« زمین سوخته | صفحه‌ی اصلی | ... »

همه ی آن چیزهایی که می‌خواهید درباره‌ی مرگ‌بازی بدانید!

October 4, 2008

قرار بود چیزی در حاشیه‌ی مرگ‌بازی ننویسم و فقط این لینکده آرام و بی‌سروصدا به یادداشت‌های مربوط به مرگ‌بازی لینک بدهد و صدا هم از کسی درنیاید؛ اما راستش نشد، یعنی دو سوالی که کم و بیش این روزها تکرار می‌شوند و کم‌کم دارند حاشیه می‌سازند، نگذاشتند و وادارم کردند که چیزکی درباره‌شان بنویسم...

۱. مرگ‌بازی دو ویراستار دارد، یکی سیدرضا شکراللهی عزیز است که وظیفه داشتم از لطف کم‌نظیرش تشکر کنم و «حقوق معنوی» کارش را محترم بشمارم و دیگری دوست خوبم «مهدی یزدانی خرم» است که نامش در شناسنامه کتاب آمده است. این چیزی است که شما هم می‌بینید، اصل ماجرا اما نه - به قول بعضی دوستان- «دهن‌کجی» من به کسی است و نه تلاش برای بی اعتبار کردن کاری انجام شده. داستان این است که من پیش از آنکه کتاب را برای بررسی به نشر چشمه بسپارم، کار را برای ویراستاری به سیدرضا شکراللهی رساندم. سید خوابگرد هم محبت کرد و مثل یک ویراستار درجه یک - و به همان شکلی که در هر جامعه متمدنی مرسوم است- کتاب را ویرایش کرد؛ هرجا لازم بود سعی کرد نثر را روان‌تر و زبان را یکدست کند، کلمات نامناسب را با کلماتی دیگر جایگزین کرد، به علائم نگارشی دستی کشید، خواست که یکی از داستان‌ها را از مجموعه کنار بگذارم و یک‌جا، در داستان «یک روز آفتابی برای جغد»، پیشنهاد داد که ساختار داستان تغییر کند.
بعضی‌ها ممکن است چنین اجازه‌ای را به هیچ ویراستاری ندهند و شان خودشان را بالاتر از آن بدانند که کارشان را قبل از سپردن به ناشر، به یک ویراستار باتجربه، حرفه‌ای و «آشنا با فضای ذهنی» خود بسپارند؛ بحثی درباره‌ی درست یا غلط بودن چنین باوری ندارم و جای این بحث‌ها هم اینجا نیست، آن‌چه پیش آمده اما نشان می‌دهد که من از این دسته نیستم و پنهان هم نمی‌کنم که از حاصل کار سید خوابگرد راضیم و فکر می‌کنم بعد از ویرایش او، کار سرو شکل بهتری پیدا کرده است.
نشر چشمه که کار را پذیرفت، از آنجا که هزینه‌ی ویراستاری را خودم پرداخته‌‌ بودم، قکر می‌کردم(یم) دیگر مشکلی برای معرفی سیدرضا شکراللهی به عنوان ویراستار کتاب وجود ندارد؛ اما قوانین نشر چشمه چنین اجازه‌ای را به ما نداد و کار برای بررسی به یکی از دو ویراستار رسمی نشر چشمه سپرده شد. در واقع نشر چشمه معتقد بود که طبق قراردادی که با ویراستاران‌اش دارد- فارغ از اینکه شما کار را پیش از این با هزینه‌ی شخصی به ویراستاری معتمد سپرده‌اید- باید کار را برای بررسی نهایی به ویراستاران خود بسپارد و نام آن‌ها را در شناسنامه کتاب بیاورد. مهدی یزدانی خرم هم طبق همان قرارداد وجزییاتش کتاب را بررسی کرد. البته کار مشکل چندانی نداشت؛ اما مهدی رسم‌الخط‌ مرگ‌بازی را به رسم‌الخط «چشمه» نزدیک کرد، در داستان «خورشیدگرفتگی» چند پیشنهاد خیلی خوب برای اصلاح لحن و نوع نگاه راوی داشت، در داستان «مرگ‌بازی» دو دیالوگ را اصلاح کرد و در داستان « در خیابان برف می‌بارد یا...» از شکل گرفتن یک اشتباه تاریخی جلوگیری کرد.
این تمام آن‌چیزی است که اتفاق افتاده است؛ هرچند من هم فکر می‌کنم که ماجرا می‌توانست حور دیگری تمام شود، اما طبیعی است که هر ناشری قوانین خاص خودش را داشته باشد. آن‌چه برای من مهم است خود «مرگ‌بازی» است و این حقیقت دلچسب که این کتاب «گاف» ندارد. خیال می‌کنم حالا دیگر سهم هرکس هم در این میان مشخص شده و بهتر است بیش‌تر از این دنبال کنجکاوی، شیطنت یا حتی تسویه‌حساب‌های شخصی نباشیم.

