« تو رو جون عزیزت... | صفحهی اصلی | مرگبازی در رادیو فرهنگ »
در حاشیهی آدمی به اسم فرهاد جعفری!
شما میتوانید باور نکنید، شاید هم حق داشته باشید، اما آن آدمی که من چهار ساعت و نیم پای حرفش نشستم و در یکی از کافیشاپهای مشهد پابهپایش گفتم و شنیدم، نه خودشیفته بود و نه غیرقابل تحمل. البته بعضی «ظرافتهای» مشهدیها را دارد و در بعضی چیزها هم اختلاف نظر داشتیم با یکدیگر، اما من در این آدم نه غرور دیدم و نه ریاکاری؛ و این اصلا چیز کمی نیست...!
لينکده
- آن 33 نفر
یک پزشک
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
مشهدیا؛کلن و اصولن خود شیفته و غیر قابل تحمل نیستن.
میشه؛از اون ظرافتهایی که فرمودین ،یه چند تایی و بگید؛جناب...؟:دی )؛((؛
اسم اون کافی شاپ ه که ایشونو زیارت کردید هم اگه بگید،که خیلی ماهید... نه اااقــــــا مشدیا اصنم خاله زنک نیستن هاا:))))
نازلی ل.م | September 27, 2008 5:48 AM
سلام آقا پدرام عزيز
- تبريك بابت چاپ كتابتان
- معرفي مختصري درباره مرگبازي را گذاشتيم در وبلاگ چشمه و همين روزها مفصلتر مينويسيم.
- شما كه الان پاچهي شلوارتان در چشمه خيس شده بد نيست كه لينك وبلاگ چشمه را هم در سايتتان بگذاريد؛ ممنون ميشويم.
ب.ر: (بي ربط!)
- يك طرح جديد هم راه انداختهايم كه هر زمان فرصت كرديد به سايت آن سري بزنيد؛ خوشحال ميشويم. (www.dhm.ir)
علي رستگار-كلوپ مشتريان چشمه | September 27, 2008 11:55 AM
چه جالب كه من اين كتابو اتفاقي از مشهد گرفتم وقتي براي مسافرت رفته بودم نمي دونستم خودشم مشهديه !
ديوا | September 27, 2008 12:19 PM
باور میکنم...شاید کتابش که به چاپ چندم رسیده در تغییر منشش موثر بوده نمیدانم...آدمها را نمیشود به این سادگی ها قضاوت کرد اما هر چه هست موجودیت مجازی آقای جعفری خیلی دلچسب نیست...
soorena | September 27, 2008 12:39 PM
سلام دوست عزیز
یادداشتی روی کافه پیانو نوشتم که خوشحال می شم سربزنید و نظر بدید
سربلند باشید
آزاده | September 27, 2008 1:29 PM
این وبلاگ شما هم کامنت دونی داشت؟
با این گفتار موافقم تو این دوره زمونه که خود من هم به شخصه غرور دارم و به شدت جاه طلب هم هستم کسی رو می بینم که اینطور نیست واقعا چیز بزرگیه.
ریا نداشتن هم بزرگه ولی چون من سعی می کنم نداشته باشمش فکر میکنم چیز کمیه. دی:
شیخ حقگو | September 27, 2008 7:56 PM
یادم رفت بگم هنوز کتابش رو نخوندم.
شیخ حقگو | September 27, 2008 7:59 PM
نیمکتِ یکی مونده به آخر..کلاس خبیث ها..victim..روزبه افتخاری..FCE..افخمی عقدا..راستی، بغل دستی من کی بود؟..روزبه رو سرچ کردم..الان یکی دو ساعتی هست که دارم اینجا رو زیر و رو میکنم..یادت اومد؟
پدرام: مگه میشه یادم نیاد، مبین، میدون محسنی...مخلصیم.
سید محسن | September 28, 2008 2:11 AM
اگه روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی-این جمله رو حضرت زرتشت فرمودند . این روزا زیاد از فرهاد جعفری حرف به میون میاد و انتقادات فراوون . خودشم بدش نمیاد از این انتقادات اینترنتی و وبلاگی و بعضا اگر یه یاادداشت معمولی هم که راجع بهش بنویسن سریع پاسخگو است . یه یادداشتدر مورد فرهاد جعفری و کافه پیانو نوشتم و خواستم تحلیلی در خصوص چرایی موفقیت کتابش ارائه بدم در حالیکه هنوز کتاب رو نخونده بودم .آقای جعفری هم لطف کردن و جوابیه ای دادن که می تونید تو وبلاگم بخونید و نظرتون رو بدید.
