« ... | صفحهی اصلی | بیا دربارهی طعمش حرف بزنیم »
زنی با چشمهای من
آنوقت _ يادت است؟_آن شب كه كنار پل خواجو ايستاده بوديم و تو داشتی صحنه را توصيف میكردی تا من را سرگرم كنی... من كه گوش نمیدادم. میدانستم قصدت چيست. خيال میكردی با اين حرفها، مثلاً با توصيف دقيق نحوهی قرارگرفتن چراغها و انعكاس آنها در آب رودخانه و گفتن اينكه غرفهها نارنجیرنگاند و نمیدانم... گفتم كه گوش نمیدادم. همهاش توی اين فكر بودم كه به تو بگويم... يادم نيست. میفهميدم كه میخواستی كاری بكنی كه مساوی بشويم. براي همين هم عصبانیام میكردی. هان يادم آمد، گفتم: «كاش جايی میرفتم كه نمیتوانستم برگردم.» كريستين دستم را گرفته بود و تو داشتی حرف ميزدی. انگار من پرسيدم: «آب رودخانه چه رنگ است؟» تو اول سعی كردی چيزهايی بگويی. يادت است كه؟ بعد انگار فهميدی كه نميشود. شايد هم فهميدی كه دستت انداختهام، براي همين ساكت شدی. اما آخر تو، از پوست، پوست آدم چه میفهمی، هان؟ هيچ. تو فقط میبينی. نه؟ و فكر كردهای كه مثلاً وسيلهی ارتباط آدم با آدم چشم است و زبان و گاهی گوش. برای همين گفتم: «دلم میخواست جايي میرفتم كه ديگر نمیتوانستم برگردم.» تو نفهميدی كه چرا اين را گفتم. حالا هم هيچ دلم نمیخواست جلو تو گريه كنم. مستم. خوب، میدانی عادت ندارم. آنهم وقتی تو هی ريختی. من كه حواسم نبود. تو هم حتماً ليوان مرا پر میكردی. هرچه گفتم: «كم بريز.» گوش ندادی. يعنی نخواستی، به نفعت نبود. من هم كه نفهميدم، نديدم كه تو هم بخوری. عادت هم كه نداری بگويي بهسلامتی تا بفهمم كه میخوری. شايد هم خوردی. اگر هم برای من گريه میكنی؛ يعني اينطور كه از صدای هقهقت میفهمم، هقهق كه نه، همين صدايی كه خودت هم حتماً میشنوی... خواهش میكنم. نمیخواستم ناراحتت كنم. كم لطفاً. اگر دلت خواست خيلي بريز. اما فكر نكن كه میتوانی مرا مست كنی. نه، من راحتم. خودت گفتی: «راحت باش. خودت باش.» بهسلامتی! نمیدانم چرا دلم میخواهد همهچيز را برای تو بگويم. با وجود آنكه میترسم. باشد. نوش! لطفاً به كريستين نگو كه من گريه كردهام. اگر هم گفتی بگو مست بود، بگو من اذيتش كردهام، همانطور كه كردی. اما فكر نكن كه من میخواهم از حق حيات خودم دفاع كنم، از حق بودنم روي اين زمين... يادت هم باشد نبايد از اين موقعيت نتيجه بگيری، [...] حتماً. اما، خوب، گاهی... خوب نيست. نبايد هم باشد. براي اينكه من... گفتم كه با پوستم حس میكنم. حالا هم كه میخواهی... يعني آن شب هی میپرسيدی: «چه كسی را دوست داری؟» بايد بتوانی تحمل كنی، مجبوری بشنوی كه من دوستت دارم. باور كن. آنهم ترا، مثل تو آدمي را كه حالا... يا بعد _ نمیدانم _ میروی سراغ كريستين و بهاش میگويی كه... خوب، بگو! مهم نيست. اصلاً میتوانی بروی و يك داستان در مورد من بنويسی. میدانی، حتی میتوانی اسم مرا هم بياوری. مختاری. مهم نيست. ديگر برای من مهم نيست. گفتم كه من از كسي انتظاری ندارم. از تو هم ممنونم كه ايندفعه اقلاً نخواستی بازی دربياوری و مثلاً اشكهای مرا پاك كنی، يا اين چينهای پايين چشمم را پاك كنی كه مثلاً جوانتر بشوم. بهسلامتی!
«کریستین و کید- هوشنگ گلشیری»
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)