۲. خوره‌های سریال F.R.I.E.N.D.S حتما یادشان هست که در یکی از فصل‌ها، بعد از خیانت راس به ریچل، میان این دو عاشق دلخسته چه می‌گذرد. راس که فکر می‌کرد ِریچل را از دست داده، در شب‌گردی بعد از دعوایشان با دختری آشنا می‌شود و...خب، به هزار و یک دلیل موجه و غیرموجه عاقبت به ریچل خیانت می‌کند. فردا صبح اما ابرهای تیره کنار می‌روند و دو عاشق دوری را تاب نمی‌آورند و بر می‌گردند سر زندگی‌شان. راس اما آرام نمی‌گیرد و به خیانت آن شب اعتراف می‌کند و جنگی سخت آغاز می‌شود! در میانه‌های جنگ و رجزخوانی‌های معشوق، ریچل مدام این سوال را تکرار می‌کند که راس چرا به او خیانت کرده است؟ و آیا دخترک زیباتر و جذاب‌تر و [...]‌تر و بهتر از او بوده است؟ جواب راس صادقانه و در عین حال احمقانه است: She was different!
حالا حکایت من، مرگ‌بازی و داستان «درخیابان برف می‌بارد یا...»، لگدهای رهگذران به این داستان و سرزنش‌هایشان هم همین است. دروغ نیست اگر بگویم در این داستان-که می‌دانم ضعیف‌ترین داستان مجموعه است- لحظاتی وجود دارند که بی‌نهایت دوستشان دارم، ممکن است جای یک معاشقه‌ی کامل با کسی که یک عمر دوستش داشته‌ای را نگیرد، اما پر است از شیطنت و «تفاوت». پس هی چپ نروید و راست نیایید و نپرسید که این داستان را چند دقیقه‌ای نوشته‌ای و چرا حذفش نکرده‌ای و ال و بل و جیمبل که بعد من مجبور شوم سرکارتان بگذارم و آسمان و ریسمان ببافم! ماجرا به همین سادگی است که می‌شنوید، باید چیزهایی را تجربه می‌کردم تا حسرت‌شان تا آخر عمر آزارم ندهد، و اگر کم ترین فایده حضور این داستان در مجموعه پاک کردن همان حسرت باشد، برای من کافی است...



نظرها

gahi oghat ye dastane boland ke mikhunam,akharesh migam che mozakhraf bud,yeho yadam miad folan jomle tu folan safe che be delam neshast,yadam miofte in jomleha ye nevisande dashtan,va un nevisande hatman tu zehnesh jomlehai budan ke bala pain miparidan,pas ghezavate man eshtebah bude...gharar nist hameye yek asar ziba bashe,ya har 9 ta dastan be del beshine,man migam ye jomlash ham base,yeki migoft yek dastane khub ham kafie...kheili be del neshast,khaste nabashid.

این "ال و بل و جیمبل" رو خیلی باحال اومدی! یعنی فکر کن یه چیزی بهت نیاد اما تو بیایش!!

حالا فهميدم چرا ترجمهِ سركار خانم سميه نوروزي از «معركه» را با صفت «خوب» توصيف كرده‌اي:
مهدي يزداني خرم= شوهر سميه نوروزي
مهدي يزداني خرم= ويراستار و مسئول تاييد كتلب براي چاپ در نشر چشمه
امروز شنيدم كه خانم نوروزي حتي اسم اين كتاب را هم، به تبعيت از فرهنگ آثار، غلط ترجمه كرده. ظاهرا اسم كتاب «جبهه» يا «خط مقدم» است نه معركه!

پدرام: پس دستم رو شد؟ شما با این همه هوش و ذوق چرا رمان پلیسی نمی‌نویسید؟ از سلین چیزی خوانده‌اید اصلا که درباره‌ی کیفیت ترجمه ی آثارش بتوانید حرف بزنید؟ معرکه را چطور؟ نخوانده‌اید، چون اگر فقط و فقط نگاهی به مقدمه‌اش می‌انداختید و توضیح مترجم را درباره‌ی نام اصلی کتاب و نام انتخابی مرور می‌کردید به «شنیده‌هایتان» نمی‌چسبیدید دوست عزیز و خودتان را بیش‌از این مضحکه‌ی کسانی که کتاب را خوانده‌اند نمی‌کردید.
و امید که خداوند همه‌ی بیماران را شفا دهد!

