« احساس سوختن به تماشا نمیشود | صفحهی اصلی | تصویر تو... »
چیزهایی که میخواهم نگه دارم
برای میم...
یک ساعت شد انگار، نمیدانم، گریهاش بند نمیآمد، کم نیست یک ساعت اشک ریختن، حالا مطمئن نیستم، شاید هم کمتر، ولی بند نمیآمد گریهاش. من فقط گوش میدادم، تمام آن مثلا یک ساعت. خب چیزهایی هم گفتم، فکر کنم ولی نمیشنید، روضهی خودش را میخواند، از تنی که دیگر مال او نبود حرف میزد و از چشمها. میگفت چشمها را میشناسد، دیگر هیچ چیز مثل روز اولاش نمیشود. اشتباه میکرد، نمیشناخت، میدانستم که اشتباه میکند، طرف را میشناختم آخر، داشت تنبیهاش میکرد فقط، دوستاش داشت، بیشتر از هر کس دیگری... بیچاره اما نمیدانست، برای همین گریهاش بند نمیآمد. خیال میکرد تمام شده همه چیز، که دیگر نداردش، که خط کشیده است روی خواب و خیالهایش. زنگ زده بود که بگویم چهکار کند، مانده بود توی گل، مثل آدمهای دیگر، به آخر خط که نزدیک میشوند زنگ میزنند، بعد هم میروند تا اشتباه بعد. خودش میگفت اشتباه، هقهقاش نگذاشت جمله را درست بشنوم، اما اشتباه را محکم و کامل گفت، کلمهی کثیفی نیست خب، پاک کردن کلمات سادهتر است همیشه، برای هرکسی پیش میآید، با خیانت فرق دارد، میشود از کنارش گذشت خیلی راحت. آدم است دیگر، اشتباه میکند، اشتباهی کسی را میبوسد که نباید، دوستت دارم را برای همه خرج میکند، دنبال تجربههای تازه میرود، خودشان که میگویند اینها همهاش تجربه است و تا تنت را به اشتراک نگذاری خیانت نکردهای... لاطائلات دنیای مدرن است دیگر، شاید هم ما اشتباه میکنیم، نمیدانم، همه چیزش میرسد به تن... حق داری خب، من هم نمیفهمم، عقب افتادهایم شاید از این دنیا، اصلا برای همین میآیند سراغمان... فاصله که میافتد بینمان، بهتر میبینی کجا گیر افتادهاند و چطور میشود بیرون کشیدشان از آن همه اشتباه. نه... بعدش دیگر زنگ نزد، حتما جمع کرده ماجرا را که دیگر زنگ نزده، دوست ندارم دوباره صدای گریهاش را بشنوم، خدا کند خوش باشند، من هم دیگر تلفنها را جواب نمیدهم، به قول خودت لازم نیست همیشه خوب باشیم که، همین که بد نباشی کافی است. این حرفها هم بماند پیش خودمان، مثل حرفهای دیگر، چند سال دیگر میآییم سراغشان دوباره و به همهشان میخندیم، به همه چیز...
- «عنوان» پُست -و نه خود پُست!- نام فصلی است از رمان «ویران میآیی» حسین سناپور.
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
به خاطر میآوری؟
یک بار از من پرسیدی که آیا چیزی هست که به کسی قرضش ندهم؟
مدتها به این فکر کردم
و حالا میدانم که یک چیز هست که آن را هرگز به کسی قرض نخواهم داد...
۲۰۴۶
ونگ کار-وای
wellgard | October 24, 2008 10:27 PM
پدرام جان این روزها چند نفری دارند از تو تعربف می کنند. بترس. اینها قرضی می گذارتد کنار پیاله تا روز مبادا. نوبت شما هم می رسد. خودت خوب می دانی مجموعه ات مجموعه ضعیفی است. کسان دیگری هم هستند که خوب می نویسند. پس رو راست باش تا بهتر بنویسی و به این نان قرض دادنها توجهی نکن عزیز. شاید از من دلگیر شوی. اما تو اگر از من دلگیر شوی بهتر است که تعریفهای تو خالی بکنم.بنویس یا بگذار جند سالی بکذرد آن وقت می دانی مجموعه یک سیاه مشق است. من اگر تلخ می گویم ناراحت نیستم اما تو تلخ نشو. بهتر می دانم بی خود هندوانه زیر بغلت نگذارم. خود خودت را به تو نشان بدهم بهتر است عزیز.
شاد باشی.
یک دوست
پدرام: ممنونم از توجهتان...ولی کاش خودتان را معرفی میکردید تا «دوستان»ام را بهتر بشناسم و سراغ حدس و گمان نروم. من قبلا هم گفتهام که ادعایی ندارم، میدانم که کسان دیگری هم هستند که خوب مینویسند. مرگبازی قطعا شاهکار نیست، اما «ضعیف» هم نیست و به نظر خودم یک «کار اول آبرومند و قابل دفاع» است، که اگر جز این فکر میکردم، هرگز به دست ناشر نمیسپردمش. حالا اگر دوست دارید می توانید بگذارید به حساب غرور و خودشیفتگی...که حتی اگر اینطور باشد باز از ریاکاری بهتر است!
از اینکه اینقدر نگران من هستید متشکرم...
پ.ن: اصفهان خوش میگذرد راستی؟
یاسین | October 25, 2008 1:53 AM
چقدر کلمات ٍنزدیک گذشته ام بود.کاش هیچوقت این تجربه ها سراغ ادم نیاد.یا ادما هرگز سراغش نره.
سارا | October 25, 2008 10:42 AM
خوب و بد...خیلی زیاد خرج میکنیم این سکه را. مسی است که طلا مینمایاند.قلب است.
متین | October 25, 2008 5:53 PM
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود. در اتاق جراحی که کم مونده بود. مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد: کشیدن پوست صورت، تخلیه چربیها(لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم . همچنین به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بعد از بیمارستان بود. از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد.
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !
نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!!
sara | October 28, 2008 9:15 PM
من این رمان رو خیلی دوست داشتم .
نیمرخ | October 29, 2008 9:44 AM