« در حاشیه‌ی قانون سوم نیوتن | صفحه‌ی اصلی | ... »

کسی یک پاک‌کن پیدا نکرده؟

January 9, 2009

گاهی وقت‌ها باید ایستاد، به عقب نگاه کرد و چند اسم را از دفترچه‌ی تلفن پاک کرد. گاهی وقت‌ها، تنها راه احترام گذاشتن به آدم‌ها، خاطرات و نام‌های بزرگ همین است...


پی‌نوشت بی‌ربط: برای داستانی، نیاز به مشورت با پزشکی دارم که بتواند وضعیت یک دست یا پای قطع شده را برایم توصیف کند و به سوالاتم جواب دهد. اگر کسی حوصله‌ی یک ساعت گپ‌و‌گفت را دارد یا می‌تواند مرجعی به من معرفی کند، قدردان محبتش خواهم بود.البته وبلاگستان کم پزشک ندارد و من هم کم‌وبیش چندنفری را می‌شناسم، اما فکر می‌کنم وقتی مستقیم به کسی ای-میل می‌زنی و از او کمک می خواهی، ممکن است برخلاف میل‌اش و تنها به این دلیل که دوست ندارد یا نمی‌تواند «نه» بگوید، به تو جواب بدهد، و این هیچ چیز جالبی نیست.



نظرها

سخته، ولی درسته.

پزشک نویسنده هم داریم‌ها! فکر کنم یک‌نفرشون هم با مصطفا خلجی دوست باشه. شاید بتونی از اون کمک بگیری.

پدرام: نویسنده نباشه بهتره! :)

سلام.پیشنهاد میکنم به یک آسایشگاه بروید و از افرادی که در گیر این مساله بوده اند سوال کنید .اطلاعات دوستان پزشک اگر چه درست است اما باز هم خارجی است .از مجروحان جنگ هم اطلاعات درستی به دست میاورید.

پدرام: ممنونم از توجهتون، اما راستش موقعیتی که در ذهن من است کمی پیچیده است، چطور بگم...این قطع شدن دست ناگهانی نیست و نیاز دارم به آشنایی با فیزیولوژی آن و تغییراتی که با گذشت زمان بوجود می‌آید...

سلام :) اگر دوستان دیگر گرفتار بودند من میتونم کمک تون کنم :)

پدرام: ممنونم از لطفتون...این یعنی می‌شه مزاحم شد دیگه؟:)

من در خدمتم تا جایی که سوادم قد بده :)

پدرام: ممنون...مزاحم می‌شوم حتما.

ما هم در گروه جامعه شناسی پزشکی مون چند پزشک کار درست داریم که مطمئنم در صورت نیاز با روی گشاده پاسخ سوالات تون رو می دن. خلاصه ارادتمند هم هستیم :)

پدرام: شما بزرگوارید خانم دکتر و من همچنان شرمنده‌ی شما...

آقای رضایی زاده کتاب تان را که لطف کرده بودید, رسید. ممنونم. در اولین فرصت می خوانم و نظرم را هم (اگر بخواهید البته)عرض می کنم خدمتتان. موفق باشید

پدرام: خواهش می‌کنم و...چرا که نه، محبت می‌کنید.

پا می کوبم و بلند می گویم پاک نمی کنم...پاکم می کنند...

.
.
پزشک..نه نمی شناسم

رو کمک من هم میتونید حساب کنید جناب رضایی زاده.. دوس پسرم و همچنین همکاران خواهرم(خواهرم نرس هستن) :دی

پدرام: ممنونم از لطفتون...

برادر کتابت را به تازگی خوانده م. بعدا نظرم را به شما می گویم امیدوارم موفق باشی و به روز. بدرود

پدرام: منتظر رسیدن «بعدا» هستم :)

یاد لحظه هایی افتادم که با عصبانیت اسم کسی را از گوشی ام پاک می کنم و یواشکی هی نگاه می اندازم و دوست دارم شماره ای بدون نام بهم زنگ بزند.