عزیزم تو هم خیلی آدم شادی هستی. یه مجموعه داستان زیر متوسط چاپ کردی و با کمک یه مشت زورنالیست بی مایه و وبلاگ نویس کم مایه کردیش تو بوق و کرنا و حالا هم خودت اومدی وسط... یعنی انقد تیراژ برات مهمه که هر کاری برای بیشتر شدنش و چاپ دوم و سوم میکنی؟ ... روزگار روزگار فرهاد جعفری ها و پدرام رضایی زاده هاست... تبریک میگم بهت... بوق نبوغت همه جا رو پر کرده

پدرام:اگر این‌طور است که می‌فرمایید، ان‌شاءالله یک روز هم نوبت شما بشود.

سلام...ناتور دشت جی دی سلینجر ...تغییر وضعیت فکری دوران دور من...از وب نوشته هات خوشم اومد رفیق!

واقعا از اینکه اینقدر راحت اومدی و گفتی که این داستانت ضعیف بوده و چون دوسش داشتی توی کتاب گذاشتی لذت بردم. این یعنی احترام به خود. چیزی که ما هی از یادمون میره و همش برای دیگران زندگی می کنیم. در ضمن کلا به نظرم و به قول یارو هرگز از شنيدن آنچه شرافتمندانه انجام داده اى، شرم نداشته باش. (ميستر اكهارت)

چرا... من کتاب میخرمو؛بعدم نمیخونمش هم ... واقعن چرا؟اخه چراااا ؟ولی مرگ بازیو تا اخر این هفته باید بخونمش..
اینم از مزایای صدای نویسنده ی کتابو شنیدن ه ها...!!:دی
اقا اصـــــــــــن صداتون به قیافتون نمیاد.. معذرت! من باز از بُعد خاله زنکی و اینا ...((؛

داستان اولت را دوست داشتم، دفترچه خاطرات هم ایده بسیار جذابی داشت.داستان مرگ بازی هم خوب بود. اما در تمام مدتی که کتاب در دستم بود، احساس می کردم که یک چیزی کم داردو کل کتاب شبیه حرف های نگفته مهمی است که خوب به زبان نمی آید. باور کن تا قبل از خواندن این پست به احترام تمام دوستان مشترک سکوت کردم و حتی بین بحث های مختلف درباره این کتاب ترجیح دادم حرفی نزنم.حالا اعتراف می کنم که این صداقت برای اعتراف به نوشتن داستان بدی مثل در خیابان برف می بارد باعث شد تا تمام حس بدی که داشتم از بین بره و فکر کنم که کتاب دومت خیلی بهتر از این می شه.

پدرام: امیدوارم همین طور شود...

راستش باید اول اعتراف کنم کتاب رو نخوندم .... بعدشم خیلی حرفه ای نیستم در این زمینه ها و همین رو می دونم که آقای یزدانی خرم کارش بیسته.
نظر خودم رو هم میزارم بعد از خوندن کتاب.
.............
من خیلی وقتها خیلی چیزها می شنوم که این کار رو کردم برای متفاوت بودن... بعد همون لحظه یاد کلمه اسنوب می یوفتم- البته بدون منظور این رو میگم و اصلا این عبارت برای اون جمله سریال و فرمایشات شما کارایی نداره-
..............
تجربه های شخصی رو دوست دارم حالا دیگران هرچه می خواند بگن بگن... البته تجربه شخصی برای ما کار راحتیه ولی هر قدر ادم معروفتر و حرفه ای تر باشه براش پیامدهای بیشتری می تونه داشته باشه در صورتی که برای ما می تونه بدون هزینه باشه.
مثالش رو هم میتونم خود شما یا اقای کیارستمی رو بیارم.
با ارزوی موفقیت

قابل توجه آقایانِ مستعار، علیرضا و حامد! اگر افرادی مثل یزدانی خرم کم مایه اند چطور ده سال است در سطح نقد ادبی ایران حضور دارند و حضورشان در هر مجله و روزنامه ای با استقبال مخاطبانشان روبرو است؟ دست از این حسادت کورکورانه و بی اخلاقی تان بردارید. کار همه تان شده فحش دادن به این و آن، به هر نویسنده و منتقد و مترجمی که کار جدی می کند توهین میکنید در حالی که خودتان هیچ چیزی برای ارائه ندارید. به ولله از دست موجوداتی مثل شما که در وبلاگ ها ول می گردید (همان ها که قدیم در کوچه ها ول میگشتند و حالا به لطف تکنولوژی، ولگردی شان با کلاس شده) خسته شده ایم و مطمئن هستیم هیچ وقت هیچ نامی از شما در هیچ جای ادبیات این کشور نخواهد آمد.آقای رضایی زاده! کار خودتان را بکنید که اگر بخواهید به حرف این غلامباره ها گوش بدهید، کلا ادبیات و نوشتن و فکر کردن را باید بایگانی کنید و بشوید مصداق حشرات الارض.

