« هارونیه | صفحهی اصلی | چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است »
قرنطینه
خیال میکردی عاشقترین حوای دنیاست، وقتی کنارت بود و زنانگیاش را آنطور بینظیر با تو قسمت میکرد. شاید برای همین بود که وقتی میگفت:«توی این دنیا دیگر هیچچیز مثل نوشتن ارضایم نمیکند» یا وقتی نم اشکهایش مینشست روی نوک انگشتهایت و صدایش به لالهی گوشت میچسبید که « من آدم تنهایی هستم، خیلی تنها. جز نوشتن، هیچ چیز و هیچکس برایم نمانده...»، باورت نمیشد؛ میگفتی خسته است لابد، رمانش پیش نمیرود حتما، خوب میشود... و بعد به خودت شک میکردی، که کجا کم بودهای یا نبودهای اصلا.
تقصیر تو نبود، حالا این را میفهمی، که شدهای یکی مثل او؛ و جز نوشتن و یک خانوادهی سهنفره، همه چیز برایت بیرنگ است و بیارزش...
اینجا چند وقتی رنگ عوض میکند و لنگ میزند!
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)