========================
در ضمن تعریف کتابتون رو خیلی شنیدم و به زودی تهیه می کنم و می خوانم و نظرم رو براتون می نویسم -اگه برات مهمه البته -
موفق باشی
پدرام: حتما مهم است عزیز...لطف میکنی.
فرزاد حسنی | September 28, 2008 2:35 AM
http://mennu.blogfa.com/post-37.aspx
آقای رضایی زاده عزیز
لینک فوق درباره مرگ بازی ست . گفتم شاید تا به حال ندیده باشیدش.
فروغ | September 28, 2008 10:22 AM
سلام مشدی.بذار برسی خونه بعد!!!آخه حرفای بیخود(به قول خودت) شنیدن داره؟؟باز اگه از بچه های دفتر فنی تشکر میکردی یه چیزی.
پدرام: تو برو به جای این حرفها یک نگاه به اون کتاب بالای تختت بنداز روز قیامت شرمندهی بعضیها نشی:)
سارا | September 28, 2008 8:28 PM
سلام آقا پدرام
متن معرفي كتاب مرگ بازي رو در وبلاگ چشمه مفصل تر كرديم و يه بخشهايي از متن داستان امشب ماه در مي زند رو هم گذاشتيم اونجا.
اگر فكر مي كني نبايد مي ذاشتيم خبر بده، كمش كني.
علي رستگار | September 29, 2008 12:45 AM
بولتن دانشجويان و دانشآموختگان فلسفه ايران
Iranian Students of Philosophy
www.isphilosophy.com
isphilosophy | September 29, 2008 1:40 PM
ظرافتهاشان چگونه است آیا؟
خوب است اینجا ... خوب است.
سوسن جعفری | September 29, 2008 3:45 PM
کتابتان را خواندم. نقد که نه؛ نظر هول هولکی ام را توی وبم گذاشتم تا احیانا اگر کسی هم نظر من بود برود کتاب را بخواند و بعضی جاها هم حالش را ببرد. خسته نباشید؛ هرچند توقع خودم به طور شخصی خیلی خیلی بیش تر از این ها بود از شما.
مهرگان | September 29, 2008 7:17 PM
سلام
لینک شدید.
مجید | September 29, 2008 7:33 PM
برنامه "گفتگو با ادبات"تان را شنفتیم جناب مهندس !
گفتگوی جالبی بود،حالااز گفتگوی فرهنگیش و کتابتون(که متاسفانه هن هنوز نخریدمش)و اینا بگذریم،از بعد خاله زنکی به قضیه بنگریم:دی صدای نسبتن جالب و مغرورانه ای دارید((؛ شین هایتان را هم خیلی غلیظ ادا می فرمائید.
خوش به حالتون،شما از تنهائیهایتان یا با تنهائیهایتان به داستان نویسی رسیدید..
ای کاش در مورد اون تجربه بداتون هم واسمون میگفتید.
و... از عشق چه خوب گفتید.
و دگر اینگه نمردیم؛رادیو" فرهنگ"هم گوش کردیم.:دی
پدرام:خب این همه تحلیلی است برای خودش:) حالا دست کم میتوانید خوشحال باشید از کارهایی که قبل از مرگ باید انجام میدادید یکی کم شده است! :)
نازلی ل.م | October 1, 2008 2:07 AM
من اصلا فکر نمی کردم شما متولد شصت باشین!
پدرام: خب من فقط میتونم عذرخواهی کنم! :)
شیدا | October 2, 2008 1:30 PM
واجب شد که بخوانیم مرگ بازی را بعد از شنیدن حرف هاتان. اما جناب پدرام خان چقدر متفاوت بود ذهنیتی که داشتم ازتان - و علاوه بر خواندن تان از روی کامنت هاتان برای سورنا ایجاد شده بود بیشتر - با چیزی که امشب حس کردم در صداتان. جااالب بود تغییر ذهنیت ام کلا:)
mahshad | October 2, 2008 10:59 PM
سلام.
امیدوارم خوب باشی. من همونی هستم که انگشت پام شکسته بود! دوستم خجالتم داد و فردای همون روزی که برات کامنت دادم من رو برد بیرون و من با پایی که تا زیر زانو گچ بود بعد 10 روز خیابونا رو زیارت کردم و مرگ بازی رو خریدم و برگشتم. بگذریم که چقدر فروشندهه متعجب بود که من با اون پام راه افتادم توی کتاب فروشی! بیچاره اینقدر موضوع رو مهم تلقی کرد که ازم پرسید آقای رضایی زاده قبلأ هم کتابی نوشتن؟؟!!(من کتاب شعرت رو خیلی دوست داشتم.)
بگذریم...