سلام آقاي رضايي زاده. صرفنظر از وجود ديدگاه هاي گوناگون نسبت به كتاب شما، من كتاب را خواندم و با بيشتر داستانها هم ارتباط گرفتم. نظر عزيزاني كه در همين صفحه با غلظت از كتاب شما نقد كرده اند را خواندم و ديدم كه از ابزار نقد به شدت فاصله دارند. عباراتي كه فلاني، شوهر دخترعمه‌ی پدر زن کیست و یا اینکه « یه مجموعه داستان زیر متوسط چاپ کردی و با کمک یه مشت زورنالیست بی مایه و وبلاگ نویس کم مایه...»، بیشتر شبیه حقد و حسد است تا نقد.
به هر حال بر خودم واجب دیدم که به خاطر حس خوبی که از خواندن این مجموعه داشتم، از تو تشکر کنم.
ممنونم

من فكر مي‌كنم تو بهترين نويسنده ايران هستي در ميان نسل حاضر.

پدرام: شما لطف دارید، ولی مطمئنم که این طور نیست...

امان از این حواشی:)"باید چیزهایی را تجربه می‌کردم تا حسرت‌شان تا آخر عمر آزارم ندهد، و اگر کم ترین فایده حضور این داستان در مجموعه پاک کردن همان حسرت باشد، برای من کافی است..."این دید خیلی خوبیه پدرام :) باید از یه جایی شروع کرد مگه نه؟ مهم همون جراتیه که به خرج دادی نتیجه اونقدری مهم نیست...قرار نیست که کارهای اول شاهکار باشن...تازه اول راهه:)

با رفیق بازی به جایی نمی رسی. برای کارهای جدیدت بیشتر کار کن و کتاب های بیشتری بخون دوست من.

پدرام: حق با شماست...ممنونم از نصیحت‌تان.

ببينيد كي بود من اين حرفو گفتم. اگر بيست سال ديگر زبان فارسي به وجود اين آقاي نويسنده افتخار نكرد. همانطور كه الان زبان انگليسي به وجود جيمز جويس و زبان اسپانيايي به وجود بورخس و زبان ايتاليايي به وجود كالوينو افتخار مي‌كند. اي آن كسيكه گفته‌اي تعريف كردن پدارام رضايي زاده از سميه نوروزي به خاطر اين است كه يزداني خرم كتاب پدرام را در نشر چشمه تاييد كرده است، من ديده ام كه چند سال پيش همين پدرام در يك نقد كاملا از يزداني انتقاد کرده بود. اميدوارم نگي كه حالا چون مهدي كتاب پدرام را تاييد كرده نظر پدرام هم برگشته و از اين حرفها. نه داداش، كار خوبان را قياس از خود مگير/ در نوشتن شير باشد مثل شير / اين يكي شيري است اندر باديه / آن يكي شيري است اندر باديه / اين يكي شيري است كه آدم مي خورد / آن يكي شيري است كه آدم مي خورد...

آقای رضایی‌زاده،
یک سئوال
اینهایی که به خیال خودشان پنبه‌ی یزدانی‌خرم را می‌زنند، خودشان کجای ادبیات این مملکت ایستاده‌اند؟ چند نقد تحلیلی چاپ کرده‌اند؟ چند مصاحبه با ابراهیم گلستان کرده‌اند؟ چند مصاحبه با رضا براهنی کرده‌اند؟ چند مقاله درباره‌ی جریان‌شناسی ادبیات داستانی ایران نوشته‌اند؟ آدم‌ها باید در موقعیت برابر با هم حرف بزنند و «تیکه» بیندازند، نه این‌که همین‌طوری الکی و شخمی و دیمی. ممنون می‌شوم این کامنت را تأیید کنید.

من مهدی یزدانی خرم رو دوست دارم و همین طور نوشته های تو رو. کتاب رو میرم میگیرم اون وقت میگم که کتاب رو دوست داشتم یا نه. موفق باشی

كتابتون رو خوندم. از داستان دفترچه كوچك خاطرات من, ماه امشب در ميزند و مرگ بازي خوشم اومد,خوب بودن به نظرم. داستان خورشيد گرفتگي رو نفهميدم. داستان در خيبان برف ميبارد رو هم تا آخر نخوندم.
در كل احساس ميكنم شروع خوبيه اما كارهاي بعدي مي تونه خيلي بهتر باشه.براتون آرزوي موفقيت ميكنم.

