همه ی آن چیزهایی که میخواهید دربارهی مرگبازی بدانید!
قرار بود چیزی در حاشیهی مرگبازی ننویسم و فقط این لینکده آرام و بیسروصدا به یادداشتهای مربوط به مرگبازی لینک بدهد و صدا هم از کسی درنیاید؛ اما راستش نشد، یعنی دو سوالی که کم و بیش این روزها تکرار میشوند و کمکم دارند حاشیه میسازند، نگذاشتند و وادارم کردند که چیزکی دربارهشان بنویسم...
۱. مرگبازی دو ویراستار دارد، یکی سیدرضا شکراللهی عزیز است که وظیفه داشتم از لطف کمنظیرش تشکر کنم و «حقوق معنوی» کارش را محترم بشمارم و دیگری دوست خوبم «مهدی یزدانی خرم» است که نامش در شناسنامه کتاب آمده است. این چیزی است که شما هم میبینید، اصل ماجرا اما نه - به قول بعضی دوستان- «دهنکجی» من به کسی است و نه تلاش برای بی اعتبار کردن کاری انجام شده. داستان این است که من پیش از آنکه کتاب را برای بررسی به نشر چشمه بسپارم، کار را برای ویراستاری به سیدرضا شکراللهی رساندم. سید خوابگرد هم محبت کرد و مثل یک ویراستار درجه یک - و به همان شکلی که در هر جامعه متمدنی مرسوم است- کتاب را ویرایش کرد؛ هرجا لازم بود سعی کرد نثر را روانتر و زبان را یکدست کند، کلمات نامناسب را با کلماتی دیگر جایگزین کرد، به علائم نگارشی دستی کشید، خواست که یکی از داستانها را از مجموعه کنار بگذارم و یکجا، در داستان «یک روز آفتابی برای جغد»، پیشنهاد داد که ساختار داستان تغییر کند.
بعضیها ممکن است چنین اجازهای را به هیچ ویراستاری ندهند و شان خودشان را بالاتر از آن بدانند که کارشان را قبل از سپردن به ناشر، به یک ویراستار باتجربه، حرفهای و «آشنا با فضای ذهنی» خود بسپارند؛ بحثی دربارهی درست یا غلط بودن چنین باوری ندارم و جای این بحثها هم اینجا نیست، آنچه پیش آمده اما نشان میدهد که من از این دسته نیستم و پنهان هم نمیکنم که از حاصل کار سید خوابگرد راضیم و فکر میکنم بعد از ویرایش او، کار سرو شکل بهتری پیدا کرده است.
نشر چشمه که کار را پذیرفت، از آنجا که هزینهی ویراستاری را خودم پرداخته بودم، قکر میکردم(یم) دیگر مشکلی برای معرفی سیدرضا شکراللهی به عنوان ویراستار کتاب وجود ندارد؛ اما قوانین نشر چشمه چنین اجازهای را به ما نداد و کار برای بررسی به یکی از دو ویراستار رسمی نشر چشمه سپرده شد. در واقع نشر چشمه معتقد بود که طبق قراردادی که با ویراستاراناش دارد- فارغ از اینکه شما کار را پیش از این با هزینهی شخصی به ویراستاری معتمد سپردهاید- باید کار را برای بررسی نهایی به ویراستاران خود بسپارد و نام آنها را در شناسنامه کتاب بیاورد. مهدی یزدانی خرم هم طبق همان قرارداد وجزییاتش کتاب را بررسی کرد. البته کار مشکل چندانی نداشت؛ اما مهدی رسمالخط مرگبازی را به رسمالخط «چشمه» نزدیک کرد، در داستان «خورشیدگرفتگی» چند پیشنهاد خیلی خوب برای اصلاح لحن و نوع نگاه راوی داشت، در داستان «مرگبازی» دو دیالوگ را اصلاح کرد و در داستان « در خیابان برف میبارد یا...» از شکل گرفتن یک اشتباه تاریخی جلوگیری کرد.
این تمام آنچیزی است که اتفاق افتاده است؛ هرچند من هم فکر میکنم که ماجرا میتوانست حور دیگری تمام شود، اما طبیعی است که هر ناشری قوانین خاص خودش را داشته باشد. آنچه برای من مهم است خود «مرگبازی» است و این حقیقت دلچسب که این کتاب «گاف» ندارد. خیال میکنم حالا دیگر سهم هرکس هم در این میان مشخص شده و بهتر است بیشتر از این دنبال کنجکاوی، شیطنت یا حتی تسویهحسابهای شخصی نباشیم.
۲. خورههای سریال F.R.I.E.N.D.S حتما یادشان هست که در یکی از فصلها، بعد از خیانت راس به ریچل، میان این دو عاشق دلخسته چه میگذرد. راس که فکر میکرد ِریچل را از دست داده، در شبگردی بعد از دعوایشان با دختری آشنا میشود و...خب، به هزار و یک دلیل موجه و غیرموجه عاقبت به ریچل خیانت میکند. فردا صبح اما ابرهای تیره کنار میروند و دو عاشق دوری را تاب نمیآورند و بر میگردند سر زندگیشان. راس اما آرام نمیگیرد و به خیانت آن شب اعتراف میکند و جنگی سخت آغاز میشود! در میانههای جنگ و رجزخوانیهای معشوق، ریچل مدام این سوال را تکرار میکند که راس چرا به او خیانت کرده است؟ و آیا دخترک زیباتر و جذابتر و [...]تر و بهتر از او بوده است؟ جواب راس صادقانه و در عین حال احمقانه است: She was different!
حالا حکایت من، مرگبازی و داستان «درخیابان برف میبارد یا...»، لگدهای رهگذران به این داستان و سرزنشهایشان هم همین است. دروغ نیست اگر بگویم در این داستان-که میدانم ضعیفترین داستان مجموعه است- لحظاتی وجود دارند که بینهایت دوستشان دارم، ممکن است جای یک معاشقهی کامل با کسی که یک عمر دوستش داشتهای را نگیرد، اما پر است از شیطنت و «تفاوت». پس هی چپ نروید و راست نیایید و نپرسید که این داستان را چند دقیقهای نوشتهای و چرا حذفش نکردهای و ال و بل و جیمبل که بعد من مجبور شوم سرکارتان بگذارم و آسمان و ریسمان ببافم! ماجرا به همین سادگی است که میشنوید، باید چیزهایی را تجربه میکردم تا حسرتشان تا آخر عمر آزارم ندهد، و اگر کم ترین فایده حضور این داستان در مجموعه پاک کردن همان حسرت باشد، برای من کافی است...
« صفحهي بعدي | صفحهي قبلي »
لينکده
- تفنگهای دستهنقرهی سروش روحبخش
شما چیهاتان را هیچ وقت پس نگرفتید؟
- اینجا خاورمیانه است
پوریا عالمی
- لغو مجوز ایراندخت
و توقیف «اعتماد»
- پرتره به شفق رسید.
نقد و بررسی مجموعه داستان امیرحسین یزدانبد
- تعطیلات
پاگرد


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)