سلام پدرام جان، نویسنده وبلاگ خورشیدک، رزیدنت طب اورزانس هستن، برای حرف زدن هم سرش زیاد درد می کنه.
www.khorshidk.blogfa.com

پدرام: ممنون هوتن عزیز...

البته بله
شاید اینطور باشد.
یانه!
درست، مثل دوگانه ای برای دو بی گانه...

نشريه تخصصي داستان همراوي منتظر نگاه گرم شما...

آره فقط شهامت ميخواد اين پاك كردن ...

من پزشك سراغ دارم اگر مايل باشي ميتونم بهش ايميل بزنم و ... بعيد ميدونم نه بگه. اگر خواستي خبرم كن

ایم م م .. پس به همین خاطر بعضی ها شماره تلفنهایشان را با مداد می نویسند .. به فکر روز مبادایی هستند که باید از صفحه روزگار دفتر تلفن با پاک کن پاکشان کنند .. :) ..

سلام. فکر کنم که تا حالا کسی رو پیداکردید در مورد پای قطع شده. بنده دانشجوی دکتری پرستاری هستم و در حدی که بتونم با افتخار کمک می کنم!

سلام ... این وضعیت رو شک دارم یه پزشک بتونه شرح بده طوری که به درد یه نویسنده بخوره ...البته یه جور لو دادن سوژه اس ! تا دکتر پیدا بشه شاید یکی نوشت و چاپ کرد ... روزگار غریبیست ... موفق باشی

پدرام: اولا هرکسی داستان خودش را می‌نویسد...بعد هم اگر کسی فقط از این چند کلمه که اینجا نوشته شده داستان بسازد، دست و قلمش را باید بوسید.

هرگز استفاده از پاک کن نمی تونه لذت بخش باشه چون وقتی سراغش می ریم که یه جایی یه خرابکاری کردیم یه اشتباه یه انتخاب بد و خلاصه یعنی عقب گرد !
خب کی می تونه بگه هرگز نیاز به پاک کن نداشته
اما هرچی بیشتر تو این دنیای وارونه می لولیم کمتر نیاز به پاک کن پیذا می کنیم راجع به خودم که اینجوری بوده
در ضمن امیدوارم داستانی رو که به خاطرش به دکتر نیاز داشتی تو این وبلاگت هم بنویسی

سلام
کتاب مرگ بازی دیروز از نشر چشمه خریدم تا خونه خوندمش. دوستش داشتم مخصوصا دفرچه کوچک...و در خیابان برف می‌بارد. میدونی اوقاتم خیلی تلخه اما نوشته هات از مرگ تلخترش نکرد،باورپذیرترش کرد،ممنون بازهم بنویس ،خوب بنویس مثل همیشه ،اما زود بنویس دلم تنگ میشه برای نوشته هایی که مثل زندگیه

پدرام: خوشحالم که بعضی داستان‌ها را دوست داشته‌اید و ممنونم که اینجا نوشتیدش.

سلام. خواستم بگم هر درهم شکستگی جای یک امیدواری بزرگه!!! چون برای از نو ساختن اغلب نیاز داریم که چیزهایی رو خراب کنیم! چی می گند ؟!! بکوبونیم!!! در هم بشکنیم!

life is the art of drawing without erase!
جمله تون جوریه که تواماعین عدالت و بی عدالتیه

سلام.باكمال ميل حاضرم به سوالات شما در حد آگاهي هام جواب بدم.دوست ارتوپدي هم دارم كه مي تونم اونهايي كه نمي دونم رو ازش بپرسم.خوشحال مي شم كه بتونم كمكي بكنم.

سلام
من دائما به وبلاگ شما می ایم و مطالبتان را یک جا می خوانم و سر می کشم . مزه مزه می کنم و لذت می برم

سلام من یه بار دوره دانشجوییم تو اتاق عمل با کمک یه ارتوپد یه پا قطع کردم.مشکل طرف زخم پای دیابتی بود ،بیچاره حال غریبی داشت،زیاد باهاش قاطی نشدم ولی شاید بتونم کمی از درونش رو تشریح کنم.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)