ناتور عزیز. وبلاگت را همیشه می خوانم. اما ایران نیستم که دستم به کتابت برسد. برایت آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که شرایطی دست دهد تا بخوانمش - که باید خواندنی باشد-. به راهی که در پیش داری ادامه بده و گوش به نیش و کنایه های کسانی که جز آن نمی دانند مسپار.

سلام ناتور عزيز. اول اينكه همين امروز مرگ بازي را خريدم و تو ماشين فانفار را خواندم. يعني بقيه‌اش ماند براي مسافرت. دوم اين كه نمي‌خواي بياي به شب ظلماني ايرانيان؟ (پيشاپيش از اينكه بي نام هستم، معذرت!)

خب من چند جا ولیعصر پرسیدم چند جایی هم کرج هنوز نیافته ام ش! همچنان منتظر خواندن تان ایم:)

سلام پدرام عزیز امشب رفتم و کتاب رو از کتابفروشی بین سینا تو شهرک غرب خریدم .میتونیحدث بزنی از کی ؟از بابای ترانه علیدوستی که از پاهای ثابت اون کتابفروشیه .میخونم و نظرم رو برات می نویسم دوست خوب -در ضمن[...]
--------------------

گلشیفته :
هنوز یادآور"میم" (ما) نسل سوم است

این مطلب را در پاسخ به متن مسیح علی نژاد در آخرین پستش نوشتم :
این روزها تب “گلشیفته نویسی” بدجوری توی دنیای وب بین دوستداران و منتقدان او بدجوری گرفته .این تب که از یک ماه گذشته با انتشار اولین اخبار و عکس های بازی گلشیفته عزیز در فیلم “مجموعه دروغ ها” در کنار“لئوناردو دی کاپریو” و “راسل کرو” ،شروع شده بود در چهل و هشت ساعت گذشته با انتشار عکس گل شیفته در اولین نمایش فیلم و فرش قرمز (یا همان ردکارپتی که قبل از اولین نمایش هر فیلمی با حضور بازیگران وعوامل برای آنها پهن می شود )به اوج خود رسیده است .
به جرات می توان گفت که در چهل و هشت ساعت اخیر بالای 15 میلیون نفر عکس های گلشیفته رو دیدن و........ادامه متن رو اینجا بخونید

http://talkhzibast.persianblog.ir/

پدرام: ببخش ولی فکر می‌کنم آن بحث اینجا ادامه پیدا نکند و حاشیه نسازد بهتر است. برای همین با اجازه‌ات قسمت پایانی حرف‌هایت را حذف کردم.

دوست عزيز،
يک سئول:
چرا مثل نود درصد نويسنده های خارجی که اول نوشته هایشان سوای تمام قوانين درست و صحيح نشر مورد نظر، از آدمهايی که براشان نظر داده اند و دستی در آنها برده اند تشکر نمیکنی؟
اسمش هم می ذارن acknowledgment.
اين طوری تو تاريخ هم می مونه. يعنی تا وقتی کتابت هست تشکر تو هم هست. توی يه وبلاگ ده سال فراموش می شه می ره.
تشکر تشکره. و دادن تمام اين توضيحا هم بد نيست. احترام به خودت و ماست.

تو رو خدا نگو که اينو اول مجموعه نوشتی. البته حق بده. من فقط از نوشته ات اين برداشتو کردم. کتابتو از نزديک نديدم.

مفق باشی

پدرام: نوشته‌ام عزیز

خوب پس اين يعنی چی؟

قرار بود چیزی در حاشیه‌ی مرگ‌بازی ننویسم و فقط این لینکده آرام و بی‌سروصدا به یادداشت‌های مربوط به مرگ‌بازی لینک بدهد و صدا هم از کسی درنیاید؛ اما راستش نشد، یعنی دو سوالی که کم و بیش این روزها تکرار می‌شوند و کم‌کم دارند حاشیه می‌سازند، نگذاشتند و وادارم کردند که چیزکی درباره‌شان بنویسم...


می فهمم آدم نگران می شه...ولی من پيشنهاد می کنم، بی خيال. نه خودتو ناراحت، نه خودتو...بی خيال سخت نگير.

خوش باشی

سلام . جمعه بازارتان خوانده شد . اما سوالی پیش آمد مرا ؟ اگر فقط کتابتان را بخواهم بی هیچ ردیف چه باید کنم ؟!!!

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)