کتابت رو خوندم. اگه اشتباه نکنم سه تا از نوشته هاتو توی مجله زنان خونده بودم. فانفار رو خیلی دوست داشتم. آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشته ای هم خیلی برام دلچسب بود. به خصوص اسمش. و نمیدونم چرا همش فکر میکنم این داستان به خصوص قسمت هاییش که راوی پای باباشو میکشه وسط احساس میکنم راوی واقعا خودتی و بابا هم جدا بابای خودته. مرگ بازی رو هم دوست داشتم ولی دلیلشو نمی دونم! اون داستانت که در خیابان برف می بارد رو فقط به خاطر پرانتزهاش دوست داشتم! یعنی اون تیکه هایی که یکی پا برهنه پریده بود توی داستان و یه چیزایی رو ضمیمه کرده بود.
...
در مجموع من کسی نیستم که نگاهم به خوندنی ها نقادانه باشه. همه حرفم بعد از خوندن یه نوشته اینه که دوستش داشتم یا دوستش نداشتم! حتی ممکنه بگم که به وضوح متوجه قدرت و کیفیت فلان اثر شدم ولی دوستش نداشتم!
در مورد کتاب تو نمی دونم چرا وقتی داستانات توی مجله چاپ می شد بیشتر برام هیجان انگیز بود و بیشتر به دلم می نشست. کتابت نه این که خوب نبود اما اگه توی نت نمیشناختمت زیاد توجهم رو جلب نمی کرد. یعنی من کلا وقتی یه نویسنده ای، هنرمندی چیزی رو بتونم زنده تصور کنم، همین که یه بار مثلا یه پی ام داده باشم و جواب گرفته باشم، این باعث میشه اون آدم برام شخصیت پیدا کنه و بعدش این شخصیته باعث می شه من کتاباشوو اثرشو با اشتیاق برم دنبالش... ولی مثلا اگه یه کتاب شاهکار بخونم و کلی هم لذت ببرم مثل کتاب "تاریخ/ الزا مورانته" ولی هیچ وقت نمی تونم نویسندشو یه آدم زنده که یه روزی وجود داشته و تو همین جهان و بین همین آدما بوده تصور کنم.
هر سه شب مصاحبت رو گوش دادم. خیلی اتفاقی 10 مین مونده به مصاحبت وبلاگت رو دیدم و موج رادیو رو ازت پرسیدم که تا تو بخوای منو شناسایی کنی که جواب بدی من خودم توی نت سرچ کردم و موج رو پیدا کردم.
به نظر من صدات اصلا به عکست نمیاد. حرف زدنت اصلا به وبلاگت نمی یاد. سنت اصلا به هیچ کدوم نمی یاد.
یادم نیست آشنایی من با نوشته های تو از کی و سر چه اتفاقی شروع شد. اما از این که کشفت کردم خوشحالم.
همیشه یکی از آرزوهام این بوده که اگه یه روزی چیزی نوشتم و خواستم منتشر کنم، قبل از این که واسه نشرش اقدام کنم، از تو خواهش کنم که بخونی و کمکم کنی.
امیدوارم که توی زندگیت موفق باشی و نوشته هات روز به روز بهتر بشن و به اون چیزی که میخوای برسی.
متین کاشانی فرید | October 2, 2008 11:14 PM
یادم رفت بگم قشنگ ترین قسمت کتابت صفحه ای بود که تقدیم به مامان و بابات کرده بودی. خیلی خیلی قشنگ بود.
متین کاشانی فرید | October 2, 2008 11:31 PM
انگار که طلسم شده باشد...:دی چرا من این نزدیکی ها هر جا سر می زنم مرگ بازی را ندارند؟
mahshad | October 4, 2008 9:41 PM
کافه پیانو از دید جامعه شناسی کتاب با ارزشی است!!!!!در همان صد صفحه اول نویسنده ملیت مشهدیشان را داد فرموده بودند!
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
ساره | April 21, 2009 2:36 PM
یعنی این « ظرافت های مشهدی » را خوب آمده بودید ها!!
حوا | June 27, 2009 11:15 PM
برادر چند بار بهت گفتم؟
حالا که دستش رو شده؟
برای منی که صد دفعه بهت گفتم این رمانش هم عین خودش و اخلاقشه، خوشحال کننده است که به دیگرون ثابت می شه.
اتفاقاً دومی این بابا هم می فروشه. عین اخراجی های دو چون اینا درست عین هم هستن. ولی می دونی که بهت گفتم این آدم چطور آدمیه...
یکی از همین روزا اون نقدای مجلهی خدا بیامرزه ارژنگ رو می ذارم تو وبلاگ و نت تا حساب کار بیاد دستش...
منم پس می فرستمش...
Araz | July 2, 2009 4:26 PM
من هم همینطور فکر میکنم!
خانوم اسمارتیــز | July 3, 2009 2:18 AM