« Far From Heaven | صفحهی اصلی | این یادداشت تا دلتان بخواهد مخاطب خاص دارد! »
همهی داستانها جایی به نویسندهشان میرسند
چند جمله با دوستان کارگزارانی:
بعد از چند سال سروکله زدن با دوستان مطبوعاتی، اصول و قوانین نانوشتهی صفحات ادبی را یادگرفتهام و میدانم که سهم هیچ نویسندهی جوان کتاباولیای، گفتوگوی تمام صفحه نیست. اما در این چند سال این را هم یادگرفتهام که وقتی گفتوگویی قرار است ستون باشد و نه -برخلاف وعدههای پیش از مصاحبه- نیم صفحه، دیگر جایی برای عکس دِفرمه شدهی آن آدم بخت برگشته وجود ندارد؛ و باز این را یادگرفتهام که وقتی یک گفتوگوی پیاده شده را برای همان بختبرگشته میفرستیم و طرف سه بار و از هر سه نفر درگیر در صفحهی ادبیات روزنامه میپرسد که این گفتوگو، بدون لید، چه حجمی باید داشته باشد و از هر سه نفر یک جواب را میشنود و گفتوگو را بر پایهی حرف آن سه نفر تنظیم میکند، دیگر حذف یک جمله هم معنی ندارد؛ چه برسد به اینکه شما یک سوال و جواب طولانیاش را به طور کامل حذف کنید و حواستان هم نباشد که سوال بعدی در ادامهی سوال حذف شده است و با این کار همه چیز را مضحک جلوه میدهید.
حالا هم میتوانید این حرفها را بگذارید به حساب توهم، خودشیفتگی، غرور یا هزار و یک کوفت و زهرمار دیگر، مهم نیست؛ اصلا مهم نیست. اما باور کنید اینطور چاپ کردن گفتوگو، و از یال و دم این- شیر که نه- گربهی زپرتی و ریقو زدن، هیچ ارزشی ندارد. اگر آدمی، کتابی، موضوعی، ظرفیت و لیاقت نیمصفحه از روزنامه را هم ندارد، خب سراغش نروید، یا اصلا از اول همه چیز را بهش بگویید و داستان را جور دیگری تعریف نکنید. بیکارید برای خودتان حاشیه درست میکنید؟ من فکر میکنم این کار اسمش فریبکاری است، نه لطف! بهتان برمیخورد؟ اشکالی ندارد، تازه با هم بیحساب میشویم.
---------------------------------------
آنچه میخوانید متن کامل گفتوگوی من و مهیار زاهد است که برای انتشار در روزنامه تنظیم شده بود و امروز، با جرح و تعدیل، در روزنامه ی کارگزاران منتشر شده است.

- این طور که پیداست به شدت از بازی با خواننده یا غافلگیر کردن او گریزانی و به نوعی میخواهی صادقانه داستان خود را برایِ مخاطب روایت کنی؟
خب، من کلا با پیچ و تاب دادن به روایتِ داستان و بازی دادن خواننده مشکل دارم. دلم میخواهد داستانم طوری پیش برود که مخاطبم از قصه و روایت لذت ببرد؛ نه خودم را آزار بدهم و نه مخاطبم را. همین که بتوانم داستانی بنویسم که آخرش برای خواننده دستاوردی داشته باشد برای من کافی است. حال این دستاورد میتواند تقسیمِ یک حس باشد یا لذت بردن از قصه، مضمون یا حتی شیوه روایت.
- اینگونه نوشتن آسان نیست، فکر میکنی چهقدر میتوانی این خط را ادامه بدهی؟
کارِ سختی است، اما من هم عجلهای ندارم. همین مجموعه، حاصل هفت-هشت سال داستاننویسی است و این داستانها بیدلیل کنار هم ننشستهاند. سعی کردهام به جهانی که دوست دارم نزدیک بشوم و فکر میکنم حتی با وجود ضعفهایی که دارم، در شکل دادن به کلیت آن جهان داستانی موفق بودهام یا دستکم راهم را پیدا کردهام. در «فانفار» ، «دفترچه کوچک خاطرات من» و «مرگبازی» نشانههایی است برای من که راهم را گم نکنم. بگذار چند سالی بگذرد، این تازه اول قصه است و من هم اول راهم، بعد یک روز مینشینیم و دربارهاش حرف میزنیم.
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)