوارم زودتر بتونم کار جدیدی از شما بخونم و به اشتراک بذارمش.
راجع به نگران نباش هم خیلی از یادداشت خوشم اومد و کلا از داستان های شهری خیلی خوشم میاد. از ادبیات مهاجر یه چیزی شبیه آینه های در دار گلشیری هم خوشم میاد
ممنون میشم از نمونه هایی مثل اون رو بهم معرفی کنید
مازیار | February 20, 2009 1:26 PM
سلام
از نوشته های خوبتون واقعاًاستفاده می کنم و لذت می برم.بی نهایت ممنونم.
آقای رضایی زاده، می خواستم از شما خواهش کنم در صورت امکان، همراه معرفی کتاب و اسم نویسنده اش، ناشر کتابم معرفی کنین. پیشاپیش متشکرم.
فریده | February 23, 2009 2:04 PM
درود و سلام
مطالبتون جالبه
بعضي وقتها سري ميزنم ميخونمشون
سفر خوش بگذره
موفق باشي
Ho3ein | February 26, 2009 9:59 AM
az tarighe 40cheragh bash ashna shodam
bas ke jazab bud ye shbe khundamesh
Dust daram az in form ketaba baz bekaunam age mishnasid neda bedid!
shooka | August 25, 2009 11:44 PM