« دست تاریک، دست روشن | صفحهی اصلی | ... »
چرا نمیشود دوستش نداشت؟
مهمترین ویژگی کنعان این است که فیلمی است بر اساس یک داستان کوتاه و نه تنها قصهاش وامدار آن داستان کوتاه است، که ساختارش نیز ناگزیر، شانه به شانهی داستان کوتاه پیش میرود. کنعان برای مخاطب تنبل و آسانگیر ساخته نشده، مخاطبی که عادت کرده است به خواندن رمانهای خوشخوان و دیدن -تنها- آنچه نمایش داده میشود، میانهای با داستان کوتاه، تخیل، تصویرسازی و«ادامه دادن» ندارد، جزئیات تاثیرگذار را نمیبیند و با ساختار کوه یخ بیگانه است. دقیقا به همین دلیل است که فکر میکنم هیچ منتقدی - اگر در پیچ و خم باورهای کلاسیک و خطکشی شده گیر نکرده باشد- نمیتواند کنعان را فیلم خوبی نداند؛ نمیتواند فاصلهگذاریهای حقیقی و شیوهی روایت او و پرشهایش را دوست نداشته باشد و معماری ظریف او را در ساختن جهان کمنظیرش نادیده بگیرد.
کنعان برای من اما میتوانست یک فیلم بینظیر باشد، اگر پایانبندی دیگری داشت. سکانس درخشانی در میانههای فیلم هست که به گمانم اگر شیوهی روایت و قصه اجازه میداد و جای پایانبندی فعلی مینشست، میشد چیزهای بیشتری در ستایش کنعان نوشت؛ همانجا که همه چیز ویران شده و مینا در تاریکی شب، رو به دریای کم وبیش متلاطم ایستاده است. و چه کسی است که نداند این سکانس خود خود زندگی است؟
لينکده
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان
- هشت کتاب در دور نهایی جایزهی هفتاقلیم
مهر
- تا هر لحظه هوس کردم عاشقت باشم
ازدواج- شعری از مجتبا پورمحسن
- بازی کردن با آبروی یک صنف فرهنگی
کاوه فولادی نسب

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)