« ... | صفحهی اصلی | ضد توهم »
از میان نامههای این روزها...
November 12, 2008
دلتنگی همیشه هست، فقط گاهی میشود حس غالب و همه چیز را کنار میزند؛ دیگر چه فرقی میکند که برای تو با پاییز شروع شود و برای من با رگبارهای اردیبهشت و خیابانهای خیس تهران؛ همیشه بوده، همیشه هست و خب، از هیجکس هم کاری بر نمیآید...
نظرها (13) |
لينک مطلب | 11:25 PM
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
دلمون حسابی واستون تنگیده بود جناب رضایی زاده...
راس میگید این دلتنگی واسه همه هست برای شما اردیبهشت، برای اون یکی پاییز و اون یکی زمستون ... همیشه هست و از هیچکی هم کاری بر نمی آید ...
نازلی ل.م | November 13, 2008 2:19 AM
و چه خوب که هست. چه خوب که هست این "حس بیکلام" و این "قشنگترین اتفاق بد دنیا" و یادمان میآورد که دل داریم و تنگ میشود و عادت نمیکنیم و "عادت کردن حرف اول تکراری شدن نمیشود".
لیلا | November 13, 2008 12:34 PM
این نوشته ات تنها علت پست آخر من است.
سیاوش | November 13, 2008 2:32 PM
دلتنگی هم یکی از همان حسهای اسطوره ای است که ما گاهی فراموشش می کنیم و همین می شود که گم می شویم و این ابتدای اگاهی است
شهره | November 13, 2008 4:38 PM
اما دلتنگی با همه بد بودنش یه جور یادآوری زنده بودن دورن آدمه حالا هرچند کمی دردناک هم باشه
شملک | November 13, 2008 5:05 PM
تو دلت تنگه و هیچ لعنتی نیست که اینو بهش بگی واقعا مهم نیست که دلت تنگه مهم اینه که کسی نیست بهش بگی دلت تنگه
سحر | November 13, 2008 7:35 PM
دل برای تنگ شدن است.
آن که دلش تنگ نشود و همیشه فراخ باشد فکر می کند که دل دارد؛
ندارد اما!
میم | November 13, 2008 7:49 PM
akhe in mozu ke nazar dadan nadare!ye hesse ke hame tajrobash kardan,faghat bazi adamha amightar dargiresh budan va behtar bahash ashna hastan.adame deltang chizi vase neveshtan nadare...
mehrnoosh | November 13, 2008 11:25 PM
فوق العاده بود ...جدا از دست کسی کاری ساخته نیست
سهند خانوم | November 15, 2008 10:01 AM
فکر ميکردم حداقل يه زنگ به من بزني و بگي سرت شلوغه و نميتوني بياي
اما بعد فکر کردم بابا اين روزا همه سرشون شلوغه
بعدش فکر کردم چرا بجاي اينکه گير بدي به اينو اون خودت زنگ نميزني
خب فکر کردم منم بايد به 10 نفر زنگ بزنم که الان همشون دارن فکر ميکنند که من بايد حداقل بشون زنگ ميزدم
پا از اين همه فکر ديدم بهتره مثل هميشه زندگيو بگيري به آلت تناسليت البته جالبه که بگم برا ما ايرانيها بهتره اسمشو بزاريم آلت ادراري
چون ما ها که از پس بچه بزرگ کردن بر نميايم
با اين همه تورم
مي خواستم يه گيري هم به يادداشت چاووشيت بدم
ديدم من که مال اين حرفا نيستم
ضمن اينکه کار جالبي هم نبود که بخواهي ازش دفاعي کني
اما فکر کردم که پسر ما تو زندگيمون بدبختي کم داريم بايد يه چنتايي خوانندههم داشته باشيم که هي برامون مرثيه خواني کنند پسر بذار بخونه
اين که داره ميخونه موضوع زندگي منه
بذار بخونه
ولوم بده
ما همه داريم کجا ميريم
به سوي سياهي
هاااااااااااااااي
عليرضا | November 15, 2008 6:18 PM
درود
با بررسی "روی ماه خداوند را ببوس" اثری از "مصطفی مستور" به روز هستم.
موفق باشید
مجید | November 15, 2008 9:13 PM
سلام ... چه حس خوبی داره این ناتور ... و این دلتنگی مدام
atousa | November 16, 2008 10:30 AM
سلام ... مطمئن شدم برای توقیف یا ورشکستگی یک نشریه باید مشتری آن شوم ... داشتم فکر می کردم برای جشنواره مطبوعات چه نشریاتی شرکت کردند
atousa | November 19, 2008 9:01 AM